Shadow of our mind
۱۳٩٥/٧/٢٩
 

About two weeks ago, I was searching term "zanjan" on instagram, my own city's name, where I live now. At every page, what I can see was somthing like screenshot below. full of photos about religious ceremony called Ashura and related events.

few weeks ago: instagram result page based on location "zanjan"


It seems a liitle unusual because often the mojarity of uploaded materials on this soical network are fancy and sometimes shameful. something like image below. I have taken it today:

Today: instagram result page based on location "zanjan"

 

During muahrram month, what I see from iranian users' uploaded content is very different from other months.

I think there isn't such of kind of paradox at social networks that are used by other nations and nationalities.

This issue especially belong to iran and maybe some other countries.

In other word, As well as iranian people have a dual lifestyles in physical world, we can see the same duality on digital world.

This story of Ashura on instagram may confirm this theory.

Consider social network a shadow of human minds on digital screen, These days iranian completely show a image of their mentality on social networks.

 


 
 
 
موتور معناسازی در ذهن
۱۳٩٥/٧/٢٢
 

دنیای دیجیتال دنیای عجیبیه.

تو عالم فیزیکی تو به نسبت با تعداد کمتری انسان برخورد داری.

اون‌ها هم محدود به دانشگاه و محیط کار و محله و فامیل‌اند. 

احساس می‌کنی برداشت تو از اون‌ها و برداشت اون‌ها از تو، به واقعیت نزدیکه.

ولی امروز در شبکه‌های اجتماعی ممکنه با صدها نفر آشنا باشی، نوشته‌های چند صدنفر را بخوانی و اطلاعات و اخبار خیل عظیمی از آدم‌ها را دنبال کنی.

در این بین ذهن ما 24 ساعته مشغول معنادادن به محیط و آدم‌های اطرافش هست. 

در گذشته اگر به واسطه حجم اطلاعات کم که وارد ذهن ما می‌شد این فرایند ممکن بود شدت کمی داشته باشه،

ولی این سال‌ها به واسطه گسترش فضای دیجیتال، مغز ما با بمباران محتوی مواجه شده و به شدت مشغول بکاره.

مثل لپ‌تاپی که تمام ساعات با فن بالا حجم زیادی از اطلاعات ورودی را پردازش می‌کنه

یا یک ژنراتور که کل روزه روشنه و صدای گوش خراشش هم تو و دیگران را آزار میده.

شاید اون آرامش گم‌شده که همه ما دنبالش هستیم اینه که دقایقی در طول روز این موتور را خاموش کنیم یا این ماشین معناسازی را به سمتی تنظیم کنیم که بهمون آرامش بده.

من خودم خیلی از مواقع دچار این معناسازی منفی می‌شم.

ممکنه چند نوشته از کسی بخونم و بعدش یکسری رفتار در ادامه از اون مشاهده کنم.

و سریع یک قضاوت انجان بدم که بیا ببین منظورش این بود.

اصلا این جمله "آهان فهمیدم منظورش این بود" خیلی جمله‌ای خطرناکیه.

دردناکه.

ما نمی‌تونیم با چند تکه اطلاعات از کسی یا پدیده‌ای در مورد قصد و غرض اون فرد نظر بدیم. یا نیت او را استخراج کنیم.

البته اگر این حرف من صرفاً یک تعارف نباشه.

یادمه جایی محمدرضا اشاره می‌کرد :

"تو چه شکلی ممکن است با خواندن هزار یا ده هزار یا صدهزار کلمه از نوشته‌های یک نفر، نیت اون فرد رو کشف کنی؟"

خطر: content out of context

یعنی با خواندن این حجم از اطلاعات هم ممکنه تنها فقط 10 20 درصد واقعیت فرد برامون روشن بشه. 

این روزها تو فضای دیجیتال پیش داوری نکردن کار خیلی سختی شده. خیلی سخت. 

در آخر یک داستان، که شاید شنیده باشید، از روانشناس پاول واتسلاویک  است که احساس می‌کنم در موارد زیادی نقش بازیگرش اصلی‌ش را بازی کردم.

"روزی مردی قصد داشت میخی به دیوار بکوبد.

چکش نداشت و هر چه گشت نیافت.

با خودش گفت از همسایه قرض می‌گیرم.

همینکه قصد رفتن نزد همسایه را کرد به فکرش رسید، خوب اگر نخواهد بدهد چه؟

ضمناً همسایه دیروز هم جواب سلام مرا تند داد و رفت، شاید عجله داشت یا شاید هم عجله یک بهانه بود.

او حتماً با من مشکل دارد؛ ولی چه مشکلی؟ من که به او بدی نکرده‌ام. او چه خیال می‌کند؟

اگر کسی از من افزاری بخواهد فوراً به او می‌دهم اما او چرا نمی‌دهد؟ چطور کسی می‌تواند چنین لطف کوچکی را از دیگران دریغ کند؟

آدم‌هایی چون این مردک زندگی انسان را مسموم و مکدر می‌کنند.

تازه خیال هم می‌کند من به او وابسته هستم چون او یک چکش فکسنی دارد و من نه؛

و فریاد زد، دیگر بس است...

و آنگاه مرد با خشم و هیجان به در خانه همسایه هجوم برد،

زنگ در را به صدا درآورد و تا همسایه در را باز کرد مرد حتی نگذاشت همسایه سلامی بگوید و فریاد زد: آدم نادان چکش‌ات را برای خودت نگهدار!

پی نوشت: ایده این نوشته را از پست سمانه عبدلی در مورد شوربختی گرفتم.

پی نوشت: این مطلب محمدرضا در مورد ژان کوکتو هم انگار مرتبط با بحثم است.


 
 
 
خودرو یا اسباب‌بازی؟
۱۳٩٥/٧/٢۱
 

دقت کردید بچه‌ها معمولاً خیلی سریع اسباب‌بازی‌های هاشونو خراب می‌کنند و خونه‌های ما (حتی با توان مالی پایین) پر از اسباب‌بازی‌های تکه پاره شده است؟

اگر بخش زیادی از خرابکاری را به حساب بچه ها بنویسیم ولی نباید از کیفیت اسباب‌بازی‌ها هم بگذریم. 

یعنی آدم، حس می‌کنه طوری این لوازم ساخته شدن که سریعاً خراب بشن و ما دوباره به جای اون‌ها جنس نو بخریم.

اینکه ماها خیلی‌هامون عکسِ اسباب‌بازی‌های دوران بچگی را تو آلبوم عکسامون داریم ولی خود اسباب‌بازی‌ها را نه، می‌تونه شاهدی برای این مدعا باشه.لبخند اگرچه عمر کاغذ کمتر از پلاستیک است.

بگذریم.

این مساله رو تو لوازم الکتریکی هم میشه دید. مخصوصاً در لوازم جانبی مثل کابل. یعنی انگار طوری ساخته می‌شن که حتماً از محل اتصال، کنده شن و ما سراغ خریدهای بعدی بریم.

(البته همه اینها حاصل دیدن و تجربه شخصی است و گرنه میشه چند صد مثال نقض آورد که محصولی داره سالها کار می‌کنه و به قول معروف آخ هم نگفته.)

تا امروز هم، از زبان‌ افراد مختلف، شنیده بودم که این نوعی ترفند است که توسط شرکت‌های خصوصاً چینی زده میشه که شما مجبور بشید یک محصول را چندین بار تعویض کنید.

عقل و منطق کسب و کار هم حکم میکنه که این مساله اتفاق بیافته. اگر بعضی از شرکت‌ها محصولی تولید کنند که 20 سال بدون مشکل کار کنه طبیعتاً ورشکست یا ساقط می‌شن. 

تو کشورمون هم حداقل تو شهر دهات ما، همه دوست دارن محصولی را بگیرن که ارزون، چندکاره و رویین تن باشه.

در کنار این مساله همیشه از بزرگترها می‌شنویم که قدیم‌ها، جنس‌ها بهتر بودو به قول ترکا داش دوئن بود.

از لوازم خانگی گرفته تا ماشین و مصالح ساختمانی.

یا کسی داشت و می‌خرید و یک عمر استفاده می‌کرد و یا نداشت و نمی‌خرید. پدیده‌ای به نام تعویض محصول وجود نداشت.

مشابه این مساله را خودم تجربه کردم. یک زمانی می‌خواستم پاترول بگیریم.

یکی از پارامترهای انتخابم ایمنی بود به همین خاطر اخبار تصادف پاترول را می‌خوندم. 

یک بار هر چه قدر تصاویر تصادف پاترول با ماشین‌های جدیدتر را سرچ می‌کردم می دیدم کمترین آسیب به نیسان پاترول عهد عتیق خورده و در مقابل ماشین روبرویی له و لورده شده.

یعنی میشد برداشت کرد که یک محصول قدیمی از رده خارج شده استحکام بیشتری نسبت انواع جدیدترش داره.

این گزاره‌ها تو ذهنم بود که امروز یک کامنت تو متمم از هومن کلبادی خوندم.

هومن گویا در زمینه فروش خودرو تجربه داره و این حرف‌ها را از منظر یک کارشناس می‌گه.

"خودروسازان، در ابتدا، خودروها رو با کیفیتِ بسیار بالا و با طولِ عمری بالا تولید می‌کردند که دوامِ بسیار زیادی داشتند و بدنه‌هایِ بسیار محکم و قطعاتی که طولِ عمرِ بالایی داشتند.

البته در اون زمان، حاشیۀ سودِ تولیدکنندگان بسیار زیاد بود و همین امر و عواملی مثلِ کم‌بودنِ رقیب و باعث می‌شد که بیشترین دغدغه، تولیدِ خودرو باشه.

اما در دهۀ ۹۰ میلادی، خودروسازانِ بزرگی مثلِ مرسدس بنز، با چالشی عجیب مواجه شدن:

خراب نشدنِ خودروها و مقاومت و استحکامِ بسیار زیادِ اونها!

همین مسئله، این خودروساز و بسیاری از خودروسازای دیگه رو به فکر واداشت تا سوگیریِ خودشون رو به سمتِ مصرفی‌سازی ببرن؛

به این شکل که دوام و بقایِ قطعاتِ یدکی، تا حدِ زیادی کاهش پیدا کرد و به عللی مثلِ کاهشِ مصرفِ سوخت، سعی‌ کردن از ورق‌هایی نازک‌تر و با مقاومتی پایین‌تر در ساختِ بدنه بهره ببرن.

تا علیرغمِ افزایشِ ایمنیِ سرنشینان (با اضافه کردنِ ایربگ هایِ متعدد و سیستم هایی مثل ABS و EBD و ESP و . . . ) در صورتِ بروزِ تصادف،

حجمِ بالایی از قطعات و لوازمِ یدکی، نیاز به تعویض پیدا کنند.

و از این طریق، سودِ بسیار بالایی نصیبِ شرکت‌هایِ خودروساز میشه."


 
کلمات کلیدی: متمم، هومن کلبادی، خودرو
 
 
خدا و خرما
۱۳٩٥/٧/٢٠
 

با یکی از آشنایان، که جوانی حدود 25 ساله است، چند روز پیش صحبت می‌کردیم. ایشان به واسطه من در کارگاه تراشکاری یکی از دوستانم مشغول بکار شده بود. آن هم نه به خاطر توانمندی‌اش بلکه به واسطه دوستی و ریش و سبیل.

دوستم هم تازه شرکت خود را، راه انداخته بود و وضعیت مشخصی نداشت. خبری هم از سفارش قطعه نبود. 

فامیل جوان ما از روز اول ساز مخالف با دوستم می‌زد. و از ماه اول انتظار حقوق مصوب قانون کار و بیمه را داشت. با توجه به اینکه یک روز هم در عمرش کار نکرده بود. و نیاز بود حداقل چند ماه به صورت رایگان کار آموزی کند. 

بعد از کشمکش‌های روزانه و توقعات بیش از انتظار نهایتاً دوستمان تصمیم گرفت ایشان را اخراج کند.

حال چند روز پیش که با هم صحبت می‌کردیم شکایت می‌کرد:

اونا دنبال بیگاری کشیدن از من بودند و زیر بار قانون نمی‌رفتند. من انتظار یک قرارداد بلند مدت و حقوق ثابت و مشخص آخر ماه داشتم ولی آنها آدم‌های متقلبی بودند.

من هم برای دفاع از آدم غایب هم شده استدلال کردم که:

ببین تو الان تو چند ماه اخیر 3 بار اپراتور ADSL خودتو عوض کردی. چرا؟

جواب داد شرکت جدید کیفیت بالایی ارائه می‌داد.

گفتم فرض کن تو کارمند همان شرکت بی‌کیفیت قبلی هستی و ناگهان همه مشتریان تصمیم می‌گیرند به ارائه کننده جدید مثل شاتل مهاجرت کنند.

همه می‌دونیم در این صورت شرکتی وجود نخواهد داشت و همه بیکار می‌شوند.

آنجا هم طبیعتاً همه کارمندان، مثل تو، مدیران را بازخواست می‌کنند که چرا حق و حقوشان به موقع پرداخت نمی‌شود و چرا تضمین کاری و قرارداد بلندمدت وجود ندارد.

دوست من هم وضعیت‌اش مشابه بود. اون هم اول کارش بود و نمی‌دانست که اصلاً چند ماه بعد خودش هم هست تا به تو حقوق بدهد یا نه.

پس خدا و خرما با هم نمی‌شود.

به عنوان مشتری دوست نداریم هیچ تعهد بلندملت با یک شرکت ببندیم ولی دوست داریم در نقش کارمند همان مجموعه با ما قرارداد 10 ساله بسته شود.

دوست داریم هر ماه یک رستوران جدید را تجربه کنیم ولی خبری از کارکنان و آشپزان رستوران قبلی نداریم که به واسطه مهاجرت ما بیکار شده‌اند.

