سایلاگ

وبلاگ علی کریمی، داشتم فکر می‌کردم که ...

 
مشکل یا تغییر سبک زندگی؟
دوشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٥
 

داشتم کامنت‌های درس "زنبورهایی که ناپدید می‌شدند" متمم را نگاه می‌کردم. در متن پرسیده شده بود: لطفا یکی از مشکلات جامعه را نام ببرید و آن را تحلیل کنید. در بین دهها مشکلی که مطرح شده بود موارد زیر برای من کمی متفاوت به نظر رسید:

- افزایش طلاق

- بالارفتن سن ازدواج و ازدواج نکردن جوانان

- فرزند سالاری، شکاف بین نسل جوان و قدیم و کم شدن محبت بین اعضای خانواده

- کمرنگ شدن اعتقادات دینی در میان مردم

- استفاده بیش از حد از شبکه‌های اجتماعی

- کاهش جمعیت

- تک فرزندی

- بدحجابی

همه این عناوین مشکلاتی است که هر روزه از رسانه‌ها می‌شنویم. چه حنجره‌هایی که از فریاد کشیدن این معضلات خسته شد و چه تربیون‌هایی که ساعت‌ها در آن به سخن راندن از چرایی و چگونگی حل آنها گذشته. چقدر وقت و انرژی و جلسه برای رفع این مشکلات هر روز در این مملکت صرف شده و چقدر بروشور و کتاب و مقاله برای ریشه‌یابی این آفات و خطرات و بدبختی‌ها چاپ و منتشر گردیده.

فقط سوالی که برای من ایجاد شد این است که تعریف مشکل چیست؟ یعنی آیا تعریف مشکل به ناظر آن بستگی دارد یا نه؟ یا تعریف مشکل با تغییر زمان و مکان تغییر می‌کند؟

مثلا تعداد فرزندان یک خانواده را در نظر بگیرید. الان اگر از کسی بپرسیم که آیا بی‌رغبتی زوج‌ها برای بچه‌دار شدن را مشکل می‌داند؟ خواهد گفت بله و همچنین بپرسیم آیا کسی تصمیم بگیرد در امروز جامعه ما 10 فرزند داشته باشد ناهنجاری است؟ پاسخ خواهد داد بله. حالا سومین سوال را می‌پرسیم: اگر او خانواده‌های پرجمعیت را ناهنجاری و داشتن 2 فرزند را حد مناسب برای خانواده ها می‌داند چرا 3 یا 4 دهه پیش دقیقاً برعکس این نگرش در جامعه حاکم بود؟ زمانی که فرزند بسیار داشتن ارزش و داشتن فرزندان کم به عنوان ناهنجاری به حساب می‌آمده؟ همین مثال را در مورد سن ازدواج هم می‌شود بیان کرد. در گذشته همین سن متعارف امروز هم فاجعه محسوب می‌شده.

آیا مشکلاتی که در ابتدای متن اشاره شد در کشوری دیگری مثل آمریکا هم معضل و مشکل ملت و دولت قلمداد می‌شود؟

این موارد نشان می‌دهد که تعریف مشکل کاملاً به زمان و مکان و ناظر آن بستگی دارد. به نظرم بعضی از مشکلات مشکل نیستند تنها تغییر سبک زندگی هستند. اینکه خانواده‌ها علاقه به فرزندآوری ندارند مشکل نیست تغییر سبک زندگی جوان امروزی است. اینکه کسی ازدواج نمی‌کند مشکل نیست تغییر سبک زندگی اوست. اگر این را بپذیریم دیگر به ضرب و زور و تهدید و تشویق و آیین‌نامه و بخش‌نامه و وام سعی نمی‌کنیم سبک زندگی مردم را تغییر داده و آنها را به راه راست هدایت کنیم.

از طرفی اگر سیستمی هم نگاه کنیم بعضی مواقع سیستم‌های انسانی تصمیم می‌گیرند رشد خود را تند یا کند کنند. تصمیم اعضای کوچکتر کاملاً به تصمیم سیستم بستگی دارد. مثلا کل جامعه انسانی را در نظر بگیرید این سیستم تصمیم گرفته است در سال‌های اخیر رشد خود را کم کند و این تصمیم بر تک تک اعضای سیستم دیکته می شود از جمله خانواده‌ها. این ما هستیم که آنرا به اراده خانواده منتسب می‌کنیم. چند سال پیش ویدیویی در سایت تد دیدم که یکی از کارشناسانی که با سازمان ملل متحد در مورد رشد جمعیت در کشورهای توسعه نیافته همکاری می‌کند توضیح می‌داد که برخلاف باور عموم مردم کاهش زادولد مربوط به یک کشور خاص یا یک دین خاص نیست و با نمودار نشان می داد که در همه جای دنیا این کاهش اتفاق افتاده و آن را به خود سیستم ربط می‌داد که بعد از افزایش ناگهانی جمعیت در صد سال اخیر به خاطر بالارفتن بهداشت تصمیم گرفته زمانی توقف کند و این رشد را با افت جبران کند. برای اطلاعات دقیقتر می توانید به این ارائه و این ارائه مراجعه کنید.


