سایلاگ

وبلاگ علی کریمی، داشتم فکر می‌کردم که ...

 
چشم سوم کمونیستی
چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٥
 

"شبی در تابستان گذشته در نیویورک از قطار مترو پیاده شدم. یک چهارراه بعد از خروجی مترو، یک کلیسا بود از کنارش که رد می‌شدم، مردی را دیدم که جلوی در ورودی، به جای تشک و ملافه، کارتنی را زیرانداز کرده و خوابیده بود. یک کارتن خواب. 

... همین طور که از کنارش رد می‌شدم فکر کردم، دو ماه از زندگی من در اینجا گذشته ولی هنوز به دیدن آن‌ها عادت نکرده‌ام. دوستان آمریکایی‌ام همه می‌گفتند عادت می‌کنی فقط یک کم صبرکن، می‌بینی. چند روز که بگذره دیگه حتی اونها رو نمی‌بینی نه کارتن‌خواب‌ها رو، نه گداها رو، نه آدم‌های فقیر رو.

ولی هر روز  که می‌گذرد بیشتر آن‌ها را می‌بینیم انگار توی خیابان‌های نیویورک که راه می‌روم بعد از یک مدت چیزی جز آن‌ها را نمی‌بینم و دیگر طاقتش را ندارم. فقر در آنجا چنان گسترده است که آدم نمی‌تواند چشمش را بر آن ببندد. 

... باید دلیل دیگری هم داشته باشد که ما فقط به چیزهای خاص و آدم های بخصوصی توجه می کنیم. دلیل عمیقتری دارد که ما نمی‌توانیم فقر را نبینیم، که ما گداها را می‌بینیم، کارتن خواب‌ها را، دزدهای خرده پا، مست‌ها، بیمارها، و معتادها را می‌بینیم، و این‌ها همه این‌قدر به ما برمی خورد و آزارمان می‌دهد.

دلیلش این است که چشم کمونیستی داریم. مثل چشم معنویِ سومی که وسط پیشانی آدم باشد. این چشم فقط پدیده‌های خاصی را تشخیص می‌دهد، مختص دیدن بی‌عدالتی است. با اینکه حکومت‌های سوسیالیستی از هم پاشیده‌اند، آرمان‌های تساوی طلبی و عدالت‌جویی از میان نرفته اند. آن آرمان ها هنوز هم با ما هستند. مثل میکروچیپی که جز وجود ما باشد. آنها را از دوران مدرسه به یاد داریم. از فیلم‌هایمان، از ادبیاتی که آرمان عدالت را می‌ستود و نیز از خیابان‌های تمیز شهرهایمان که در آنها گدایی پیدا نمی‌شود."

از کتاب کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم فصل در نیویوک چه دیدم؟ نشرگمان

#یک-شهرستانی-در-تهران


 
کلمات کلیدی: کتاب