شاهد امر هم رستوران‌هایی که چند ماه با شدت زیاد کار می‌کنند و بعد ناگهان تعطیل می‌شوند.

امروز دیگر مثل گذشته نیست که فردی 30 سال در جایی کار کند و بعد از آن هم 30 سال حقوق بازنشستگی دریافت کند.

دیگر مثل گذشته نیست که یک کارخانه یا شرکت تا سال‌ها سفارش داشته باشد و دغدغه‌ای از باب رقابت با سایر شرکت نداشته باشد.

فکر می‌کنم در دنیای امروز باید دور تضمین و قرارداد و تعهدهای بلندمدت، چه در شغل و چه زندگی، را خط کشید.

دنیای امروز برای همه ما به عنوان کارفرما و کارگر یا کارمند به یک اندازه مبهم و مه آلود است. 

فقط می‌توانیم به قدم‌های کوتاه امیدوار باشیم. 

پس بجای درگیری می‌توانیم همدیگر را در طی این مسیر دشوار یاری کنیم. 

پی نوشت: چند روز پیش فهمیدم دوستم کسب و کارش تعطیل شده و کارگاهش را جمع کرده است.ناراحت


 
کلمات کلیدی: مدیریت ابهام
 
 
کلیدهای معجزه گر Win + X در ویندوز 7
۱۳٩٥/٧/۱٩
 

اگر از ویندوز 7 استفاده می‌کنید، شاید برای شما اتفاق افتاده باشد:

  • در یک جلسه رسمی لپ‌تاپ خود را به ویدیو پروژکتور متصل می‌کنید. ولی تصویری بر پرده ظاهر نمی‌شود. در کنار دغدغه ارائه مطلب این اتفاق بد ممکن است کاملاً تعادل شما را از بین ببرد.
  • یا هنگام استفاده از لپ تاپ دوستتان نتوانید دکمه خاموش و روشن کردن wireless را پیدا کنید. و تا آمدن دوستتان باید منتظر باشید و از اینترنت محروم هستید.
  • یا بخواهید بدون طی مراحل در عرض چند ثانیه نور صفحه نمایش را کم یا زیاد کنید.

شاید یکی از راه‌ها، استفاده از shortcut میانبر Win +X باشد.

با این روش، حداقل، خودم و دو سه نفر دیگر را در جلسه دفاع یا ارائه نجات داده‌املبخند

با زدن این این دکمه صفحه زیر پدیدار می‌شود و  می‌توانید یا چک کردن تنظیمات به اتصال مناسب کامپیوترتان با ویدیو پروژکتور پی ببرید:


 

می توانید بصورت نرم افزاری wireless خود را خاموش یا روشن کنید:

 

و یا نور صفحه نمایش را تغییر دهید.


 
کلمات کلیدی: نکات کوچک، ارائه مطلب
 
 
خودت سوا کن
۱۳٩٥/٧/۱٩
 

عکس پایین، تصویر یک دکان واقعی در بازار زنجان است. از این عکسهای گروه‌های تلگرامی نیست که جعلی باشد.لبخند

این عکس (+) هم همان مغازه، از زاویه دیگر.

 

اساسا معلوم نیست چی کجاست. و نه ایشون و نه مشتری می‌تونن چیزی را پیدا کنن. لبخند خیلی راحت.

این روزها وقتی به سایت آپارات و سایت‌های مشابه به عنوان یک پلتفرم اجتماعی و محلی برای به اشتراک‌گذاری ویدیو سر می‌زنم همین عکس و مغازه در ذهنم تداعی میشه:

  • به سختی می‌تونی محتوایی که به دنبالش هستی را پیدا کنی.
  • دسته‌بندی و category مناسب برای فایل‌ها وجود نداره.
  • لیست ویدیوهای پربیننده امروز یا ماه قبل وجود نداره.
  • فاقد یک سرویس recommendation با دقت بالاست.
  • قادر نیستی براساس total views یا rating یا latest سرچ کنی.

انگار سایت تبدیل شده به جایی که هر روز تعدادی از هم‌وطنان می‌آیند، تعدادی ویدیو در آن می‌ریزند و می‌روند.

از مغازه‌دارِ سایت هم می‌پرسی: بهترین جنست چیست؟ جواب می‌دهد نمی‌دانم خودت بشین چند ساعت وقت بذار و مغازه را بگرد شاید چیزی پیدا کردی.

می‌شود علت این طنز مضحک را حدس زد.

شاید دلیل این مشکل نه کمبود دانش فنی بلکه محدودیت‌های بیرونی باشد.

قوانین و محدودیت‌هایی خارج از حوزه مدیریت شرکت‌ها که باعث می‌شود نتوانند امکاناتی که سرویس‌های مشابه خارجی دارند را در خدمات خود تعبیه کنند. 


 
 
 
واژه دوست داشتنی را دوست دارم
۱۳٩٥/٧/۱٩
 

تو روزنوشته‌های با محمدرضا در مورد سبک زندکی نادرست گپ می‌زدم که بهم تذکر داد که بجای کلمه درست یا نادرست از "دوست داشتنی" یا "دوست نداشتنی" (یا کمتر دوست داشتنی) استفاده کنم. 

از آن به بعد احساس می‌کنم کلمه دوست داشتنی را دوست دارم. می‌خوام تلاش کنم مِن بعد، به جای بعضی واژه‌ها ازش استفاده کنم. 

دوست دارم بجای "کتاب خوب" بگم "کتاب دوست داشتنی"

دوست دارم بجای "آدم عوضی" بگم "انسانی که من اصلاً دوستش ندارم"

دوست دارم بجای "محله ناجور" یا "شهر داغون" بگم "محله کمتر دوست داشتنی" و "شهر دوست نداشتنی" جایی که آرزو دارم یک روز ازش برم.

دوست دارم بجای "غذای بد" بگم "غذای کمتر دوست داشتنی"

دوست دارم بجای اینکه تکرار کنم "این همسایه‌مان بهتر از آن یکی‌ست" بگم "من خیلی بیشتر این همسایه را دوست دارم".

یا بجای "فلان بی‌شخصیته" بگم "نمی‌دونم، رفتار فلان خانم با من اصلاً خوب نبوده و نیست"

دیگر دوست ندارم بگم "وضعیت زندگی‌ام بَده" می خوام بگم "این وضعیت را دوست ندارم" می خوام تغییرش بدم.

چرا؟

چون وقتی می‌گم بد، خوب، پایین، بالا، بهتر، بدتر، یک جورهایی انگار دارم مطلق فکر می‌کنم.

انگار یک معیار واحد در بیرون وجود داره و فرد یا شی، براساس اون خط کش امتیاز کم یا زیادی آورده. 

یک خط کش بزرگ که مثل یک مجسمه‌ای عظیم در میدان اصلی شهر نصب کردند، و امتیاز همه را نشون می‌ده. اونم در هر زمینه‌ای.

کافیه در هر جایی از شهر، بهش نگاه کنی و پی به امتیاز آدم‌ها و پدیده‌ها ببری.

متر مطلقی وجود نداره،

برعکس فیزیک که برای اندازه گیری، معیار وجود داره و همه جای دنیا و برای همه آدم‌ها یک سانتیمتر یک سانتیمتر است.

پس فکر می‌کنم بهتره بگم دوست داشتنی.

چون ناظر دیگه خودم هستم.

دیگه قضاوت من یک چیز درونی است.

پس از من به فرد دیگه ممکنه فرق کنه.

هر کس درون ذهن خودش، متری مخصوص به خودشو داره.

اون کتابی که برای من دوست داشتنی نیست و حال منو بد می‌کنه برای یکی دیگه ممکنه خیلی خیلی دوست داشتنی باشه.

اگر بگم کتاب بد، انگار حکم مطلق دادم انگار قراره برای همه بد باشه

دوست دارم روز به روز، واژه‌های بدترین، بهترین، خوب، بد، درست، نادرست در دایره کلماتم کمرنگ بشه.


 
کلمات کلیدی: تسلط کلامی
 
 
A tip for studying better
۱۳٩٥/٧/۱٧
 

I have a habit (not completely a habid but try to be) in reading book or listening to audiobook or watching movie:

I don't like to read or watch a whole content in on day, instead I break a long content to small parts, so a piece of content can be read or watched in 25 minutes (one pomodoro) 

If you like to find more information about pomodoro technique, please refer to motamem.org, especially a comment has written by my friend tahereh khabari لبخند

For example, I am reading a book entitled "Hooked" this days, written by Nir Eyal

(I apologize for stealing its ebook format from web, unfortunately I was Hooked by a digital service named libgen. )لبخند

I spend 25 minutes in studying this book everyday.

But as I finish a part of book or digital file, I began to worry weather I will find the Exit Point after some days?

I know we can use bookmark feature, but I use a very simple pdf reader on my computer (not a high professional ebook reader) also, I think there is no bookmark button on video or audio player.

I have found a solution and now I want to explain a useful tip.

I don't recommend that you use the tip, in fact, I suggest that you test it.

It maybe help you to remember the time or point that you have left the book or file.

Here:

You just add Exit Point (such as page number or minute) to the rest of the file name, according  to the screenshot below:

 

 

 This trick join two parts of a content like a bridge join two parts of a city.


 
 
 
دغدغه‌های آموخته‌شده
۱۳٩٥/٧/۱٥
 

پیش‌نوشت 1: عنوان این نوشته از مطلب محمدرضا شعبانعلی با عنوان "آرزوهای آموخته شده" گرفته شده است.

پیش‌نوشت 2:این متن را به بهانه نوشته سجاد سلیمانی در مورد کمبود آب نوشتم. 

پیش‌نوشت 3: این مطلب خیلی طولانی است. واقعاً توصیه می‌کنم نخوانید. من خودم برگردم نمی‌خوانم.

تا چند سال پیش اخبار (خصوصا سایت‌ها) را خیلی پیگیری می‌کردم. تا سال 1390 تعداد سایت‌های خبری کم بود و من هم، همه آن‌ها را feed کرده بودم و هیچ خبری را اجازه نمی‌دادم نخوانده از زیرذهنم رد شود.

"همه" را اغراق نمی‌کنم. واقعا همه اخباری که در این مملکت تولید می‌شد را می‌خواندم.

این کار را هم مصداق بروزبودن و باخبربودن از اوضاع و معادل دانایی می‌دانستم و به آن افتخار می‌کردم.

به طوری که وقت غذا خوردن نداشتم و لقمه در دهان اخبار سیاسی یا تکنولوژی را می‌خواندم.

بگذریم از اینکه آخرهای سال 90 دچار حمله‌ها عصبی شدم طوری که با چشمان باز، رویاهای وحشتناک می‌دیدم، در خواب صحبت می‌کردم، استرس شدید داشتم به نحوی که هر وقت دستم را برروی قلبم می‌گذاشتم تندی آن را می‌فهمیدم، چشم‌هایم مگس‌پران گرفت (که تا امروز است) و کارم به افسردگی و دکتر و قرص‌های آرامش بخش کشید.

آنقدر هم احمق بودم که فکر می‌کردم این وضعیت ناشی از فشار بیکاری و فشار پایان‌نامه است.

مثل امروز نبود که شعبانعلی برود پدرش دربیاید و چشم و چالش کور شود، چند ده کتاب و مقاله بخواند و خلاصه کند و بیاید و بگوید: که عزیزان چندکاره‌گی نکنید که پدر مغرتان درمی‌آید.

آن روزها از چندکاره‌گی و مدیریت توجه خبر نداشتم و نمی‌دانستم مرور اخبار و باز کردن چند ده Tab (واقعا چندده) برای خواندن نوشته‌های وبلاگ‌ها و خبرگزاری‌ها چه بلایی بر سر مغز انسان می‌آورد.

طوری که خبرگان امر متفوق قول‌اند که نه روح (که شاعران می‌گویند و کسی ندیده)، بلکه بخشی "فیزیکی" و قابل دیدنی از مغز، به خاطر این رفتار، تخریب می‌شود.

الان هم این عادت بد را دارم و هر چند ساعت یکبار ناخودآگاه به سایت عصر ایران سر می‌زنم و چند ثانیه می‌مانم و خارج می‌شوم.

آرزو دارم روزی هیچ وقت قیافه نازیبای این سایت‌ها خصوصا ایرانی را نبینم. ولی فعلاً بخاطر عادت (که ترک آن موجب مرض است) باید تحمل کنم.

از اینها بگذریم و از داخل پارانتر به بحث اصلی برگردیم که همان دغدغه کم آبی که ذهن همه ما را اشغال کرده.

در همه حرف‌هایی که در ادامه می‌زنم خدا نکرده  قصد کم‌اهمیت یا بی‌اهمیت دانستن مسله هدررفت آب را ندارم. چون می‌دانم کسی که یک منبع (در این جا آب) را هدر دهد و نتواند آن را به درستی مدیریت کند سایر منابعش ازجمله پول، زمان، توجه‌اش را هم به باد خواهد داد.

بلکه می‌خواهم کمی اغراق کنم و از زاویه انتقادی به مسله نگاه کنم.

اگر اجازه بدهید می‌خواهم یک داستان شخصی عرض کنم.

چند سال پیش که خیلی بحث سموم کشاورزی داغ بود (شاید الان هم باشد نمی‌دانم) و به شدت در اخبار به کشاورزان زحمت‌کش که تا دیروز محصولات آنها را خورده‌ایم و با دست رنج آنها به این وزن و هیکل رسیده‌ایم، مورد فحاشی و تخریب بودند که این جماعت در میوه ها و سبزی‌ها سم و کود می‌ریزند.

به طور مثال اگر به سایت عصر ایران نگاه کنید می بینید چند ده مطلب اختصاصاً به آن پرداخته است.

من هم به شدت دغدغه این مسئله را گرفته بودم.

پوست میوه‌ها را می کندم.