 
کلمات کلیدی: تفکر سیستمی، ted
 
 
آیا ظاهر مهم است؟
چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥
 

چند وقت پیش داشتم کتاب کوچکِ شازده کوچولو را می‌خواندم به داستان منجم ترک رسیدم. به یاد یکی از سوال‌های تکراری و بی‌پاسخم افتادم: آیا ظاهر مهم است؟ آیا ظاهر آدم‌ مهم است؟ اگر اجازه بدهید در اینجا بخشی از متن کتاب را با ترجمه محمد قاضی ذکر کنم:

"... سیاره‌ای که شازده کوچولو از آنجا آمده ستاره‌یِ ب612 است، و این سیاره را فقط یک بار ستاره‌شناس ترک در 1909 با تلسکوپ دیده است. او در آن زمان، در انجمن بین‌المللی نجوم، سروصدای زیادی درباره کشف خود براه انداخته بود ولی به سبب سروضع و طرز لباسش هیچکس حرف او را باور نکرده بود. آدم‌بزرگ‌ها همین طورند. خوشبختانه از آنجا که مقدر بود ستاره‌یِ ب612 شهرت پیدا کند فرمانروای مستبدی در ترکیه پوشیدن لباس اروپاییان را، با وضع مجازات اعدام برای متخلفین، به ملت خود تحمیل کرد. ستاره شناس ترک دوباره کشف خود را در 1920 در لباس برازنده‌ای اعلام کرد این بار همه با او هم‌ داستان شدند."

ابتدا برای اینکه روشن شود و مثل خیلی از مواقع که بدون تعریف کلمات با هم دعوا می‌کنیم از ظاهر، تعریفی که در ذهن دارم را بیان کنم: ما دو جور ظاهر داریم بخشی که غیرقابل تغییر است مثل چهره، قد، وزن و مقدار موی سر و شاخص‌های مشابه که غیرقابل تغییر و یا به سختی قابل تغییرند. بخشی دیگر، ظاهری است که قابل تغییر است: مثل نوع لباسی که می‌پوشیم، اتو کشیدن، استفاده از عطر و ادکلن، اصلاح صورت و خلاصه هر چیزی که قابل تغییر باشد و کنترل آن در دست خودمان. من ظاهر را را در معنای دوم در نظر می‌گیرم چیزی که وقتی صبح از منزل خارج می‌شویم مختار هستیم که آنها را رعایت کنیم یا نه. وگرنه تغییر ظاهر با تعریف اول در در دست پزشکان و تیغ‌های جراحی است.

به نظرم در پاسخ این سوال بسیاری از مردم فوراً و از پیش ضبط شده خواهند گفت: نه عزیزم ظاهر اصلاً مهم نیست همانطور که شیخ عجل سعدی گفته: تن آدمی شریف است به جان آدمیت، نه همین لباس زیباست نشان آدمیت.

ولی من فکر می‌کنم افراد در مواجه با "پیش داوری براساس ظاهر" به سه دسته تقسیم می شوند:

دسته اول کسانی که ظاهر برایشان مهم است. هم خود رعایت می‌کنند و هم دیگران را براساس‌ آن قضاوت می‌کنند.

دسته دوم کسانی که به زبان اعلام می‌کنند که ظاهر مهم نیست. ولی در عمل برخلاف آن قضاوت می‌کنند (تئوری مورد حمایت در مقابل تئوری مورد استفاده) من خودم را بیشتر از این دسته می‌دانم.

دسته سوم که اعلام می‌کنند ظاهر مهم نیست و واقعاً هم براساس ظاهر در مورد دیگران قضاوت نمی‌کنند. (فکر کنم تنها جناب سعدی جزو این گروه باشند لبخند)

من خودم یک تجربه شخصی دارم زمانی که سرکار می‌رفتم (کار مشاوره مدیریت) به مدت شش ماه یک کت شوار نسبتا گران و شیک می‌پوشیدم. در حد یک میلیون تومان (در دهات ما قیمت بالایی است) واقعا برخورد و دید دیگران را می‌دیدم. چون با اکثر واحدهای سازمان کار داشتیم وقتی با همکارم، که او هم مثل من بود، وارد یکی از اتاق‌ها می‌شدیم نگاه تعجب آمیز و همراه با احترام آنها را می‌دیدیم.

