سایلاگ

وبلاگ علی کریمی، داشتم فکر می‌کردم که ...

 
سلول سرطانی و انسان سرطانی
یکشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٥
 

توجه: منظورم از انسان سرطانی  در این متن کسی نیست که خدانکرده سرطان دارد بلکه کسی است که به تقدیر و خواست خدا یا طبیعت راضی نیست و نقشی مانند یک سلول سرطانی بازی می‌کند.

سلول سرطانی چیست؟

سولی سرطانی سلولی است که می خواهد زنده بماند در حالی که نباید زنده بماند

سلول سرطانی سولی است که عمرش تمام شده ولی می‌خواهد بیشتر زندگی کند.

سلول سرطانی سلولی است که سیستم بدن انسان تصمیم گرفته او را حذف کند ولی او نمی‌خواهد حذف شود.

سلول سرطانی یعنی هیچ کسی در این دنیا موافق نیست که او  بیشتر بماند و رشد کند ولی برعکس او می‌خواهد بماند و رشد کند.

سلول سرطانی نمی خواهد تسلیم محیط و دیگر سلول‌ها شود با آنها می‌جنگد ولی نمی‌خواهد بمیرد.

چه کسی تصمیم گرفته که این سلول از بین برود؟ چه کسی دستور داده او بیشتر عمر نکند؟ چه کسی؟ جواب سیستم بزرگتر یا بدن انسان است ولی او این را نمی‌فهمد او می‌خواهد باشد.

او خود را بسیار عزیز و روشن می‌داند ولی نمی‌داند که از دید سیستم بزرگتر بسی زشت و تیره است. 

سلول سرطانی شاخ و دم ندارد سلول سرطانی سلولی است که نمی‌خواهد بمیرد.

انسان سرطانی چیست؟

 انسان سرطانی انسانی است که می خواهد زنده بماند در حالی که نباید زنده یماند

 انسان سرطانی انسانی است که عمرش تمام شده ولی می‌خواهد بیشتر زندگی کند

 انسان سرطانی انسانی است که سیستم بزرگتر یعنی طبیعت تصمیم گرفته او را حذف کند ولی او نمی‌خواهد حذف شود.

 انسان سرطانی یعنی هیچ کسی در این دنیا موافق نیست که او  بیشتر بماند و رشد کند ولی برعکس او می‌خواهد بماند و رشد کند.

 انسان سرطانی نمی خواهد تسلیم محیط و دیگر انسان ها شود با آنها می‌جنگد ولی نمی‌خواهد بمیرد.

 چه کسی تصمیم گرفته که این انسان از بین برود؟ چه کسی دستور داده او بیشتر عمر نکند؟ چه کسی؟ جواب سیستم بزرگتر یا  طبیعت است ولی او این را نمی فهمد او می‌خواهد باشد.

او خود را بسیار عزیز و روشن می داند ولی نمی داند که از دید طبیعت زشت و تیره است. 

انسان سرطانی شاخ و دم ندارد انسان سرطانی انسانی است که نمی‌خواهد بمیرد.

چرا سلول سرطانی که به هر نحوی تلاش می‌کند زنده بماند بد است ولی انسانی که سر تسلیم در برابر اراده طبیعت فرود نمی‌آورد بد نیست؟

هر دو سرکش‌اند ولی به انسان کسی اشکال نمی‌گیرد.

هر انسانی که بیشتر از حد و بیش از گلیم خود پایش را دراز کند بداند هیچ فرقی با سلول سرطانی نمی‌کند.

وقتی مرگ آمد سر فرود آر و تسلیم شو و با طبیعت نجنگ. و بدان اگر به نحو و دوز و کلک عمر بیشتری از طبیعت گرفتی همیشه ننگ سرطانی بودن بر پیشانی تو نقش خواهد بست. 

پی نوشت: به نظرم انسان در حال موت و سلول در حال مرگ باید این بیت را زمزمه کنند: از روزنوشته های علیرضا داداشی


 
کلمات کلیدی: مرگ، استعاره مفهومی
 
 
استعاره‌ای در مورد دنیا
چهارشنبه ٧ مهر ۱۳٩٥
 

دنیا مثل پیکر انسان است.

بعضی آدم‌ها موی زائدند به هیچ دردی نمی‌خورند و کسی هم نمی‌داند برای چه خلق شده‌اند.

بعضی مثل ناخنند. مدتی هستند و تاثیری دارند بعد بی‌خاصیت می‌شوند.

بعضی‌ها مثل سلول‌های پوست هستند عمرشان از قبلی بیشتر است ولی باز بعد از صباحی بلا استفاده می شوند.

بعضی دیگر مثل دست و پا و انگشت و گوش و دماغ هستند. باید باشند اگر نباشند دنیا به سختی نبودشان را تحمل می‌کند و با فقدان‌شان سرعت حرکتش کم می‌شود.

بعضی هم قلب عالمند. مغز دنیایند. سیستم تنفسی جهانند. اجزای اصلی هستند. لحظه ای اگر نباشند دنیا دیگر جایی برای زندگی نیست و حیات همه سلول‌هایش به خطر می‌افتد. آنها با اینکه رکن هستی‌اند ولی در اقلیت‌اند دیده نمی‌شوند. تعدادشان در مقابل گروه اول و دوم بسیار کم است.


 
کلمات کلیدی: استعاره مفهومی
 
 
هیچ دوستی همیشگی نیست
دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٥
 

 

هر دوست همچون مالک یک کاروانسراست.

و ما انسان‌ها همانند کاروان در حال سفر.

هر کاروان لختی در آن توقف خواهد کرد.

و سپس به راه خود ادامه خواهد داد.

کاروانسرا، معبر خوبی است،

ولی محل ماندن نیست.

هیچ دوستی تا ابد نمی‌تواند در کنار ما باشد.

باید زمانی از آن خانه دل بکنیم و راه رشد را ادامه دهیم.

دوست چون نفس است.

گرچه ممد حیات است ولی

گر آید و بیرون نرود، می‌کشد.

پس ای صاحبِ کاروانسرا از من نخواه کاروان خود را تا همیشه در آن سکنی دهم.

پس ای دوست از من نخواه که همیشه با تو باشم.

بگذار از تو رها شوم.

و به سمت دوست و مقصدی دیگر حرکت کنم.

اگر چه برای من و تو دردناک است ولی می‌دانم برای جهان مفید خواهد بود.

پی نوشت: این دلنوشته در ادامه نوشته محمدرضا در مورد دوستی به ذهنم رسید.