وقتی میوه، مزه خاصی می‌داد می‌گفتم ببین فلانی، اینقدر به این میوه سم زدن مزش عوض شده.

یا با یکی از دوستان که کشاورزی می‌کرد، در مورد ...سوختگی کشاورز همسایه‌شان صحبت می‌کردیم که یکسال به انگورهاش سم داد، بزرگ شدند و فروخت و پولدار شد و سال بعد انگورهایش بو گرفت و کسی نخرید و بدبخت شد.

به همین منوال این ترس در وجودم بود که یک روز به عادت مالوف در سایت آمازون می‌چرخیدم و سعی می‌کردم کتاب‌ها را براساس ستاره آنها رتبه‌بندی کنم تا ببینیم که چه کتاب‌هایی مطرح هستند بروم آنها را از libgen دانلود کنم و بگذارم کنار میلیاردها صفحه pdf که قرار بود انشالله بعد از مرگ و در سکوت و آرامش بزرخ و بهشت مطالعه کنم.

ناگهان به یک کتابی رسیدم که به در شاخه کشاورزی پرطرفدار بود:

اصل بحث کتاب این بود که شما در خانه ماهی و محصولات کشاورزی ارکانیگ تولید کنید.

به این صورت که با مخزن آب و لوله و خاک و وسایل آکواریوم، سیستمی را بسازید به نام آکواپونیک (+)

که در آن ماهی‌ها در یک مخزن رشد کنند،

فاضلاب ماهی‌ها به مخزن دیگر که ریشه محصولات کشاورزی (مثل گوجه فرنگی و کاهو وحتی درختان کوچک) درون سنگ‌ریزه بزرگ قرار گرفته‌اند، وارد شوند.

آب با گذر از میان ریشه‌ها، هم موارد غذایی لازم برای گیاه را تامین می‌کند و هم بدون نیاز به فیلترهای صنعتی، تصفیه شود.

و باز به مخزن ماهی ها برگردد.

یک سیستم بسته که هیچ مصرف آبی هم ندارد. فقط اتلاف در حد چنددرصد تبخیر آب اتفاق می‌افتد. 

اگر توضیحات من گنگ بود شاید این تصویر بتواند کمک کند:

 

 من هم کلاً عاشق ایده و ایده دادن بوده و هستم. مثل این دوستان IT که می گن ایده بده، ها، ایده بده، از خودت ایده در وکن. کمی فشار بدی ایده میاد.

و از طرفی اون موقع ها جو کارآفرینی داشتم گفتم چه بهتر این کار را شروع می‌کنم:

در خانه ماهی پرورش می‌دهم.

بعد چه بهتر دیگر که میوه‌ و سبزی از مغازه نمی گیریم و پولدار می‌شویم.

بعد به آشنایان می فروشیم.

بعد چون کسی در ایران خبردار نیست تو می‌تونی یک استارآپ بزنی.

بعد شروع کنی تو خانه‌های مردم اجرا کردن.

بعد تو یک زمین بزرگ این کار را گسترش می‌دی.

بعد به کشورهای محتلف می‌ری.

در کنفرانس‌ها شرکت می‌کنی.

میری استرالیا که مهد این دانشه و

...ناگهان پام خود و  کوزه روغن ریختلبخند

بگذریم

من شروع کردم به ساختن این وسیله.

یادم نمی یاد ولی 2 بار کتاب خارجی‌اش را خواندم .که آن موقع برایم دشوار بود.

بعد اجرای آن. چند ماه دنبال ماده بنام پوکه بودم که بجای خاک در سیستم استفاده می‌شد.

چندده مصالح فروشی‌ها را گشتم آخر هم رفتم و از ده کیلومتری شهر در جایی که بلوک‌های سیمانی می‌ساختند پیدا کردم و با چه مصیبتی به شهر آوردم.

من اون روزها تهران دانشجو بودم ولی نمی‌رفتم.

هم اینکه حوصله نداشتم و کاری هم داخل دانشگاه نداشتم.

 استاد راهنمام معاون وزیر بود و اصلا وقت نداشت و آنقدر درگیر بود که اسم ما را هم فراموش می‌کرد.

ولی به خاطر شوق این مساله می‌رفتم تهران برای خرید لوازم آکواریم.

کلی جستجو در اینترنت کردم تا فهمیدم که بورس لوازم ماهی و آکواریوم تو تهران خیابان نواب است. بعد شال و کلاه کردیم یک روز کامل رفتم و همه مغازه را گشتم و آخر سر از یک مغازه به اسم ماهیران چند تا موتور آکواریوم گرفتم.

هر روز در اینترنت می‌گشتم که خدای نکرده کسی دیگه تو کشور این کار رو شروع نکنه و من جزو اولین‌ها باشم.

دغدغه‌ام هم این بود که خدای نکرده این ایده (که من از خارجی‌ها دزدیدم) را در آینده حین ارایه کسی از من ندزده.

حتی می‌خواستم استراتژی محتوی هم برروی آن پیاده کنم و در زمینه aquaponics وبلاگ‌نویسی و برو تا سایتی مثل متمم.

چون همیشه به مهندسی و ساختن و درس کردن و خراب کردن علاقه داشتم به جای اینکه برم و یک آکواریوم آماده بخرم رفتم  Howto سایت‌های خارجی را برای ساختن آکواریم خوندم.

بگذریم از پیدا کردن شیشه و بردن به شیشه بر و چسب کاری و زخمی شدن دست و غیره که بالاخره تونستم به دست خودم بسازم.

حتی قصد داشتم در کنفرانسی  که در بافق یزد برای این مساله برگزار می‌شد شرکت کنم.

یا قصد کردم برم در دانشگاه علمی کاربردی شهرمان رشته پرورش ماهی بخوانم که متاسفانه نداشتند وگر من الان لیسانس پرورش ماهی را گرفته بودم.

هزینه‌های زیاد از جمله چند صدهزارتومان به اضافه صدها ساعت وقت منجر شد به چیزی که در پایین بخشی از آن را می‌بینید:


همه این داستان ها را گفتم و سرتان را درد آوردم که یک چیز بگویم:

 این دغدغه را چه کسی در ذهن من ایجاد کرده بود؟

من احمق بودم

من داشتم دغدغه‌های مدیر مسئول سایت عصر ایران را پیگیری می‌کردم نه دغدغه خودم را.

کجای زندگی‌ام اینقدر به مواد غذایی حساس بودم؟ از پدر مادرم که می‌گفتند نان‌هایی که می‌خورند ترکیب شن+خاک اره+آرد بود

تا خودم

که دروان نوجوانی بعد از فوتبال قوت غالب ما نوشابه و بادام زمینی بود.

من برای کسی دغدغه داشتم و  برای او دل می‌سوزاندم که نمی‌شناختم

حتی اسمش را هم نمی‌دانستم

من بعد از آن نتیجه گرفتم:

در انتخاب دغدغه‌هایم دقت کنم.

من نمی‌خواهم دغدغه رئیس جمهور، دغدغه محافطان لایه ازون در نروژ، دغدغه مدیر روابط عمومی فلان اداره (که خودش هم نمی‌فهمد و سرتاپای شهر را از پول بیت المال بنرباران می‌کند)، دغدغه مدیر فلان سایت یا شبکه تلویزیونی را داشته باشم.

همان مساله کمبود آب را در نظر بگیریم. من یک سال در سازمانی که متولی اصلی مدیریت منابع آب کشور بود کار کردم.

به خاطرم کارم (گرفتن ایزو) مجبور بودم اکثر اطلاعات سازمان را از بخش‌های مختلف آن جمع آوری کنم.

در ماه آخر فعالیتم، برای گرفتم مقدار "افت سالانه منابع آب" (یعنی اینکه هر سال جقدر ارتفاع آب پایین می‌آید) به بخشی بنام بخش مطالعات پایه  مراجعه کردم

در ذهن خود پیش فرضم این بود که با توجه به حجم سروصدای که در دولت و جامعه بخاطر کم آبی بلند شده حتما با آمار وحشتناکی مواجه خواهم شد.

وقتی آن کارمند از داخل کامپیوتر شلوغش،  آمار ده سال اخیر را به من نشان داد که: در ده سال اخیر آمار ثابت بوده و هر سال متوسط 1 متر سفره افت کرده

در 5 سال اخیر حجم پیام و سخنرانی‌هایی که رسانه‌ها و مدیران که فضای کشور را با آن پرکرده اند هیج رابطه ای با مقدار کاهش منابع نداشت و اغراق گونه بود. 

حتی آنطور که یادم هست سالهای قبلتر مقدار افت بیشتر هم بوده ولی صدای کسی در نیامده بود.

طبیعاً من کارشناس خبره حوزه آب نیستم. الان کسی می‌تواند زیر این مطلب پیام بگذارد که شما اشتباه می‌گوید و آمار درست این است و من هم الان ابراز تسلیم می‌کنم. 

ولی حرف من این است آیا شدت دغدغه‌های ما به اندازه خود فاجعه است یا ساخته پاخته رسانه‌ها و تلویروین و دیگران است.

ما هیچ حس و برداشت نسبت به هیچ چیز نداریم مگر آنکه در مورد آن، بشنویم یا بخوانیم.

بعد از آن است که پی به بزرگی یا کوچکی آن می‌بریم.

خود پدیده‌ها که ذاتا درشت یا ریز نیستند و با زبان خود اعلام نمی‌کنند که: مردم ما فاجعه هستیم، داریم می‌آییم. استرس بگیرید.

پس درک ما آن چیزی است که رسانه‌ها به ما می‌دهند.

نهایتاً می‌خواهم بگویم دغدغه های خود را گزینش کنیم

نگذاریم هر کس از در رسید، فکر و آشوب و دغدغه شخصی خودش را در ذهن ما بکارد و برود.

ببینیم واقعا دغدغه ماست.

مثلا الان در این مقطع ار عمر (نوجوانی جوانی میانسالی پیری) باید دغدغه من غذای ارکانیگ باشد؟

حتی همان پدر و مادری که در کنار ما نشسته اگر دغدغه کلسترول، چربی و غذای ارگانیک دارد لزوما قرار نیست بجای آنها من هم از فردا لب به چیزی نزم. او در جوانی حالش را برده و هر چیزی را خورده الان هم دنبال این است که چندسالی از خدا بدزد و حال ببشتری ببرد.

یا به این شرکت‌های برق و آب نگاه کنید چقدر پیام‌های صرفه‌جویی‌شان گوش فلک را پر کرده.

یعنی اگر چند دقبقه شیر آب را بیشتر باز کنی یا لامپ دستشویی را یادت برود خاموش کنی (که اشاره کردم کار کاملاُ اشتباهی است) احساس می‌کنی قتل عمد کردی و سعی می‌کنی خودت را به نزدیک‌ترین دادگاه معرفی کنی.

اگر برای بزرگترها در آمریکا می‌کی‌موس یادگار دوران بچگی است. خاطره کودکی ما هم بابابرقی است. (ایده مرحوم کاشانی). (فکر نکنم در قید حیات باشند آن موقع که بابا برقی خیلی پیر بود)لبخند 

ولی همین روز، اگر به چراغ‌های کوچه یا خیابان‌تان دقت کنید، می‌بینید که بانو آفتاب در آسمان نورافشانی می‌کند ولی ماه‌های مصنوعی اداره برق فعلا نمی‌خواهند بروند.

می بینید در روز روشن چراغ بلوارها روشن است.

لوله آب می‌ترکد.

زنگ می‌زنی التماس می‌کنی.

آخر آنقدر آب می‌رود که شهروندان ماشین‌هاشان را می شورند.

به همین ادارات برق و آب سر بزنید.

ببنید چقدر از شیر کم مصرف، انرژی خورشیدی، سیستم‌های پیشرفته صرفه جویی برق در آنها خبری نیست.

یکی از بزرگان (نمی‌گویم نسیم طالب چون در حدی نیستم که از دهان کوچک من این اسم بزرگ خارج شود)

می‌گوید از شرکت‌هایی خرید کنید که محصولاتشان را خودشان و مدیرانشان هم مصرف می‌کنند.

من می‌گویم پیام و توصیه‌های های آدم‌ها و شرکت‌هایی که خودشان به آن توصیه‌ها عمل نمی‌کنند را گوش نکنید.

پی‌نوشت: این کامنت محمدرضا هم شاید مفید باشد. ایده این مطلب را از نوشته او گرفتم.


 
 
 
مصاحبه شغلی
۱۳٩٥/٧/۱٥
 

در اواخر یک مصاحبه شغلی، مدیر منابع انسانی شرکت، از مهندس جوانی که به تازگی از یک دانشگاه خیلی خوب فارغ التحصیل شده بود پرسید:

«شما به دنبال چقدر حقوق هستید؟».

مهندس جوان پاسخ داد:

«حدود 5 میلیون تومان ماهیانه مناسب به نظر می‌رسد، البته به سایر مزایای شغلی هم بستگی دارد». 

مصاحبه کننده گفت: «نظرتان راجع به این مزایایی که عرض می‌کنم چیست؟»

5 هفته مرخصی سالیانه. 14 روز مسافرت با هزینه شرکت. پوشش کامل بیمه‌ای و یک خودرو در اختیارتان. 

مهندس جوان هیجان زده گفت: «شوخی می کنید!»

مصاحبه کننده پاسخ داد: «بله، البته اول شما شروع کردید»!

 

منبع: کتاب فنون مذاکره محمدرضا شعبانعلی صفحه 53.