بالاخره کارمندان دولت برای 30 سال حساب باز می‌کنند و خودشان را از قید و بند لباس رسمی رها می‌کنند. مثل خانه خودشان. حتی ممکن است دمپایی هم بپوشند که دیدیم. به همین خاطر چند آدم اتوکشیده برایشان جای تعجب داشت. یک چیزی داخل پرانتر بگم بعضی از مشاوران مدیریت هم از همین کت و شلوار و کراوات و حرف‌های  قلمبه سلمه و به قول محمدرضا سالاد کلمات پول در می‌آورند و کلاً خاصیتی دیگری ندارند. بگذریم.

اتفاق زمانی افتاد که من به خاطر مشکلی نتوانسنم کت و شلوارم را بپوشم و از یک لباس معمولی استفاده کردم ولی بعد از آن واقعاً به شکل محسوس برخورد کارمندان دیگر و حتی همکار نزدیک خودم را هم می‌دیدم به طور خلاصه "دیگر مثل سابق تحویلم نمی‌گرفتند" این خاطره را نقل کردم که بگویم گویا این ظاهر بی‌تاثیر هم نیست. در ضمن پیشنهاد می‌کنم به جای راه‌های طولانی و دشوار برای جلب احترام و توجه دیگران یک دست لباس گران قیمت‌ بپوشید تاثیر بسزایی خواهد داشت.لبخند

چند ماه پیش درس "نقاط اهرمی، نقاط کلیدی و نقاط مرزی در سیستمها" را در متمم می خواندم آنجا یک خوشه‌بندی از اجزای سیستم ارائه شده بود: عضو کلیدی،  عضو اهرمی و عضو مرزی. 

عضو مرزی عضوی است که با محیط touch یا تماس دارد. مثلا نگهبان یا آبدارچی شرکت شما عضو مرزی است چون مشتری یا مدیری که از بیرون مجموعه می‌آید اولین برخوردی که می‌کند با آبدارچی سازمان است به همین خاطر ممکن است یک اشتباه کوچک او یک قرارداد بزرگ را به باد دهد و یا نه، یا یک حرکت کوچک تاثیر عمیق بر مشتری بگذراد. بعضی سازمان‌ها داغون‌ترین آدم را در نگهبانی قرار می‌دهند که مثل سگ پاچه آدم را می‌گیرد طوری که اگر سگِ نگهبان بجای او می‌گذاشتند برخورد بهتری داشت. پس می‌توان این طور برداشت کرد که پوست یا سطح تماس یا آن بخشی که از بیرون دیده می‌شود عضو مرزی است و تاثیرش مثل تاثیر همان آبدارچی است.

برای اینکه ملموس‌تر حرف بزنیم بیایید بعد از این انسان، مثل من و شما، را به مثابه یک فست فود در نظر بگیرم. ظاهر و دکوراسیون آن فست فود را همانند لباس بدانیم که هر چه قدر تمیز و شیک باشد همان قدر به دل مشتری می‌نشیند. از طرفی ما که برای انتخاب دکوراسیون به انجا نمی‌رویم، بالاخره فست فود قرار است چیزی بنام پیتزا به ما بفروشد. حال تخصص و هنر و مهارت‌های ما همان پیتزایی است که  فست فود به بیرون و دیگران که نیازمند آنند ارائه می‌دهد. در آخر کیفیت پیتزا،  کیفیت و بالا و پایینِ مهارت و توانمندی‌های ماست که می‌توانیم بروز دهیم. همه توانایی دارند ولی یکی بهتر یکی بدتر.

اول این را بحث را مستثنی کنم که اگر شما واقعاً در مهارت و توانایی و حرفه‌ای بودن در حد بسیار بسیار خوب باشید همزمان وزن ظاهر شما به شدت کم‌رنگ می‌شود مثل این ساندویچی‌ها و جگرگی قدیمی که واقعا نگاه که می‌کنی آلودگی از سراپاشان می‌بارد، اصلا جا برای نشستن ندارند ولی آنقدر کیفیت خوبی دارند که آدم راضی می‌شود ایستاده منتظر بماند و با دست آلوده غذایش را بخورد و برود (حداقل دو جا بخاطر دارم یکی در زنجان ساندویچ دیانا، در تهران هم ساندویچی بهشتی: برای اطلاعات بیشتر کامنت محمد مقیمی را در متمم ببینید. من که تهران رفتنی باید برم امتحانش کنم. ضمنا اگر واشنگتن سفر کردید اون رستوران کثیف فِرِدی تو سریال House of Cards را هم یک امتحانی بکنید  لبخند )

ظاهر شما در سایه قدرت شما رنگ می‌بازد ولی اگر مهارت و توامندی شما در حد متوسط به پایین باشد ظاهر بالا می‌آید مثل همین فست فودهای که غذای معمولی دارند چه کار کنند؟ مجبورند که به ظاهر خود برسند تا شاید مشتری رقبای قدیمی را جذب کنند.