 
کلمات کلیدی: fun، مذاکره، کتاب
 
 
بهترین تغییر
۱۳٩٥/٧/۱٥
 


 
کلمات کلیدی: تغییر، جملات کوتاه
 
 
بدترین فوبیا چیست؟
۱۳٩٥/٧/۱٤
 

فوبیا (Phobia) به چه معنی است؟

فوبیا از از لغت یونانی فوبوس به معنی ترس دائمی از چیزی یا شرایطی است، که فرد حاضر است تلاش های زیادی بکند که گرفتار آن شرایط نشود  و به طرز نامتناسب و خیلی افراطی تلاش می‌کند که از خطراتش فرار کند. منبع: همایش انتخاب شعبانعلی

بنظرتون تعداد کسانی که ترس دائمی از مرگ دارن بیشترن یا کسانی که از سخنرانی در جمع می‌ترسن؟ فوبیای مرگ یا فوبیای سخنرانی؟ من که از هر دوتاشون می‌ترسم.

آمارها (+) نشون می‌ده:

پس همانطورکه مشاهده می‌کنید تعداد افرادی که از سوسک می‌ترسند و نمی‌توانند آنرا با دمپایی بکشند از اینکه که دنیا، با دمپایی‌اش، آنها را بکشد بیشتر است.

پی‌نوشت: دوستان این فوبیاها را رها کنید، من بدترین فوبیای دنیا را پیدا کردم. با دیدن این کلیپ 20 ثانیه‌ای به آن پی خواهید برد لبخند


 
کلمات کلیدی: فوبیا، fun، شعبانعلی
 
 
What is the next gerenation of content
۱۳٩٥/٧/۱٤
 

I am very curious about private and undiscovered data about people on web.

I like searching information about them on internet via google, even so he/she is my best close friend or my sister,

I love put her/his name or phone number on google search box and spend many time on reading result pages.

Sometimes during the conversation with a cauleage or a friend, I mention the information that has been found earlier and destroy her or his privacy,

I really sorry about that and nowadays try hard to change this bad habit. unfortunately, until now my efforts have not lead to a great improvment.

definitly It will take long time to happen, because It has been rooted in my mind and become a unconscious behavoir.

One day, I was searching about term "shabanali" and suddenly I founded a hidden instagram account that belong to mohammadreza. I surprised,

Then I ask myself: hey man, It's account of one guru that everyday and everwhere he swear social networks such as instagram or facebook, so what is this?

but I deldariلبخند myself: man, think positive, you don't know antyhing about his, Maybe there some hekmatلبخند behind that, please dont gezavat fast,لبخند 

Sorry Mohammad Reza, I going to share one of your post that has been published there, pardon me.

Have you ever seen russian nested dolls?

Contents and Containers have such a relationship.

Every content can be a container for the other content.

PC was a container and Windows was a content for it.

Then Windows itself became a container and

Applications became the new generation of content.

Then applications became the container and

Web (Interconnected data) became the content.

Nowadays, social networks are the latest containers.

What's your content and how it will become the container in future?

P.S: I want to answer the last question from my point of view: motamem.org is and will be the content.


 
 
 
گل‌های کنار جاده را فراموش نکنیم
۱۳٩٥/٧/۱٤
 

این روزها حوصله فیلم دیدن ندارم.

نمی‌دونم.

کار خاصی ندارم و نمی‌کنم که مهم‌تر از فیلم دیدن باشه ولی احساس می‌کنم وقت تلف کردن است. یک علتش هم اینکه تو کوچه‌یِ گوسفندنگری -که اینجا هم اشاره کردم- گیر افتادم.

یک فرایند و الگوریتم برای مصرف هر نوع محتوی اعم از کتاب، وبلاگ یا فیلم تعریف کردم:

اول مشاهده یا خواندن اون (بدون هیچ distraction)

بعد رونویسی مطالب آن (در فیلم‌ها، زیرنویس فارسی و انگلیسی)

و بعد ممکنه رسم نقشه ذهنی یا خلاصه کردن کامنت دیگران.

در مواردی هم جستجو در اینترنت.

شاید بشه گفت: نوعی هفت خوان رستم یادگیری.

به همین خاطر گزینش محتوی سخت شده و نمی‌تونم هر فیلم، هر کتاب، هر نوشته و هر وبلاگی را به لیست انتظارم وارد کنم.

نه که نخوانم، شاید گذری بخوانم ولی باید در آینده برگردم و فرایند بالا را روی آن پیاده کنم.

نمی‌دانم کمال‌طلبی است یا کمال‌گرایی (+)

در کوتاه مدت اگر چه شبیه دنده سنگین برای ماشین ذهن است و وقتگیر. ولی در بلند مدت تاثیر عجیبی دارد.

الان حدود چند ماه است تمام نوشته‌ها از روزنوشته ها، متمم تا کتابها را رونویسی می‌کنم چند ده خودکار تمام کردم، در کنار روان‌نویس‌های نه چندان ارزان استدلرم.

ولی تجربه شخصی‌ام می گوید، در بلندمدت خیلی زیاد توجه انسان ورزیده می‌شود.

عادت همیشگی، متن را می‌خوانی و رد می‌شوی.

ولی وقتی رونویسی می‌کنی انگار درِ دیگری بروی بهشت متن باز شده،

با خود می‌گویی این کلمات کجا بودند؟ این جمله را ندیدم، این مفهوم را که اصلا برعکس فهمیده بودم.

در کنار این، فکر کنم رونویسی برروی تسلط کلامی هم تاثیر زیادی دارد.

 هفته پیش سایت سجاد سلیمانی را مرور می‌کردم، دیدم یک فیلم معرفی کرده به نام peaceful warrior. گفتم دل به دریا بزنم و لااقل در یک سال اخیر یک فیلم را کاملا مشاهده کنم.

فیلم، موضوعی خوب (و نه عالی) داشت. گویا از زندگی واقعی یک ژیمناستیک‌کار آمریکایی در دهه 60 میلادی ساخته شده بود و کمی هم طعم انگیزشی داشت.

از اینها که بعد از شکست می گن بلند شو، تو می تونی و از این حرفها.

دو نقش اصلی فیلم، یک جوان و یک فرد میانسال بود که نقش یک پیر یا با اصطلاح مرشد و راهنما را برای جوان ایفا می‌کرد. یک روز جوان را به کوه اطراف گاراژشان برد تا چیزی در بالای کوه به او نشان دهد.

وقتی بالای کوه رسیدن، پیر خردمند فیلم یک سنگ معمولی نشان داد که این همان بوده که برایش به این قله صعود کرده‌اند.

جوان (خام) هم اعتراض کرد که این چه کار بیهوده‌ای بوده و آنجاست که هنرپیشه میانسال اشاره می کنه که در زندگی هدف مهم نیست بلکه مسیره که باید ازش لذت ببری. 

از فیلم بگذریم، من سعی می‌کنم این پند حکیم فرزانه را در متمم‌خوانی رعایت کنم و خیلی این نصیحت را دوست دارم.

دوست دارم درس ها را خوب بخونم. دوست دارم کلمه به کلمه نوشته‌ها را بچشم. می دونم نویسندگان متمم (و در کل هر نویسنده خوبی) برروی نوشته‌هاشون خیلی وقت می‌زارن، من هم دوست دارم برا خوندنش وقت زیادی بگذارم.

به همین خاطر اول متنو می‌خونم بعد کامنت‌ها، بعد درس  را رونویسی می‌کنم بعد خلاصه کامنت‌ها را می‌نویسم و بعد نقشه ذهنی اون را استخراج می‌کنم.

به همین خاطر نیاز نمی‌بینم حتما با ولع و باسرعت هر درس و دوره‌ای را بخوانم و تمام کنم.

در کتاب خواندن هم همین است. دوست دارم یک کتاب خوب و مناسب را ده بار خوب بخوانم و رونویسی کنم (یعنی واقعا هضم کنم) تا ده کتاب عالی را سرسری بخوانم.

نه اینکه خدای نکرده  بعدِ چند سال، نهایتاً، بیام و زانو غم، بغل بگیرم که ببین چند ده کتاب خوندی، به چه درد تو خورد؟ با این وقت سرکوچه بلال می‌فروختی الان موفق‌تر بودی.

بعد هم به نویسنده کتاب گرفته تا مترجم و ناشر و وزارت ارشاد فحش بدهم که عمر مرا تلف کردند. 


 
کلمات کلیدی: فیلم، متمم
 
 
قبل و بعد ازدواج
۱۳٩٥/٧/۱۳
 

این مثال از google trends را چند ماه پیش که داشتم تو اینترنت می‌چرخیدم تو یکی از دوره‌های آموزش Big data (+) دیدم.  لبخند


 
کلمات کلیدی: google trends، big data
 
 
باراک وارد می‌شود
۱۳٩٥/٧/۱٢
 

ایهود باراک یادتان هست، نخست وزیر اسرائیل بودند. چند سال پیش که تنها وسیله ما، برای ارتباط با دنیای خارج (البته در کنار اینترنت dial up) تلویزیون بود آنقدر اسم ایشان را شنیده بودیم که الان هم یادمان است. CNN گزارش داده ایشان یک  startup زنده‌اند. آن هم در سن 70 سالگی. یک App که برای گزارش سانحه و کمک به اورژانس و آتش‌نشانی مورد استفاده قرار می‌گیرد. گویا تب استارت آپ همه دنیا را فرا گرفته. آی کسانی که استارت آپ نزدید برید همین الان بزنید، ما که از نخست وزیر ملعون رژیم صهیونیستی کمتر نیستیم.لبخند

پی نوشت: به باراک دیگر یعنی آقای باراک اوباما هم توصیه می‌کنیم بعد از اتمام ریاست جمهوری یک App در حوزه مذاکره و حل تعارضات تولید کنند.


 
کلمات کلیدی: fun، startup
 
 
آخه من به چه دردی می‌خورم؟
۱۳٩٥/٧/۱۱
 

الان که این نوشته را می‌نویسم ممکن است شما در یکی از وضعیت‌های زیر باشید:

- شما کارمند یک سازمان بزرگ هستید.

- شما عضو یک شبکه اجتماعی هستید.

- شما یکی از اعضای گروه دوستی یا انجمن ورزشی هستید.

- شما یک وبلاگ‌نویس در فضای دیجیتال هستید.

اگر هم نه، بالاخره می‌توان سیستم‌ یا سیستم‎هایی را پیدا کرد که شما عضوی از آن باشید. اگر هم ثروت قارون دارید و از هر دو جهان آزادید حداقل باید بپذیرید عضوی از سیستم عظیمی به نام دنیا هستید.

حال ممکن است بعد از مدتی فعالیت در آن سیستم، سوالی در ذهن ما ایجاد شود:

من به چه دردی در این سیستم می‌خورم؟ اصلا بودن و نبودن من چه تاثیری در این سیستم دارد؟ وقتی این سیستم بدون من هم به راه خود ادامه می‌دهد پس من برای چه دارم در آن زحمت می‌کشم؟

این نوع سوالات افسرده‌گرایانه لبخند خود آهسته آهسته خمیر مایه‌ای برای نانِ بی‌انگیزه‌ای ما می‌شوند.

در یک شرکت نسبتا بزرگ کار می‌کنید که اصلا مدیرعامل نمی‌داند شما کی هستید. در یک شبکه اجتماعی بزرگ -مثل متمم ماچ- تولید محتوی می‌کنید، ناگهان دل سرد می‌شوید. (چندبار این تجربه را به عنوان عضو فعال متمم داشتم) می‌پرسید اصلاً به چه دردِ سیستم می‌خورم، اصلا من باشم یا نباشم توفیری به حال سیستم و سایر اعضای آن می‌کند؟ هر روز در شرکت جان می‌کنیم آخر هم دیده نمی‌شویم. با هزار زور و زحمت مطلب در شبکه‌های اجتماعی می‌گذاریم فوق‌اش 3 نفر می‌آیند و لایک می‌کنند. بعد از کلنجار رفتن با خود تصمیم می‌گیرید که بار و بنه خود را جمع کنید و به یک سیستم دیگر بروید. خصوصا یک مجموعه یا سیستم کوچکتر.

داخل پارانتز: انگار ما انسان‌ها سیستم‌های کوچکتر را خیلی دوست داریم چون بیشتر دیده می‌شویم. چون احساس می‌کنیم یک مهره داخل ساعتِ ده مهره‌ای، بهتر از ساعت 10 هزار قطعه‌ای دیده می‌شود. کلاً هم منظورمان از مفهوم دیده‌شدن مشخص نیست. حس می‌کنیم کارآفرین باشیم و مدیر یک شرکت 3 نفری، دیگران، ما را بیشتر می‌بیند یا اثر بیشتری داریم تا کارمندی در یک مجموعه هزار نفری. بیشتر می‌پسندیم عضو بزرگی در یک سیستم بزرگ باشیم تا عضوی کوچک در سیستمی بزرگ. چی کفتم، بگذریم. 

من خودم به جوابی شخصی و من‌درآوردی رسیدم. ببینید فرض محال کنید این فکر بی‌ارزش بودن در سازمان، در ذهن همه همکاران ایجاد شود و 100 درصد آنها از فردا تصمیم بگیرند که سازمان را ترک کنند، آیا سازمانی باقی خواهد ماند؟ امروز تمام اعضای شبکه اجتماعی بی‌انگیزه و افسرده شوند و آن شبکه را ترک کنند آیا facebook و تلگرامی خواهد ماند؟ فرض کنید فردا تمام انسان ها افسرده شوند و تصمیم بگیرند با خودکشی خود را از این سیستم حذف کنند؟ آیا دنیایی باقی خواهد ماند؟ (این آخری را واقیعتش شک دارم شاید هم وضع دنیا بهتر شودلبخند)

به سلول‌های پوست بدنمان نگاه کنیم آیا ارزشی دارند؟ هر روز با شانه زدن میلیون‌ها سلول از بدنمان جدا می‌شوند و هیچ اتفاقی نمی‌افتد. اگر از فردا هر یک از سلول‌های ما افسرده و احساس استقلال کنند و پی کار خود بروند دیگر سیستمی به نام پیکر بدن وجود نخواهد داشت.

(دوستان گیر ندهند میلیون‌ها سلول نیست و چند ده هزار است. ول کنید بابا این مچ گیری‌ها رااز خود راضی)

من سوادی ندارم ولی گویا خبرگان می‌گویند وقتی چند سلول یا عضو در کنار هم قرار می‌گیرند یک ساختار با ویژگی های جدید خلق می‌شود که در تک تک اجزا وجود ندارد. یعنی اگر ذره بین برداریم و ویژگی تک تک اعضا را نگاه کنیم چیزی پیدا نمی‌کنیم ولی وقتی در کنار هم قرار می‌گیرند تاگهان می‌بینیم با یک پدیده جدید با ویژگی‌های نو طرف هستیم.

دنیای امروز ما دنیای عجیب و درهم تنیده‌ای است که عطسه کردن فردی در بزریل ممکن است طوفانی را در چین بوجود بیاورد. (با سپاس از مفهوم اثر پروانه‌ای + برای این سرقت ادبی) ما هر روز داریم از این عطسه‌ها در فضای مجازی ایجاد می‌کنیم حتی یک لایک ما زیر یک پست ممکن است اثری بلندمدت و عظیم داشته باشد. دنیای امروز ما دنیای گذشته نیست که چندده نفر در یک روستا زندگی کنند و تمام دنیایی که ببینند و تجربه کنند تا کوه صفدرعلی و زمین مش نصرت باشد. امروز forward کردن یا نکردن یک کلیپ در تلگرام  ممکن است باعث کشته شدن چندده نفر در عراق شود. (مطلب تروریسم بی‌سرزمین در روزنوشته ها)

خلاصه سخن من اینکه در یک سیستم هیچ عضوی بی‌ارزش نیست.

پی نوشت 1: درک اینکه همه ما عضو مهمی در این ساختار هستیم و هیچ کسی نمی‌تواند بگوید من بی‌ارزش و بی‌خاصیت هستم کاری بس، دشوار است. یعنی کسی که به این فهم و درک می‌رسد که سرش را پایین انداخته کار کند و بداند روزی و در جایی دیگر که اصلاً نخواهد دید و نخواهد فهمید، اثرِ کارش و  اثرِ بودنش، تاثیر خواهد داشت دارد کار بسیار سختی است. که افرادی کمی می‌توانند به آن درجه فهم و شعور برسند. بعضی انسان‌ها دوست دارد از این آمپول‌های افسردگی "آخه من به چه دردی می خورم"، "آخه این کار کوچیک به چه دردی می‌خوره" "آخه اینکه به یک ماشین غربیه تو بیابون کمک کنم یا نکنم چه تاثیری داره" به خودشان تزریق کنند. آخر هم خدا نکرده از دورن می‌میرندلبخند. نه عزیزم تاثیر دارد. تو نه می‌توانی و نه باید تاثیر آن را بدانی. تو عضوی در این ساختار غول‌پیکر هستی، سرت را پایین بنداز و کاری را که می‌دانی موظف به انجام آن هستی را بده. دنیا تو را با برنامه مشخص آورده به تو برنامه مشخصی هم داده و هر وقت هم بخواهد طومارت را جمع می‌کند و مثل همان سلول پوستی به سطل زباله یا سیفون دستشویی می‌اندازد. تو مثل یک پشه هستی چند روز زنده‌ای، آن چند روز را هم به سوالاتی "از کجا آمده‌ام؟" "چرا آمده‌ام؟ " "به کجا می روم؟" تلف نکن برو خونتو بِمَک و حالشو ببرماچ 

پی نوشت 2: ممکن است دوستی بپرسد ما هر روز یک عالمه آدم بی‌خاصیت می بینیم. همین شرکت ما چند ده نفر آدم بی‌خود و علاف دارد؟. چطور شما می‌گویید باارزش هستند؟ عزیزم شرکتی که شما در آن کار می‌کنید احتمالا یک شرکت دولتی است و به نظر من یک شرکت دولتی، یک سیستم نیست بلکه در بهترین حالت یک مجموعه است. یعنی بعضی افراد به خاطر اینکه در خانه حوصله‌شان سر می‌رود به قهوه‌خانه شیک و باکلاس به نام اداره می‌روند تا هم برایشان فال باشد (آزار و اذیت ارباب رجوع و اضافه کردن گره ای به مشکلات مملکت) و هم تماشا (استفاده از محیط آرام برای تلگرام‌گردی و وگاس). بعضی از انسان‌ها را فقط خدا می‌داند برای چه افریده چون انگار در هیج سیستمی به درد نمی خورد الا سیستم دنیا.

اگر درس‌های تفکر سیستمی در متمم را خوانده باشید آنجا (+) اشاره شده سیستم و مجموعه با هم فرق (+) دارند.

اجزای سیستم با هم در ارتباط و تعامل هستند. تا وقتی تعامل وجود ندارد صرفاً یک مجموعه داریم و نه یک سیستم. بسیاری از شرکتها و سازمانها، مجموعه‌ای از آدمها هستند نه یک سیستم انسانی. شاید شما هم دیده باشید که در برخی سازمانها، کارکنان پس از مدت طولانی کار کردن در آنجا هنوز نمی‌دانند که همکاران دیگر آنها چه کاره هستند و چه می‌کنند.

پی نوشت 3: همه کسانی که در این نوشته مخاطب قرار دادم خود من هستند و اصلاُ در قد و قواره‌ای نیستم که اینگونه صحبت کنم و کسی را خطاب قرار دهم.   


 
 
 
جیب‌های پر، مغزهای تهی
۱۳٩٥/٧/۱۱
 

کارتونی از دوستم، شاهین کلانتری عزیز.

پی نوشت: شاهین قبلاً در متمم توضیح داده که کارتون با کاریکاتور فرق می‌کند. کارتون به طرح‌هایی با ایده‌ی طنز گفته می‌شود ولی کاریکاتور طراحی اغراق آمیز از چهره‌ی افراد است.


 
کلمات کلیدی: کارتون، شاهین کلانتری، نفت
 
 
ویروس‌های سیاه
۱۳٩٥/٧/۱٠
 

صبح از خواب بیدار می‌شوید. شاید اول از همه موبایل‌تان را چک کنید. شانس آن بالاست چون براساس تحقیقات 80 درصد مردم در 15 دقیقه اول بیداری، موبایل خود را چک می‌کنند. سرکار حاضر می‌شوید. در محل کار هم اولین رفتار شما، احتمالاً چک کردن ایمیل و بعد، چک کردن اتوماسیون اداری خواهد بود. اینکه ببینیم احیاناً مدیرمان دستور یا نامه‌ای فرستاده یا نه. شب هم که وقتی از سرکار به خانه بر‌می‌گردیم اخبار را بروی سایت‌ها چک می‌کنیم. تا به خیال خود از اوضاع دنیا باخبر شویم.

خوب به طور کلی می‌توان گفت ما در یک روز، چهار inbox چک می‌کنیم: اینباکس موبایل، اینباکس ایمیل، اینباکس اتوماسیون و اینباکس اخبار. شاید برای فردی دیگر این عدد به ده‌ها inbox برسد. 

در این نوشته می خواهم از تاثیر این inboxها برروی قدرت توجه و مهارت توجه صحبت کنم. همانطور که قبلاً در فایل مدیریت توجه - که توسط سایت متمم ارائه شد- و روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی عنوان شد امروز، توجه و مهارت توجه به عنوان یکی از مهمترین منابع و نایاب‌ترین مهارت‌ها شناخته می‌شود. پس هر تغییر و بهبود در این توانمندی جهش بزرگی را در زندگی شخصی و شغلی‌یِ ما ایجاد خواهد کرد.

آموزه‌هایِ مدیریت توجه، ما را از انجام امور موازی به شدت بر حذر می‌دارد. به طوری که تاثیر موازی‌کاری برروی مغز را، معادل مواد مخدر می‌دانند. مثلاً از اینکه همزمان با همکارمان صحبت کنیم و به ایمیل همکار دیکر پاسخ دهیم، یا در حین رانندگی تلگرام چک کنیم و یا در مرورگر، چند ده پنجره باز کنیم.

تا اینجا، مسئله واضح است و تک تک ما یاد گرفته‌ایم که به جای انجام موازی کارها، آنها را به صورت سری انجام بدیم. یعنی پشت سرهم و به ترتیب.

ولی نکته‌ای که شاید کمتر مورد توجه قرار گرفته این است که فقط انجام ندادنِ فیزیکی کارها مهم نیست، بلکه پرونده آن‌ها هم باید در ذهنمان بسته شود. خرده ریزه‌های آن عمل هم در مغز ما پاک شود. معذرت می‌خواهم این مثال را می‌زنم ولی کسی را فرض کنید که نیاز مبرم به دستشویی دارد ولی بخاطر رودبایستی به حرف دوستش گوش می‌دهد اگر چه او اصول مدیریت توجه را رعایت کرده و در ظاهر یک کار (گوش دادن) را انجام می‌دهد ولی در اصل، هیچ جمله‌ایِ از سخنان دوستش را نمی‌شنود بلکه 90 درصد ذهن او مشغول محاسبات دیگر است. 

اگر ذهن هر انسان را به مثابه یک CPU در نظر بگیریم، به طور خلاصه مدیریت توجه به ما می‌گوید فقط و فقط یک برنامه در CPU ذهن باید فعال باشد. لطفا هر چه برنامه و ویروس که به صورت مخفی و پنهانی در حال اجرا هستند و بخش بزرکی از CPU ما را اشغال کرده‌اند را ببنیدید.

 

حال وقتی شما، صبح، از خواب بیدار می‌شوید دو انتخاب دارید یا موبایلتان را چک می‌کنید که در این صورت ویروس‌های زیر وارد ذهنتان می‌شوند:

شیطانویروسِ "دوستم حسن که مسیج زده براش پول بفرستم را چی جواب بدم؟"

شیطانویروسِ "محسن گفته بعدازظهر 3 بریم استخر، حالا مرخصی بگیرم؟ برم؟ نرم؟ بعد گرون هم است، رد کنم؟ نکنم؟ اگر می خوام برم کی مرخصی بگیرم؟ مرخصی دارم؟ ندارم؟"

یا نه، موبایلتان را چک نمی‌کنید که در این حالت ویروس‌های زیر وارد ذهن شما می‌شوند:

گاوچرانویروسِ "به نظرت مسیج اومده برام"

گاوچرانویروسِ "الان به نظرت کی زنگ زده؟ نکنه عزیز زنگ زده باشه عصبانی نشه"

گاوچرانویروسِ "وای الان کی چی فرستاده تو تلگرام؟"

حال این را در نظر بگیریم که CPU ذهن ما چند ده هسته ای نیست، بلکه یک هسته‌ای است. پس اگر چند پرونده و ویروس در آن روشن باشند فقط مغز بینوا مجبور است بین آنها سوییچ کند و این یعنی استهلاک مغز.

به عبارت دیگر شما هر کاری بکنید بالاخره چند ویروس در ذهن‌تان تا شب فعال خواهند بود. در درس  "اثرات انجام چند کار همزمان بر روی مغز" این مساله به زیبایی مطرح شده است:

انجام کارهای موازی، الزاماً به معنای شرکت در یک سمینار و چک کردن همزمان پیامک‌ها (یا ایمیل‌ها) نیست. همین که شما می‌بینید که روی گوشی شما نوتیفیکیشن پیامک آمده و تصمیم می‌گیرید که تا پایان جلسه یا پایان نوشتن ایمیل، آن را چک نکنید، وارد فرایند کارهای موازی شده‌اید. چون مغز شما دائماً‌ باید به خودش یادآوری کند که بعد از اتمام فعالیت فعلی، نوبت چک کردن پیامک‌هاست!

حال فکر کنید به ازای هر Inbox، که اول متن اشاره شد، چند ده ویروس در ذهن شما قرار می‌گیرد. بعضی ویروس‌ها سفید هستند و نمی‌شود آن‌ها را حذف کرد. ولی بخش عمده از آن‌ها سیاه هستند و در طولانی مدت، ذهن و مغز شما را مسهلک و تیشه به ریشه توجه ما خواهند زد.

پس راهکار چیست؟ شما حتی اگر ایمیلتان، SMS هاتان و تلگرامتان را، چک هم نکنید این ویروس "الان بقیه چی فرستادن برم ببینم" نهایتا در ذهن شما خواهد خزید. راهکار واقعی، که ممکن است غیرمنطقی و دشوار به نظر بیاید و مورد اعتراض قرار بگیرد، این است که شما باید بعضی از این inboxها را به کل کنار بگذارید. یا باید ایمیل نداشته باشید. یا باید به هیچ عنوان سایت‌های خبری را چک نکنید. نرم افزار تلگرام یا ایسناگرام را به طور کلی از گوشی حذف کنید یا ممکن است یک تصمیم انقلابی بگیرید و کل گوشی‌تان را کنار بگذارید.

پس کسی که بگوید من همه این‌ها را روی گوشی و کامپیوترم دارم ولی سعی می‌کنم به جای هر ساعت، فقط صبح‌ها چک می‌کنم در اصل ناآگاهانه به قدرت توجه خود آسیب زده و دچار درصدی خودفریبی هستند.

علم استراتژی هم می گوید حذف کن عزیزم. همه را نمی‌توان یکجا داشت. به نظرم نوشتن این چند ده خط توجیه خوبی برای خودم بود. چرا که چند ماه است که موبایلم را کنار گذاشته‌ام.


 
 
 
مدرکتو بذار در کوزه آبشو بخور
۱۳٩٥/٧/۱٠
 

از وبلاگ قدیمی ام:

از سایت متمم این نوشته برام جالب بود:

این روزها در بخش خصوصی، به سادگی به من و شما می‌گویند که «مدرک تحصیلی» شاید به درد «خواستگاری» بخورد، اما به درد استخدام نمی‌خورد. مگر اینکه اثبات کنید که می‌توانید برای شرکت ما، درآمد و موقعیت بهتر ایجاد کنید. سازمانهای دولتی هم که به سادگی مدرک تحصیلی را با چند درصد حقوق بیشتر هم‌ارز می‌گیرند. اختلاف درآمدی که سالها طول میکشد تا با شهریه ثبت نام و کرایه رفت و برگشت ما در طول دوران آموزش، سر به سر شود!