به طور خلاصه، برداشت من براساس این درس که ممکن اشتباه باشد این است که: ظاهر مهم است. چون تاچ ما با دیگر ظاهر ماست. اولین چیزی که دیگران می‌بینند ظاهر و موی و کفش و ادکلن است به همین خاطر به همین موضوع بی‌توجه نباید بود.

از منظری دیگر ما درسی داریم در متمم به نام اثر هاله‌ای (دوستان اینقدر که متمم متمم می‌کنم حالتان بد نشود همونطور که در meta description وبلاگ نوشتم اینجا محلی است برای تمرین‌های متمم قربانش بروم) به طور ساده اثر هاله‌ای می‌گوید اگر شما در یک ویژگی بسیار خوب باشید احتمالا مردم فکر خواهند کرد در ویژگی‌های دیگر هم خوب هستید مثلا وقتی شما مثل بلبل انگلیسی صحبت می‌کنید مردم فکر خواهند کرد شما احتمالا بیشتر هم می فهمید یا حتی می‌توانید مدیر بهتری باشید یا هر چیز دیگر (کلا تو جامعه ما کسی زبان بورکینوفاسویی هم صحبت کنه ارج و مقامش بالاست) یا مثلا کسی که زبان مادری‌اش ترکی است و نمی‌تواند فارسی صحبت کند فکر می‌کنیم حتما محتوایی که می‌گوید هم ضعیف است یا مدیری که در یک جمع نمی‌تواند به خوبی صحبت کند یا اصطلاحاً "سخنران" خوبی نیست حتماً در مهارت‌های مدیریتی هم ضعیف خواهد بود و شاید سازمان را به فنا بدهد. 

بگذریم. به نظرم یکی از بدترین و کثیف‌ترین خطاهای ذهن انسان همین اثر هاله‌ای است. چقدر انسان شرور از این خطا برای جلو بردن مقاصد خودشان استفاده می‌کنند. چرا بعضی آدم‌های بی‌سواد و بی‌شعور به ماشین‌های آنچنانی و وسایل لوکس پناه می‌برند؟ چون می‌خواهند بی شعوری خود را پنهان کنند یعنی می‌خواهند نور ماشینشان یا انعکاس کفششان چنان هاله‌ای ایجاد کند که زشتی‌هاشان پوشش داده شود.

برگردیم به رابطه حفظ ظاهر و خطای هاله‌ای. این خطا می‌گوید که دیگران ویژگی‌های دیگر و شاید کل ارزش شما را براساس ظاهر خوب یا بدتان برداشت کنند. لطفا نگوید نه تو خودت داری مدل ذهنی خودت را تحمیل می‌کنی، کی گفته؟ ما برخلاف تو براساس ظاهر پیش داوری نمی‌کنیم. قبول ولی مشکلی که وجود دارد این است که همانطور که اول بحث مطرح کردم ما دچار دوگانگی تئوری‌هایِ کریس آگریس هستیم از طرفی خطاهای شناختی خیلی اتوماتیک و ناخودآگاه عمل می‌کنند و بروی تصمیمات و نظرات ما تاثیر می‌گذراند حتی خود دکتر کانمن هم می‌گوید که خودِ من هم دچار این خطا هستم و هیچ انسانی به جبر انسان بودن نمی‌تواند بگوید من فارع از این خطاهای شناختی هستم.

گذشته از این مسائل من شهوداً درک کردم ظاهر، خصوصاٌ آرایش مو، اصلاح صورت، پوشیدن کت شلوار، نوع کفش یا واکس زدن، به شدت بروی عملکرد انسان تاثیر می‌گذارد یعنی حفظ ظاهر با روانشانسی محیطی هم ربط دارد وقتی کسی که با کت و شوار با مشتری صحبت می کند احتمالا جواب متفاوتی نسبت به کسی خواهد داد که پپراهن بدون اتو و کفش راحتی پوشیده. گزارشی که با موی مرتب و بدن تمیز تهیه می‌شود متفاوت خواهد بود. یعنی من اگر مدیر سازمانی باشم به شدت و به شدت روی این مساله حساس می‌شوم. یعنی کسی که دمپایی بشود را همانجا با تیر می‌زنم.لبخند

واقعا دارم از حال می‌روماوه حتما منتظر نتیجه گیری هستید. به نظرم نمی‌توان به طور قطع حکم داد که ظاهر مهم نیست یا ظاهر مهم است بلکه بنا بر شرایط و نیاز محیط این مساله فرق می‌کند. دوستان همین چند جمله را قبول کنید شاید در نوشته های بعدی نظرم را گفتم. خداحافظ برم بخوابمبامن حرف نزن


 
کلمات کلیدی: تفکر سیستمی
 
 
تحلیل یک معضل اجتماعی از منظر تفکر سیستمی
یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٥
 

دیروز یکی از روزهای آبان 95 بود. داشتم اخبار را مرور می‌کردم که به تیتری برخوردم: طرح بزرگ مبارزه با کالای قاچاق توسط پلیس تهران. قبل‌ترها، متمم تو نقشه راه درس تفکر سیستمی، پیشنهاد داده بود که مقاله‌های 500 کلمه‌ای در مورد تحلیل راهکارهای اجتماعی بنویسیم. من هم گفتم: آخ جون نیشخند یک موضوع پیدا کردم.

 

اصل طرح این است که پلیس (در کنار سایر ارگان‌ها) سعی می‌کنه کالای قاچاق را از بازار جمع کنه. حالا اگر فرض کنیم که واقعاً نیتِ اصلی این تلاش‌ها مقابله با قاچاق است، سوال مهمی مطرح می‌شه: آیا این کارها، واقعا برروی قاچاق تاثیر داره؟ آیا این برخوردها تو بلند مدت قاچاق را کم می‌کنه؟

اگر بخواهیم با استفاده از تفکر سیستمی یعنی بررسی افق زمانی و محدوده اثر این راه‌حل را موشکافی کنیم شاید به این نتیجه برسیم که این راهکارها، خیلی راهکارهای سیستمی نیستند. و همون حرفا و نیش و کنایه‌هایِ مردمِ عادی تو کوچه و خیابان به این طرح‌ها درسته.

شاید دوستانی باشن که که درس تفکر سیستمی - تحلیل راهکارها را مطالعه نکردن و با مفهوم افق زمانی و محدوده اثر آشنا نیستند. اگر بخوام خودمانی این دو عبارت را تعریف کنم:

  • افق زمانی می‌گه راحل پیشنهای شما در "بلندمدت" چه تاثیراتی داره؟ مثلاً، برای کم‌کردن ترافیک تلاش می‌کنی طول و عرض اتوبان‌هایِ شهر را زیاد کنی حالا فکر دو دهه دیگر را هم کردی؟ نکنه تو بلند مدت بجای اینکه ترافیک کم‌شه بزنه چندین برابر بشه. مثالش همین تجربه اتوبان‌سازی تو تهران.
  • محدوده اثر می‌گه راحل شما به چه بخشهای "دیگر" جامعه و سیستم تاثیر می‌گذاره و نکنه بعد از یک مدت اثرِ کارتون مثل بومرنگ برگرده و بخوره تو سرتون

بعد از جستجوی کوتاهی که کردم فهمیدم گویا خود مسئولین هم اعتقادی به اثربخشی این اقدامات ندارن. خورشیدی، سخنگوی ستاد مبازره با قاچاق کالا میگه: "بعد از برخوردهایی که با قاچاق کالا در فضای واقعی صورت گرفت موضوع قاچاق کالا در فضای مجازی تشدید شده است"

بیاید فرض کنیم تمام فعالیت‌های انتظامی و بازرسی به طور دقیق و کامل به هدف خورده، تمامِ کالایِ قاچاق از مغازه‌ها و انبارها جمع‌آوری شده. حالا به نظرتون آدم‌ها بیکار می شینن؟ آدم بدا تو محدوده‌یِ دیگه‌یی به فعالیت خود ادامه می‌دن و اتفاقاً اونجا کنترل و نظارت خیلی سخت‌تره از محیط فیزیکی هست. یعنی ما محدوده اثر مساله را خوب ندیدم. این حرکت اگر در کوتاه مدت باعث بشه دیگه جنس قاچاق نیاد یا قاچاقچی‌ها بترسن و مدتی غیبشون بزنه ولی دیر با زود باید شاهد ادامه‌یِ بازی تو یک زمین دیگه باشیم. اون هم فضای مجازیه. جایی که همون نظارت نصف و نیمه نهادهایِ سنتیِ مسئولِ فاقد شعور دیجیتال هم نیست. تازه می‌شه بازار خیلی گسترده‌تری پیدا کرد و فعالیت‌ها را چندبرابر.

تو یکی از فایل صوتی درس تفکر سیستمی محمدرضا شعبانعلی داستان جالبی را بیان می‌کنه: البته اینو با تحریف، از زبانِ خودم می‌گم: روزی مردی در کنار رودخانه نشسته بوده و کتاب می‌خونده (چه خوب J) ناگهان می‌بینه کسی تو آب داره غرق میشه آستین‌ها را بالا میزنه و می‌پره توی آب و اونو نجات میده همین که می‌خواد برگرده و ادامه رمانش را بخونه می‌بینه صدای دیگه‌ای میاد و باز میبینه یکی تو آب داره می‌میره، باز پردین و باز نجات دادن و باز نفر سوم و الی آخر. تا غروب که این بابا خسته و کوفته هی آدم نجات می‌داده و هی برمی‌گشته و باز آدم نجات می‌داده، یک پیری از اونجا می‌گذشته برمی‌گرده می‌گه: آهای، آدم مهربان ولی ساده‌لوح (ساده با ساده لوح فرق داره) به جای اینکه اینجا خودتو بکشی و هی آدم نجات بدی برو بالای رودخونه یک دیوانه داره مردم را می‌گیره می اندازه تو آب، جلوی اونو بگیر، آدم احمق (اینو واقعا خودم گفتم محمدرضا نگفت ها J )