این حرفو گزارش حقوق و دستمزد که سایت ایران تلنت برای سال 92 منتشر کرده است نیز تایید می کنه:

دریافتی افراد با مدرک فوق لیسانس به طور متوسط 17 درصد بیشتر از افراد با تحصیلات لیسانس است.

گزارش کامل را اینجا می تونید دانلود کنید حالا یک فرد دو سال عمرشو می زاره و گاها تا چند ده میلیون خرج می کنه که تازه اگه همه شرایط بیرونی ثابت باشه حقوقش به طور متوسط 17 درد زیاد شه. اگه هدف فرد تنها کسب مدرک نباشه و بخواد علمشو افزایش بده تنها راه علم آموزی تنها از کانال دانشگاه نیست. . در آخر یک فایل از کاتون شکرستان را هم دیدم خیلی جالب بود.

فروردین ۹۴


 
 
 
دامپینگ غریبه ها در شهر
۱۳٩٥/٧/۱٠
 

اخیرا در شهر ما یکسری فروشگاه‌های زنجیره‌ای متعلق به شرکتی ترک تاسیس شده که کالاهای تند مصرف FMCG را با تخفیف به فروش می‌رساند. آنطور هم که هنگام گذر از مقابل آن‌ها مشاهده کردیم نشان از شلوغی و استقبال مردم داشته. شاید هم عرضه برند ناشناخته که کمتر در شهرهای کوچک به فروش می‌رسند برای خیلی از شهروندها امر جدیدی بوده که بخواهند سری به آنجا بزنند. امروز به تصویری جالبی برخوردم که گویا برخی علیه این فروشگاه شب‌نامه تهیه و پخش کرده‌اند. این هم از اتفاقات عجیب در دوران پسابرجام.لبخند


 
کلمات کلیدی: fun
 
 
New Era of Slavery
۱۳٩٥/٧/٩
 

Few years ago, Humans use Digital Softwares and services,

Nowadays, Digital Softwares and Services use Humans.



 
کلمات کلیدی: نوشته های انگلیسی
 
 
عزت نفس
۱۳٩٥/٧/٩
 

این را به عنوان کامنت زیر یکی از مطلب عزت نفس متمم نوشتم: 

آیا اعتقاد به مذهب هم می‌تواند عزت نفس را کاهش دهد؟ مثلاً از نظر دینی سیگار کشیدن حرام است. یا خیلی از امور، که از نظر غیرمذهبی‌ها یک نیاز طبیعی محسوب می شوند، در چارچوب دینی حرام و نتایجی مانند عقوبت و آتش جهنم را در پی دارد. حال ترسی عمیق وجود یک جوان یا نوجوان را گرفته. با کوچکترین خطا شخصیت خود را تخریب خواهد کرد. به خودش می گوید: ببین این چه کاری بود کردی تو آدم بدی هستی. تو بیخودی. اگر الان بمیری جایت ته جهنم است.

من زمانی خط قرمزها بسیار شدیدی داشتم یعنی اکثر اعمال یک فرد عادی از دید من مکروه و گناه تلقی می‌شد. بعدها فهمیدم این خط قرمزها نیازهای طبیعی انسان هستند. زمانی از دید من ارتباط با جنس مخالف حتی در محیط دانشگاه حتی برای فعالیت‌های انجمن علمی یک خط قرمز بود. یا گوش دادن به موسیقی پاپ مشکل‌دار بود. آهنگ گوش می‌دادیم ولی با عذاب وجدان. آیا امروز کسی به این محدودیت‌ها نمی‌خندد؟ من نمی‌دانم مقصر من بودم که این باورها را قبول کرده بودم و یا پدر و مادری و آنهایی که ما را تربیت کردند. ولی آنچه به یاد می‌آورم روزهایی بود که چقدر گریه می‌کردم و دعا که خدا این گناهان مرا ببخشد و بر خودم لعنت می‌فرستادم. آیا اثار این تخریب‌ها و خودزنی‌ها در باقی عمر از بین می‌رود؟

پی نوشت: چند دقیقه چراغ تفکر سیستمی و مرکز کنترل بیرونی را خاموش کردم تا در تاریکی دردلی کنم.


 
کلمات کلیدی: عزت نفس، متمم، مذهب
 
 
کارتون‌هایی از پاول کوژینسکی
۱۳٩٥/٧/۸
 

پاول کوژینسکی به نظرم بی‌نظیر است. هر کارش به اصطلاح masterpiece است. جالب اینکه کاتون‌هایش (و به طور کلی هر کارتونی) مثل غزل حافظ و رباعی خیام است هر کس برداشت خودش را می‌کند و بازتاب دهنده دغدغه‌های آن روزش است. تو درس تفکر سیستمی یک جمله است:

نمونه‌های زیادی از شرکتها و سازمانها و دولت‌ها و حکومت‌ها  را می‌توان یافت که فردی در آنها تغییر کرده‌، اما چون ماهیت سیستم تغییر نکرده، نفرات بعدی هم دیر یا زود، تابع قوانین نانوشته‌ی آن سیستم می‌شوند و الگوی رفتاری پیشینیان را تکرار می‌کنند.


این تصویر خیلی این جمله را تداعی می کنه، به نظر خودم، انقلاب و فعالیت‌های سیاسی فعالیت‌هایی بی‌خاصیتی هستند چون تمام تلاش این است که آدم‌ها عوض شوند و نه سیستم ها. اصلاح سیستم یک کار عمیق، طولانی، سخت و بی سروصداست. این رئیس جمهور می‌رود آن یکی می‌آید. این مدیر می‌رود آن یکی میاید. ولی باز همه مشکلات پابرجاست.

یکبار یکی از دوستانم در یک شرکت نظامی دولتی کار می‌کرد. می‌گفت مدیری دارند بسیار ضعیف ولی هیچ کس راضی نیست عوض شود. گفتم چرا؟ عجیب است. پاسخ داد: گویا قبل از این فرد مدیر داشته‌اند که بد بوده. با تلاش فراوان او را تعویض کرده‌اند ولی مدیر فعلی آمده. که بد نیست بلکه بدتر است. به همین خاطر آنها می‌دانند اگر این مدیر را هم عوض کنند مدیر بعدی بسیار بسیار بد خواهد بود.

کارتون دیگری را که خیلی پسندیدم: فاضلاب محتوی و مصداق خیلی از خبرگزاری‌ها و سایت‌ها


 
 
 
علت محبوبیت محتوی
۱۳٩٥/٧/۸
 

آن طور که من از درس‌های استراتژی محتوی (+ و +) در متمم درک کردم بعضی از انواع محتوی محبوبیت بسیاری بین مردم دارند. مثلا محتوی خنده‌دار همیشه مورد استقبال مصرف کننده قرار می‌گیرد و همیشه شانس اول دیده شدن را دارد. مثلا یکی از علت‌های دست به دست شدن کلیپ‌های خنداونه این است. خنداونه پر از خنده، جک و محتوی طنز است. نوع دیگری از محتوی پرطرفدار، محتوای‌های عجیب است. مثلا خبر پیدا شدن فلان مار چندصد کیلویی یا عکس بزرکترین هندوانه دنیا یا کلیپ جاده‌ای که برای شما موسیقی پخش می‌کند همه از دسته محتواهای عجیب هستند. با دقت می‌توان دید که اکثر سایت و کانال‌های بسیار مشهور در اینترنت از این ترفند برای جذب مخاطب استفاده می‌کنند. خرس آبی متمم هم یادتان باشد در دسته محتوی عجیب قرار می‌گرفت. یعنی هر چه قدر حرف‌های عجیب بزنید، مردم بیشتر به شما توجه می‌کنند. حتی در مهمانی لبخند

در نوع دیگری از محتوی، به نکات ساده ولی مهم که ما معمولا فراموش کرده‌ایم اشاره می شود. مثل فداکاری، کمک به دیگران، احترام به کودکان، احترام به بزرگترها، حفظ تمیزی کوچه و خیابان. مواردی که فراموش کرده‌ایم و یادآوری آن برایمان جذاب است. بهانه نوشتن این مطلب کلیپ 2 دقیقه ای از فرورتیش رضوانیه (+) بود که فکر می‌کنم از این دسته آخر باشد.


 
 
 
آخرین روز زندگی
۱۳٩٥/٧/۸
 

بعضی آدم‌ فکر می کنند که 100 سال دیگه می‌میرند، بعضی آدم ها 50 سال، بعضی‌ها 10سال، بعضی‌ها 1 سال، بعضی‌ها 1 ماه، بعضی‌ها 1 روز. (به شخصه خودم روی 20 سال تنظیم کردم)

آنهایی که اعتقاد دارند فردا آخرین روز زندگی‌شان است آنها برندگان زندگی‌اند. این اعتقاد هم به آسانی به زبان و قلم می‌آید ولی عمل به آن و زندگی با آن کاری به غایت سخت است. شاید هم برای رسیدن به این اعتقاد قلبی چند دهه زمان نیاز باشد.

در بخشی از کلیپ سخنرانی بسیار مشهور استیو جابز در دانشگاه stanford قسمت تاثیرگذاری وجود داره:

"طی 33 سال گذشته، من هر روز صبح، به آیینه نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشه چه کاری می‌خواهم بکنم؟ برنامه‌ام واسه امروز چیه؟ هر موقع که دو روز پشت سر هم، جوابم به این سوال "نمی‌دونم" باشه می‌فهمم که باید یک چیزی رو تغییر بدم. 

به خاطر داشتن این نکته که همه‌مون به زودی می‌میریم مهمترین ابزاری بوده که به من، در مواجهه با انتخاب‌های بزرگ، در زندگی کمک کرده. به خاطر اینکه تقریباً همه چیز، همه انتظارات، همه تکبرها، همه ترس از شرمنده شدن‌ها و باختن‌ها، همه و همه، در برابر تصور مرگ فروکش می‌کنند. 

همه چیز بجز آن [کار] هایی که واقعا مهم هستند رها می‌شوند. به خاطر داشتن اینکه مرگ به ما نزدیکه بهترین راهی است که من شناختم تا در دام این فکر نیافتیم که ما چیزی برای از دست دادن داریم.

ما همین الان هم عریانیم و هیچ چیزی مال خودمان نیست پس هیچ دلیلی هم نداره که نجوای دلمون را دنبال نکنیم."

یک تعبیری هست می گوید یک عده شهید زنده‌اند آنقدر مقامشان بزرگ است. من هم می گویم محمدرضا، استیو جایز زنده است. ایشان هم جملات مشابهی دارند (+):

... شاید برایت جالب باشد که شب‌ها دقت می‌کنم که چه می‌پوشم و حواسم هست که وسایلم را کجا می‌گذارم و خانه را برای کسانی که ممکن است فردا صبح بیایند و من نباشم که در را برایشان باز کنم، مرتب می‌کنم و وسایلی را که ممکن است لازم داشته باشند، دم دست می‌گذارم.

...خودم، بزرگترین نعمت زندگی‌ام را این مرگ‌آگاهی می‌دانم.

چون انگیزه‌ام را نگرفته است. انرژی بیشتری به من داده. قدر لحظه‌هایم را بسیار می‌دانم و صادقانه بگویم، مانند کسی که بی‌مقدمه، گنجی در خانه‌اش یافته باشد و مدام، در گذشته‌اش بگردد تا کار نیکی را به عنوان علت آن بیابد و خود را قانع کند، هر روز با خودم دنبال بهانه‌ای می‌گردم تا ثابت کنم که حتماً کارهای نیکی بوده که چنین دستاوردی را به من هدیه داده است.

چون به یاد داشتن مهلت محدود زندگی و دائماً پیش چشم داشتن آن، گنجی نیست که زیر خانه‌ی هر کسی کشف شود.

پی نوشت 1: به شوخی، این سرطان هم چیزی بدی نیست. بدون هیچ تلاشی و جان کندنی، همون گنجی که محمدرضا می گه، می افته کف دست انسان. میان‌بری برای گذر از زنده‌مانی به زندگانی.

پی نوشت 2: متن سخنان استیو جابز از کلیپ‌های گروه تلگرامی علم روز به مدیریت دوست متممی آبتین مقصودی برداشت شده. اگر دسترسی به تلگرام ندارید نسخه اصلی اش در سایت آپارات قرار دارد. شنیدنش با صدای استیو جابز شاید جذابتر باشد.


 
کلمات کلیدی: شعبانعلی، مرگ
 
 
تحلیل شبکه های اجتماعی
۱۳٩٥/٧/٧
 

من به تحلیل شبکه‌های اجتماعی علاقه دارم. فقط این را در نظر بگیریم که شبکه‌های اجتماعی همین تلگرام و اینستاگرام و فیسبوک نیستند. ما اصطلاحاْ می‌گوییم این‌ها شبکه های اجتماعی هستند. در واقع اینها سرویس‌های دیجیتال توسعه شبکه‌های اجتماعی یا  Digital social networking services هستند.

آنطور که من از درس‌های متمم برداشت کردم شبکه اجتماعی نوعی ساختار شبکه ای‌است. یعنی هر جا چند نقطه که به هم متصل می‌شوند را دیدید می توانید بگویید با یک شبکه اجتماعی روبرو هستید. این گره یا نقاط می توانند انسان، سازمان یا یک سایت باشند.

مثلا گوگل، شبکه‌ای از صفحات وب را کاوش می‌کند. حال در نظر بگیرید تحلیل شبکه‌های اجتماعی چه دانش پول‌سازی است که گوگل را به این ثروت و عظمت رسانده.