این حکایت نشون‌دهنده سبکِ حلِ مساله‌ در کشور ماست بجای اینکه بریم مساله را از سرچشمه حل کنیم سرمون را انداختیم پیش پامون  و نمی دونیم آب از سرچشمه آلوده است. فاریابی از مسئولین اتاق اصناف می‌گه: "برخورد قهرآمیز با کالای قاچاق در سطح عرضه نه تنها کارساز نیست، بلکه منجر به تشنج در بازار و تزلزل در بنگاه های توزیعی می شود؛ بنابر این باید مبادی ورودی و رسمی مورد کنترل و نظارت قرار گیرد." ایشون اضافه می‌کنه: "قاچاقچیان برای ورود کالاهای قاچاق به کشور اسناد قانونی به دست دارند و اتفاقا از سوی برخی افراد پرنفوذ هم مورد حمایت قرار می گیرند و به قانون گریزی آشنا هستند." شاید می‌خواهند همان حکایت بالا را نقل کنند: بجای اینکه به کفِ بازار و محل عرضه برویم و محصولات قاچاق را جمع آوری کنیم به سراغ قوانین بالاسری و کسانی برویم که این جنس را وارد کشور کرده و به بازار می‌ریزند. دچار اشتباه آدم پرتلاش داستان بالا نشیم.

اگر مورد مطالعاتی این نوشته را به بسیاری از طرح‌های "بگیر و ببند" و "بریز و بگیر" جامعه تعمیم دهیم خواهیم دید که این حرکات صرفاٌ مانند مسکن عمل کرده و در بلند مدت، نه تنها حل نکرده بلکه غولِ مشکل با قدرت و حدت بیشتر باز می‌گردد.


 
 
 
آخه من به چه دردی می‌خورم؟
یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٥
 

الان که این نوشته را می‌نویسم ممکن است شما در یکی از وضعیت‌های زیر باشید:

- شما کارمند یک سازمان بزرگ هستید.

- شما عضو یک شبکه اجتماعی هستید.

- شما یکی از اعضای گروه دوستی یا انجمن ورزشی هستید.

- شما یک وبلاگ‌نویس در فضای دیجیتال هستید.

اگر هم نه، بالاخره می‌توان سیستم‌ یا سیستم‎هایی را پیدا کرد که شما عضوی از آن باشید. اگر هم ثروت قارون دارید و از هر دو جهان آزادید حداقل باید بپذیرید عضوی از سیستم عظیمی به نام دنیا هستید.

حال ممکن است بعد از مدتی فعالیت در آن سیستم، سوالی در ذهن ما ایجاد شود:

من به چه دردی در این سیستم می‌خورم؟ اصلا بودن و نبودن من چه تاثیری در این سیستم دارد؟ وقتی این سیستم بدون من هم به راه خود ادامه می‌دهد پس من برای چه دارم در آن زحمت می‌کشم؟

این نوع سوالات افسرده‌گرایانه لبخند خود آهسته آهسته خمیر مایه‌ای برای نانِ بی‌انگیزه‌ای ما می‌شوند.

در یک شرکت نسبتا بزرگ کار می‌کنید که اصلا مدیرعامل نمی‌داند شما کی هستید. در یک شبکه اجتماعی بزرگ -مثل متمم ماچ- تولید محتوی می‌کنید، ناگهان دل سرد می‌شوید. (چندبار این تجربه را به عنوان عضو فعال متمم داشتم) می‌پرسید اصلاً به چه دردِ سیستم می‌خورم، اصلا من باشم یا نباشم توفیری به حال سیستم و سایر اعضای آن می‌کند؟ هر روز در شرکت جان می‌کنیم آخر هم دیده نمی‌شویم. با هزار زور و زحمت مطلب در شبکه‌های اجتماعی می‌گذاریم فوق‌اش 3 نفر می‌آیند و لایک می‌کنند. بعد از کلنجار رفتن با خود تصمیم می‌گیرید که بار و بنه خود را جمع کنید و به یک سیستم دیگر بروید. خصوصا یک مجموعه یا سیستم کوچکتر.