در کنار این نرم افزارها، ما سرویس‌های غیردیجیتال برای شبکه‌های اجتماعی هم داریم مثلا NGOها. که بستر را برای فعالیت شبکه‌های انسانی اجتماعی فراهم می کنند.

اگر بخواهیم به صورت تصویر نشان دهیم. هر شبکه اجتماعی به صورت زیر است.

گره‌ یا نقاطی که مشاهده می‌کنید در انگلیسی دو نام دارند. در ریاضیات و نطریه گراف‌ها به آنها Vertex و در علوم کامپیوتر و نظریه شبکه‌ها به نام Node معروف هستند. به پاره‌خطهایی که نقاط را به هم متصل می‌کنند در ریاضیات Edge (تلفط: اِج) و در رشته کامپیوتر Connection گفته می‌شود.

حال می توان نمایشی از شبکه های اجتماعی ارایه دارد. تلگرام یا اینستاگرام شبکه های از انسان‌هاست به صورت زیر:

گوکل شبکه‌ای از وب سایت‌ها یا صفحات وب:

به نظرم سایت متمم هم شبکه اجتماعی متشکل از محتوی‌ها و کامنت‌هاست. یعنی متمم شبکه ای است که حول حوش محتوی تشکیل شده نه افراد. یعنی نوشته‌های متمم و افراد به صورت گره هستند که ممکن است به هم متصل شود. مثلا دیده‌اید که در یک مطلب چند بار به مطالب و کامنت‌های قبلی ارجاع داده می شود. یعنی هر بار یک connection یا edge ایجاد می‌شود.

این نوشته خلاصه ای برداشت های من از سه درس متمم بود: (+) و (+) و (+)


 
 
 
کلیپ خندوانه ای
۱۳٩٥/٧/٧
 

یک کلیپ خنده دار ۲ دقیقه ای از خندوانه.لبخند


 
کلمات کلیدی: fun
 
 
وقتی حالم بده، چکار کنیم؟
۱۳٩٥/٧/٧
 

داشتم در وبلاگ محمدرضا می چرخیدم به یک کامنت برخوردم. دیدم به حال روز این روزهام خیلی نزدیکه گفتم ایجاد نقل کنم. با اینکه content out of context‌ است ولی انگار جوابی که به دلم نشست و حالمو موقتا خوب کرد. لطفا برای توضیح بیشتر به لینک داده شده مراجعه کنید.

سوال: حالم بده چیکار کنم؟

پاسخ از محمدرضا شعبانعلی:

دوست من.

حال بد، مثل قال بد نیست که با پاک کن و مداد، بتوان آن را خوب کرد.

حال خوب، دارو ندارد. راه میان بر ندارد.

تجربه حال خوب، زمان می‌برد.

شاید یک سال. شاید ده سال. شاید صد سال.

شاید باید هفته‌ها نخوابی و از سر درد بیهوش شوی.

شاید باید برایش آنقدر گریه کنی که کور شوی.

شاید باید آنقدر بدهی که فقیر و گرسنه و با دست خالی، روبروی مغازه شیرینی فروشی بایستی.

شاید باید آنقدر در تاریکی زیرزمین‌ها بمانی، که روشنایی نور، به لحظه‌ای حالت را خوب کند.

حتی شاید چیزی که حال دیگری را خوب‌تر کرده، حال تو را بدتر کند.

کسی که حال خوب را – حتی برای لحظه‌ای – تجربه می‌کند، بعد از آن، زنده ماندن و مردن هم برایش فرق نمی‌کند.


 
کلمات کلیدی: شعبانعلی
 
 
Joking with Motamem
۱۳٩٥/٧/٧
 

 

 

When we feel ? we use motamem چشمک (+)

 

 


 
کلمات کلیدی: fun
 
 
هر دردی مقدس است؟
۱۳٩٥/٧/٧
 

دو جور درد داریم، یه نوع درد که باعث قوی‌تر شدن آدم می‌شن و یه جور هم دردهای بی‌فایده. دردهایی که فقط آدم بابتشون رنج می‌کشه! (سریال House of Cards +)


 
کلمات کلیدی: نقل قول، house of cards
 
 
استعاره‌ای در مورد دنیا
۱۳٩٥/٧/٧
 

دنیا مثل پیکر انسان است.

بعضی آدم‌ها موی زائدند به هیچ دردی نمی‌خورند و کسی هم نمی‌داند برای چه خلق شده‌اند.

بعضی مثل ناخنند. مدتی هستند و تاثیری دارند بعد بی‌خاصیت می‌شوند.

بعضی‌ها مثل سلول‌های پوست هستند عمرشان از قبلی بیشتر است ولی باز بعد از صباحی بلا استفاده می شوند.

بعضی دیگر مثل دست و پا و انگشت و گوش و دماغ هستند. باید باشند اگر نباشند دنیا به سختی نبودشان را تحمل می‌کند و با فقدان‌شان سرعت حرکتش کم می‌شود.

بعضی هم قلب عالمند. مغز دنیایند. سیستم تنفسی جهانند. اجزای اصلی هستند. لحظه ای اگر نباشند دنیا دیگر جایی برای زندگی نیست و حیات همه سلول‌هایش به خطر می‌افتد. آنها با اینکه رکن هستی‌اند ولی در اقلیت‌اند دیده نمی‌شوند. تعدادشان در مقابل گروه اول و دوم بسیار کم است.


 
کلمات کلیدی: استعاره مفهومی
 
 
ترفندی برای ساختن بی‌نهایت ایمیل
۱۳٩٥/٧/٧
 

یک نکته کوچک، که فکر کنم خیلی ها بلدند، اینکه شما می‌توانید یک نقطه به آدرس gmail خوب اضافه کنید و آدرس جدیدی بسازید ولی در اصل inbox ثابت بماند. یعنی آدرسهای زیر با هم هیچ فرقی نمی‌کنند:

hasankashani@gmail.com

hasan.kashani@gmail.com

hasan.kash.ani@gmail.com

hasan...kashani.@gmail.com

hasan...kas..hani@gmail.com

چون خیلی از سایت‌های بزرگ حتی Amazon هم به این مسئله دقت نمی‌کنند می‌توانید بجای ساختن ایمیل جدید از همان آدرس فعلی استفاده کنید. و بی‌نهایت ایمیل داشته باشید.

 


 
کلمات کلیدی: نکات کوچک، ایمیل
 
 
آموزش برای آموزش
۱۳٩٥/٧/٦
 

من همیشه تلاش کردم یکی از زبان‌های برنامه‌نویسی را یاد بگیرم. سال 85 رفتم کلاس php و html ولی نیمه‌کاره ماند و ادامه ندادم. بعد یک مدت برنامه‌نویسی Android را از سایت coursera شروع کردم آن‌هم نیمه تمام ماند. باز شروع به یادگیری زبان python از سایت codecademy کردم آن‌هم نیمه تمام رها شد. اخیراً هم قصد کردم php یاد بگیرم. بعد از این مدت فکر می‌کنم علت یاد نگرفتن من (یا در کل علت یادنگرفتن و شکست در هر زمینه با وجود تلاش و زحمت فراوان) این است که هیچ پروژه‌ای واقعی وجود ندارد که ما انجام دهیم. یعنی فقط یاد می‌گیریم که یاد گرفته باشیم. من اگر مدیرم سرکار مرا مجبور کند یا بدانم با نوشتن فلان برنامه پولی به دست می آورم حتما در زمان کوتاه آن مهارت را یاد می‌گیرم. یا مثلاً اگر به یک کشور خارجی سفر کنم در کمترین زمان زبان آن مردم را یاد می‌گیرم.

برعکس ما می‌گوییم: خوب، یاد گرفتن x که از یاد نگرفتن آن بهتر است. پس بگذار شروع کنم به یادگرفتنش. ولی تا پروژه و کاربردی بیرونی و عینی نباشد احتمال شکست یادگیری ما زیاد است.

بعضی موقع ها می‌گویم باید از آن طرف قیف وارد شد. اول سوال بعد پاسخ. اول پروژه ای واقعی یا مسئله عینی یا نیازی را پیدا کنم و بعد بروم مقدمات و مهارت‌های آنرا را یاد بگیرم. وگرنه آنچیزی که یاد می‌گیرم فراموش و صرفا در ذهنم انبار خواهد شد. پس بهتر است قبل از شروع یادگیری هر مهارت از خود بپرسیم برای چه می‌خواهی آن را یاد بگیری؟

پی نوشت 1: پارسال یک مطلب در وبلاگ قدیمی‌ام نوشته بودم - که بهانه برای نوشتن این مطلب شد - آنرا عیناٌ در اینجا ذکر می‌کنم:

داشتم مطلبی از سایت signalvnoise.com را مطالعه می کردم که توش دیوید از نویسندگان در مورد تجربه چندین ساله اش حرف می زنه و روش اشتباهی که برای یاد گرفتن زبان برنامه نویسی داشته اون با جمله قشنگی بیان می گه:

I was trying to learn for the sake of learning

یعنی من سعی می کردم یاد بگیرم بخاطر اینکه فقط یاد بگیرم. ما خیلی کارها را انجام می دهیم که انجام داده باشیم می خوام لیستی از اون ها را بگم:

نماز برای نماز

درس خواندن برای درس خواندن

یادگرفتن مطلبی برای جالب بودن آن نه مفید بودن

خواندن کتاب برای خواندن کتاب

حرف زدن برای اینکه سکوتی نباشد

نوشتن پست وبلاگ برای اینکه نوشته باشیم

خواندن صفحاتی از قران برای اینکه خونده باشیم

انجام دادن کاری برای اینکه که زمانی طی شود

و x برای x و ...

 این داستان ادامه دارد. این فعالیت ها باید برای هدف دیگری باشد تا به ما انرژی دهد. وقتی این مسیر را طی می کنیم بعد از مدتی دیگر آن کار اثری برای ما ندارد.

پی نوشت 2: گویا این مطلب از محمدرضا به موضوع نوشته من ربط دارد.


 
 
 
خدا پدر شعبانعلی را بیامرزد
۱۳٩٥/٧/٥
 

سال ۹۰ در دانشگاه آزاد درس می‌دادم. همزمان هم برای هیات علمی شدن در آنجا درخواست داده بودم. قرار بود تا آخر ترم استخدام شدن یا نشدن من مشخص شود که به احتمال بالای ۹۰ درصد می دانستم اتفاق می‌افتد. مدیر گروه از این اتفاق باخبر بود و خبر داشت که با آمدن من، جا برای او تنگ خواهد شد و باید صندلی‌اش را به من تحویل دهد. به همین خاطر، به هر نحو ممکن و از هر طریقی می‌خواست من را فراری دهد و یا پاپوشی برای من درست کند.

یکبار بعد کلاس دو خانم زیباروی پیش من آمدند و گفتند مدیرگروه آنها را فرستاده و درخواست اضافه شدن به کلاس را داشتند. من مخالفت کردم. و بعد تعجب که این موجودات عجیب و غریب از کجا پیدایشان شده. بعد از رفتنشان بچه‌های کلاس تذکر دادند که استاد از آن زیبارویان دوری کنید که آنها بدنامان دانشگاه هستند. گویا یکی از نقشه های مدیرگروه محترم بوده که متاسفانه به هدف نخورد. یکبار سرکلاس نرفتم و یکی از دوستانم را از خارج دانشگاه به عنوان حل تمرین فرستادم. این کار هم بهانه شده بود که مدیرگروه سریعا نزد معاونت آموزشی رفته و چوقلی بنده را بکنند. از قضا در غیاب بنده هم یکی از کارمندان دفاع جانانه کرده که فلانی نظم و ترتیب دارد و از او بعید است.

از اینها بگذریم آخر ترم رسید و برای مصاحبه استخدامی دعوت شدم. رفتم. و ما هم تازه‌وارد و بی‌خبر یک رزومه ۲۰ صفحه‌ای از خودمان ارایه دادیم. که حس حسادت و غبطه هر بنی بشری را برمی‌انگیخت چه رسد به اساتید نه چندان قوی آنجا. مصاحبه تمام شد و ما هم منتظر نتیجه شدیم. یک روز از دانشگاه زنگ زدند و گفتند که شما از نظر علمی در مصاحبه ضعیف بودید و مدیرگروه (نامرد) پیشنهاد داده‌اند که شما ۶ ماه مطالعه کنید بعد دوباره، مصاحبه تجدید شود. یعنی فکر کنم در تاریخ سابقه نداشته. آخر یعنی چی؟ یک نفر یا قبول است یا قبول نیست. مگر بچه دبستانی است که خرداد مردود شده بروند ۳ ماه تابستان را خوب بخواند و شهریور بیاید امتحان بدهد. ازین دست اتفاقات افتاد تا ما آخر گفتیم مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان، از خیر هیات علمی شدن گذشتیم. 

باز معذرت می خواهم تا اینجا روضه خواندم. اینها را گفتم و سرتان را درآوردم که فقط بگویم در ایران، یک فرد در یک سیستم برای پذیرش و ارتقا، آن هم در یک پوزیشن معمولی، چه پشت پاهایی که نمی‌خورد و  چه مقدار آزار و اذیت از همکارانش که نمی‌بینید. که باعث استهلاک او و در آخر از بین رفتن کارایی کل سیستم می‌شود.

حال با این وضع وقتی می‌بینیم محمدرضا شعبانعلی سیستمی طراحی کرده به نام متمم که نه در آن پارتی است نه سلیقه و نه "باباش پولداره" نه "آقازادس" و از این گونه صحبت‌ها و هر کسی که بخواهد می‌تواند به رایگان عضو شده و هر کسی که بخواهد واقعا پیشرفت کند. کسی هم مزاحم ارتقای تو نباشد و  کسی چوب لای چرخ دیگری نگذارد. حتی دکمه دیسلایک هم قرار نداده‌اند. وگرنه خدا می‌دانست نظرهای  منفی چقدر ممکن بود انگیزه مشارکت و فعالیت را از بین ببرد.