داخل پارانتز: انگار ما انسان‌ها سیستم‌های کوچکتر را خیلی دوست داریم چون بیشتر دیده می‌شویم. چون احساس می‌کنیم یک مهره داخل ساعتِ ده مهره‌ای، بهتر از ساعت 10 هزار قطعه‌ای دیده می‌شود. کلاً هم منظورمان از مفهوم دیده‌شدن مشخص نیست. حس می‌کنیم کارآفرین باشیم و مدیر یک شرکت 3 نفری، دیگران، ما را بیشتر می‌بیند یا اثر بیشتری داریم تا کارمندی در یک مجموعه هزار نفری. بیشتر می‌پسندیم عضو بزرگی در یک سیستم بزرگ باشیم تا عضوی کوچک در سیستمی بزرگ. چی کفتم، بگذریم. 

من خودم به جوابی شخصی و من‌درآوردی رسیدم. ببینید فرض محال کنید این فکر بی‌ارزش بودن در سازمان، در ذهن همه همکاران ایجاد شود و 100 درصد آنها از فردا تصمیم بگیرند که سازمان را ترک کنند، آیا سازمانی باقی خواهد ماند؟ امروز تمام اعضای شبکه اجتماعی بی‌انگیزه و افسرده شوند و آن شبکه را ترک کنند آیا facebook و تلگرامی خواهد ماند؟ فرض کنید فردا تمام انسان ها افسرده شوند و تصمیم بگیرند با خودکشی خود را از این سیستم حذف کنند؟ آیا دنیایی باقی خواهد ماند؟ (این آخری را واقیعتش شک دارم شاید هم وضع دنیا بهتر شودلبخند)

به سلول‌های پوست بدنمان نگاه کنیم آیا ارزشی دارند؟ هر روز با شانه زدن میلیون‌ها سلول از بدنمان جدا می‌شوند و هیچ اتفاقی نمی‌افتد. اگر از فردا هر یک از سلول‌های ما افسرده و احساس استقلال کنند و پی کار خود بروند دیگر سیستمی به نام پیکر بدن وجود نخواهد داشت.

(دوستان گیر ندهند میلیون‌ها سلول نیست و چند ده هزار است. ول کنید بابا این مچ گیری‌ها رااز خود راضی)

من سوادی ندارم ولی گویا خبرگان می‌گویند وقتی چند سلول یا عضو در کنار هم قرار می‌گیرند یک ساختار با ویژگی های جدید خلق می‌شود که در تک تک اجزا وجود ندارد. یعنی اگر ذره بین برداریم و ویژگی تک تک اعضا را نگاه کنیم چیزی پیدا نمی‌کنیم ولی وقتی در کنار هم قرار می‌گیرند تاگهان می‌بینیم با یک پدیده جدید با ویژگی‌های نو طرف هستیم.

دنیای امروز ما دنیای عجیب و درهم تنیده‌ای است که عطسه کردن فردی در بزریل ممکن است طوفانی را در چین بوجود بیاورد. (با سپاس از مفهوم اثر پروانه‌ای + برای این سرقت ادبی) ما هر روز داریم از این عطسه‌ها در فضای مجازی ایجاد می‌کنیم حتی یک لایک ما زیر یک پست ممکن است اثری بلندمدت و عظیم داشته باشد. دنیای امروز ما دنیای گذشته نیست که چندده نفر در یک روستا زندگی کنند و تمام دنیایی که ببینند و تجربه کنند تا کوه صفدرعلی و زمین مش نصرت باشد. امروز forward کردن یا نکردن یک کلیپ در تلگرام  ممکن است باعث کشته شدن چندده نفر در عراق شود. (مطلب تروریسم بی‌سرزمین در روزنوشته ها)

خلاصه سخن من اینکه در یک سیستم هیچ عضوی بی‌ارزش نیست.

پی نوشت 1: درک اینکه همه ما عضو مهمی در این ساختار هستیم و هیچ کسی نمی‌تواند بگوید من بی‌ارزش و بی‌خاصیت هستم کاری بس، دشوار است. یعنی کسی که به این فهم و درک می‌رسد که سرش را پایین انداخته کار کند و بداند روزی و در جایی دیگر که اصلاً نخواهد دید و نخواهد فهمید، اثرِ کارش و  اثرِ بودنش، تاثیر خواهد داشت دارد کار بسیار سختی است. که افرادی کمی می‌توانند به آن درجه فهم و شعور برسند. بعضی انسان‌ها دوست دارد از این آمپول‌های افسردگی "آخه من به چه دردی می خورم"، "آخه این کار کوچیک به چه دردی می‌خوره" "آخه اینکه به یک ماشین غربیه تو بیابون کمک کنم یا نکنم چه تاثیری داره" به خودشان تزریق کنند. آخر هم خدا نکرده از دورن می‌میرندلبخند. نه عزیزم تاثیر دارد. تو نه می‌توانی و نه باید تاثیر آن را بدانی. تو عضوی در این ساختار غول‌پیکر هستی، سرت را پایین بنداز و کاری را که می‌دانی موظف به انجام آن هستی را بده. دنیا تو را با برنامه مشخص آورده به تو برنامه مشخصی هم داده و هر وقت هم بخواهد طومارت را جمع می‌کند و مثل همان سلول پوستی به سطل زباله یا سیفون دستشویی می‌اندازد. تو مثل یک پشه هستی چند روز زنده‌ای، آن چند روز را هم به سوالاتی "از کجا آمده‌ام؟" "چرا آمده‌ام؟ " "به کجا می روم؟" تلف نکن برو خونتو بِمَک و حالشو ببرماچ 

پی نوشت 2: ممکن است دوستی بپرسد ما هر روز یک عالمه آدم بی‌خاصیت می بینیم. همین شرکت ما چند ده نفر آدم بی‌خود و علاف دارد؟. چطور شما می‌گویید باارزش هستند؟ عزیزم شرکتی که شما در آن کار می‌کنید احتمالا یک شرکت دولتی است و به نظر من یک شرکت دولتی، یک سیستم نیست بلکه در بهترین حالت یک مجموعه است. یعنی بعضی افراد به خاطر اینکه در خانه حوصله‌شان سر می‌رود به قهوه‌خانه شیک و باکلاس به نام اداره می‌روند تا هم برایشان فال باشد (آزار و اذیت ارباب رجوع و اضافه کردن گره ای به مشکلات مملکت) و هم تماشا (استفاده از محیط آرام برای تلگرام‌گردی و وگاس). بعضی از انسان‌ها را فقط خدا می‌داند برای چه افریده چون انگار در هیج سیستمی به درد نمی خورد الا سیستم دنیا.

اگر درس‌های تفکر سیستمی در متمم را خوانده باشید آنجا (+) اشاره شده سیستم و مجموعه با هم فرق (+) دارند.

اجزای سیستم با هم در ارتباط و تعامل هستند. تا وقتی تعامل وجود ندارد صرفاً یک مجموعه داریم و نه یک سیستم. بسیاری از شرکتها و سازمانها، مجموعه‌ای از آدمها هستند نه یک سیستم انسانی. شاید شما هم دیده باشید که در برخی سازمانها، کارکنان پس از مدت طولانی کار کردن در آنجا هنوز نمی‌دانند که همکاران دیگر آنها چه کاره هستند و چه می‌کنند.

پی نوشت 3: همه کسانی که در این نوشته مخاطب قرار دادم خود من هستند و اصلاُ در قد و قواره‌ای نیستم که اینگونه صحبت کنم و کسی را خطاب قرار دهم.   


 
 
 
کارتون‌هایی از پاول کوژینسکی
پنجشنبه ۸ مهر ۱۳٩٥
 

پاول کوژینسکی به نظرم بی‌نظیر است. هر کارش به اصطلاح masterpiece است. جالب اینکه کاتون‌هایش (و به طور کلی هر کارتونی) مثل غزل حافظ و رباعی خیام است هر کس برداشت خودش را می‌کند و بازتاب دهنده دغدغه‌های آن روزش است. تو درس تفکر سیستمی یک جمله است:

نمونه‌های زیادی از شرکتها و سازمانها و دولت‌ها و حکومت‌ها  را می‌توان یافت که فردی در آنها تغییر کرده‌، اما چون ماهیت سیستم تغییر نکرده، نفرات بعدی هم دیر یا زود، تابع قوانین نانوشته‌ی آن سیستم می‌شوند و الگوی رفتاری پیشینیان را تکرار می‌کنند.


این تصویر خیلی این جمله را تداعی می کنه، به نظر خودم، انقلاب و فعالیت‌های سیاسی فعالیت‌هایی بی‌خاصیتی هستند چون تمام تلاش این است که آدم‌ها عوض شوند و نه سیستم ها. اصلاح سیستم یک کار عمیق، طولانی، سخت و بی سروصداست. این رئیس جمهور می‌رود آن یکی می‌آید. این مدیر می‌رود آن یکی میاید. ولی باز همه مشکلات پابرجاست.

یکبار یکی از دوستانم در یک شرکت نظامی دولتی کار می‌کرد. می‌گفت مدیری دارند بسیار ضعیف ولی هیچ کس راضی نیست عوض شود. گفتم چرا؟ عجیب است. پاسخ داد: گویا قبل از این فرد مدیر داشته‌اند که بد بوده. با تلاش فراوان او را تعویض کرده‌اند ولی مدیر فعلی آمده. که بد نیست بلکه بدتر است. به همین خاطر آنها می‌دانند اگر این مدیر را هم عوض کنند مدیر بعدی بسیار بسیار بد خواهد بود.

کارتون دیگری را که خیلی پسندیدم: فاضلاب محتوی و مصداق خیلی از خبرگزاری‌ها و سایت‌ها