فقط می‌توانم بگویم ممنون محمدرضا. ممنون بخاطر سیستمی که درست کردی که امسال ما، با پشتوانه محدود - در این جامعه که گروهی از مردم، همدیگر را برای دیده شدن تکه پاره می‌کنند- بتوانیم دیده بشویم.

باز هم ممنون و خدا قوت و خسته نباشی.

پی نوشت: خدا نکند یک روز بیایم در این جا به متمم فحش بدهم.لبخند از  من بعید نیست.اوه همیشه از یک طرف بام افتادم. اصطلاحا Impulsive. ریز نوشتم خوانده نشود.چشمک

 


 
 
 
یک ترفند برای کاهش مصرف اینترنت
۱۳٩٥/٧/٥
 

اگر از اینترنت ADSL استفاده می‌کنید و مصرف اینترنت شما بالاست و دوست دارید آن را کاهش دهید. این ترفند شاید بتواند به شما کمک کند:

به جای شارژ چندین گیگابایت، هربار در حد ۱ گیگ یا کمتر شارژ کنید. 

ممکن است مخالف این ایده باشید چون قیمت ۱ گیگ اینترنت گران‌تر است و شما با خرید چندده‌ گیگ پول کمتری پرداخت می‌کنید. از طرفی این عادت باعث آزار و اذیت شما می‌شود چون مجبورید به دفعات متعدد از کارت بانکی خود استفاده کنید. ولی بنا به تجربه شخصی با شارژ مقطعی شما کنترل بیشتری برروی مصرف‌تان دارید. به همین خاطر ممکن است آنقدر مصرف‌تان کم شود که اثر تخفیف نگرفته از بین برود. 


 
 
 
وضع خرابه
۱۳٩٥/٧/٤
 

تو سایت بی بی سی یک گزارش از برلین تهیه شده بود. اینکه شهر برلین پایتخت آلمان سعی می‌کنه startupهای مستقر در لندن را تشویق و وسوسه کنه که به شهرشون بیان. به عبارت دیگه بگاپه. به لندن می‌گن پایتخت فناوری اروپا.

براساس گفته‌ها و شنیده‌ها، انگار رقابتی جدیدی تو دنیا شکل گرفته و داریم به سمتی می‌ریم که هر کشوری فقط فقط به خودش فکر کنه. 

چند وقت پیش هم یک سخنرانی از دکتر سریع القلم خوندم در مورد رشد ناسیونالیسم در دنیا و اینکه همه ملت ها به سمت خودخواهی می‌رن:

استاد دانشگاه شهید بهشتی گفت: یکی از دگرگونی‌های بنیادین جهان امروز با دنیای ۳۰-۴۰ سال پیش که مشهود است دگرگونی در رفتار و اندیشه سیاستمداران کشورهای جهان به ویژه کشورهای قدرتمند است. ۳۰-۴۰ سال پیش اگر در یک نقطه از دنیا آشوبی می‌شد یا رخدادی فراتر از رخدادهای سرزمینی اتفاق می‌افتاد، سران کشورها دور هم می‌نشستند و با تصمیم‌گیری جمعی آن آشوب یا ناسازگاری را به سرانجام مطلوب می‌رساندند. اما امروز در دنیا ناسیونالیسم اقتصادی و ناسیونالیسم سیاسی آنقدر رشد کرده است که حتی کشورهای بزرگ نیز پیش از اینکه به فکر حل مسایل سایر کشورها باشند به آینده جامعه خویش فکر می‌کنند و می‌خواهند بدانند در دنیای پیچیده امروز چگونه باید مسایل ملی – میهنی خویش را حل کنند و کمتر به این فکرند که مساله کشور دیگر را حل کنند.

به طور مثال در حالی که جنگ سوریه منجر به آواره شدن میلیون‌ها انسان شده است و با وجودی که اکنون ۸۰ درصد خاک سوریه در نبردهای سنگین می‌سوزد اما رهبران کشورها به این فکرند که برای کشورشان از این مساله چگونه باید بهره‌برداری کنند. یک مقام ارشد اتحادیه اروپا گفته است که بازسازی سوریه ۳۰۰ میلیارد دلار سرمایه می‌خواهد که در کشورهای همسایه وجود ندارد و اروپا نیز این پول را ندارد و به همین دلیل پیش‌بینی می‌شود سوریه پس از عادی شدن شرایط فعلی سال‌های طولانی در تهیدستی باقی بماند.

در دنیای امروز کشوری مثل امریکا هم به فکر این است که از هر رخدادی فقط منافع خود را لحاظ کند. همین مساله موجب شده است که اوباما از اقدام و عمل به روش سابق در سوریه اجتناب کند.

اگر به آقای سریع القلم علاقه مندید و گزارش بالا را نخوانده‌اید نگاهی بیاندازید چون فقط در یک ماهنامه چاپ شده و در  در اینترنت هم یکجا بود.

اگر کشورها به سمت خودنگری می‌رن، به آدم‌ها هم نگاه می‌کنی مثل گذشته دیگه اون حس فداکاری و دگرخواهی توشون کم‌رنگ شده. همه خودشون را محدود به خود و خانواده یا جمع‌های کوچیک کردن. شاید روزی برسه برای ماندگاری در این دنیای پیچیده فقط و فقط به خودمو فکر کنیم. اینهم از روی ناچاری باشه نه یک رفتار غیرانسانی. دنیا به سمت منطقی شدن میره و هر روز احساسات از بین میره. خیلی ها می گن عشق و زیبایی و خیلی چیزها فقط یک برچسبن اساسا وجود ندارن. بالاخره باید بپذیریم دنیای آینده دنیای آدم‌های تنها و منطقی خواهد بود.


 
کلمات کلیدی: سریع القلم
 
 
زمان مساوی پول است؟
۱۳٩٥/٧/۳
 

چند سال پیش یکی از دوستانم از شهرستان به تهران می‌رفت و کار می‌کرد. دو روز آخر هفته  کنار خانواده بود. و شنبه با قطار به تهران برمی‌گشت. با کارفرما هماهنگ کرده بود که اول هفته، شنبه، ساعت ۱۲ ظهر سرکار باشد.

به خاطر ارزانی و خساست از قطار استفاده می‌کرد. ولی مشکل این بود که همیشه قطار با دو ساعت تاخیر به مقصد می‌رسید و دوست من، که ساعتی کار می کرد، پول آن ۲ ساعت را از دست می‌داد.

یکبار دیدم با اتوبوس، که گران‌تر و سریع‌تر است، رفت و آمد می‌کند از او پرسیدم: چطور شده با اتوبوس جابجا میشی تو که این قدر ولخرج نبودی؟

گفت: ببین من برای هر ساعت کارم ۳۰ هزار تومان می گیرم، وقتی دیر می رسم ۶۰ تومان پول از دست می دم. از طرف دیگر من به خاطر ۱۰ هزار تومان صرفه جویی، با قطار رفت‌و‌آمد می‌کنم. دیدم اینکه با اتوبوس بروم و ۱۰ بیشتر بدهم بهتر است. هم راحتم هم ۵۰ هزار تومان بیشتر در جیبم می‌ماند.

دوستم من هر ساعت عمرش ۳۰ تومان برایش قیمت داشت. و آن را خوب مدیریت می‌کرد. 

هر یک از ماها هم عمرمان قیمتی دارد. هر ساعت عمرمان به اندازه توانمندی‌هامان مهارت‌هایمان از چند ده تا چندصد هزار تومان ارزش دارد. برای یک فرد ۲۰۰ تک تومان برای دیگری ۲ هزار تومان برای آن یکی ۲۰ هزار تومان تا  ۲۰۰ هزار تومان و ۲ میلیون و ۲ میلیارد.

ولی عمر هیچ کسی بی‌ارزش نیست.

حال وقتی کاری انجام می‌دهیم ببینیم حیف آن عمر نیست.

وقتی ۲ ساعت بیشتر می خوابم حیف نیست. با این دو ساعت می‌شود مثلا ۴۰ هزار تومان پول در آورد.

۵۰۰ ساعت برای مدرک ارشد می گذارم حیف نیست می‌شود با این زمان  ۲۰ میلیون پول در آورد.

ممکن است بگوییم چرا همه چیز را به پول ربط بدهیم چرا باید همه چیز را با پول سنجید؟ این قدر مادی‌نگری؟

آخر ما هیچ حسی نسبت به منابع نامحدودی مثل زمان یا توجه نداریم اینها مثل هوا هستند آنقدر زیاد و نامشهود هستند که ما اساسا حسمان را به آن را از دست داده‌ایم.

ولی ما به پول حساسیم. چون همیشه کم است ارزش آن برایمان بسیار زیاد است.

من از شما ۱۰ تومان بخواهم اماواگر می‌کنید ولی براحتی ۱۰ ساعت عمر شما را می‌گیرم و تلف می‌کنم.

پس بیاید خسیس باشیم و یک ساعت را به بالاترین قیمت بفروشیم.

پی نوشت: اینها را که نوشتم از منظر یک انسان عظیم که انگار روی دقیقه‌های زندگی هم حساس است نمی‌نویسم خودم آنقدر عمرم را سوزانده و می‌سوزانم که شاید هیچ خواننده‌ای تجربه نکند.  (فقط یک موردش ۱۰ ساعت خواب روزانه) فقط خواستم به خودم تلنگر بزنم. بعد فوت یکی از دوستان متممی انگار دنیا به من هشدار داده که زود باش نوبت تو هم دارد می‌رسد.


 
کلمات کلیدی: مرگ، مدیریت زمان، پول
 
 
Ctrl + F
۱۳٩٥/٧/۳
 

این حرف‌هایی که در ادامه می‌زنم فقط در حد حدس و  گمان و نظرات شخصیه و اصلاْ نمی‌دونم درسته یا نه.

فکر کنم در گذشته یکی از تکنیک‌های مقاله‌نویسی در نشریات کاغذی این بود که یک تیتر هیجان انگیز در صفحه اول منتشر می‌شد. خواننده هیجان زده در پی اون تیتر مجبور بود روزنامه یا نشریه را بخره و اون مقاله را از بین صفحات پیدا کنه و بخونه. نقل قول جنجالی هم توی یک جای نامشخص و لابلای متن مقاله بود که خواننده مجبور بشه همه مقاله را بخونه. 

الان این تکنیک توی سایت‌های خبری هم استفاده می‌شه ولی یک چیز تغییر کرده. در مقالات الکترونیکی می‌تونیم سرچ کنیم و مثل روزنامه نیست که غیرممکن باشه.

وقتی من  تیتر بالا را در خبرگزاری ایسنا می بینم دیگه نمیرم کل مقاله را بخونم فقط یک Ctrl +F می گیرم و کلمه بیماری را سرچ می کنم و دیگه عملا اون تکنیک بی اثر میشه. به نظرم این مشکل یک مشکل کلی‌تره و از مدل ذهنی نشات می‌گیره. یعنی آدم‌ها می‌خوان با همون مدل ذهنی کاغذی تو فضای دیجیتال فعالیت کنند. این تصویر صفحه اول خبرگزاری نسیم است:

 کاملا تلاش شده صفحه اول سایت مشابه روزنامه دربیاد شاید هم خواست خونندگان بوده. کاری که من تا حالا در هیچ خبرگزاری خارجی و داخلی ندیدم. این مثال‌ها نشون میده آدم‌هایی که الان در این رسانه ها کار می‌کنن همون روزنامه نگارها و نویسندگان سنتی هستند. فقط از دید اونها کاغذ تبدیل شده به صفحه نمایش و دیگر هیچ. 


 
 
 
تجربه‌ی نه گفتن
۱۳٩٥/٧/۱
 

این نوشته در ادامه مطلب محمدرضا  در مورد عدم تعادل به ذهنم رسید. خواستم آنجا کامنت بگذارم پشیمان شدم چون مقداری "زیاد دانی" و از "منظر بالا بودن" را القا می کرد و دوم اینکه با نشانی‌هایی که در متن داده بودم دوستم قابل شناسایی بود.

سال 94 با یکی از دوستانم درد دل می‌کردیم، او می گفت که استرس دارد و زیر فشار زندگی است. وضعیت او این چنین بود:

- دانشجو بود و تا سال آینده از پایان‌نامه دفاع می‌کرد.

- بورسیه و هیات علمی یک دانشگاه بود.

- در تهران درس می‌خواند و باید بین شهرستان و تهران جابجا می‌شد.

- یک شغل پاره‌وقت در شهرستان داشت.

- فکر کنم چند واحدی هم در همان دانشگاه شهرستان درس می‌داد.

- در حال فراهم کردن مقدمات سفر به خارج کشور برای گذراندن فرصت مطالعاتی بود.

- آنطور که خودش هم می‌گفت صبح همان روز در اینترنت به دنبال جستجوی شغلی در عسلویه بود.

- در آخر هم قصد داشت در کوتاه مدت ازدواج کند.

من هم حال روزم مثل او بود ولی به او گفتم فکر کنم باید بی‌خیال یکی از کارها شویم.

پیچیده‌تر شدن دنیا خصوصاْ متزلزل شدن آن چیزهایی که قبلا ثبات داشتند و مبهم شدن افق آینده سبب شده به هر طنابی که دستمان می‌رسد چنگ بیاندازیم. و هزاران خرده پروژه در زندگی داشته باشیم. براساس تجربه بسیار اندک‌ام- هر وقت همزمان دنبال همه چیز بودم به یکی از انها که هیچ به هیچکدام هم نرسیدم. انسان باید یکبار هم شده حذف کردن و کنار گذاشتن را در زندگی تجربه کند.

پی نوشت: مهدی جان این دوستی که گفتم اون دوستی نیست که دوست مشترک من و تو است.لبخند