سایلاگ

وبلاگ علی کریمی، داشتم فکر می‌کردم که ...

 
آخه من به چه دردی می‌خورم؟
یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٥
 

الان که این نوشته را می‌نویسم ممکن است شما در یکی از وضعیت‌های زیر باشید:

- شما کارمند یک سازمان بزرگ هستید.

- شما عضو یک شبکه اجتماعی هستید.

- شما یکی از اعضای گروه دوستی یا انجمن ورزشی هستید.

- شما یک وبلاگ‌نویس در فضای دیجیتال هستید.

اگر هم نه، بالاخره می‌توان سیستم‌ یا سیستم‎هایی را پیدا کرد که شما عضوی از آن باشید. اگر هم ثروت قارون دارید و از هر دو جهان آزادید حداقل باید بپذیرید عضوی از سیستم عظیمی به نام دنیا هستید.

حال ممکن است بعد از مدتی فعالیت در آن سیستم، سوالی در ذهن ما ایجاد شود:

من به چه دردی در این سیستم می‌خورم؟ اصلا بودن و نبودن من چه تاثیری در این سیستم دارد؟ وقتی این سیستم بدون من هم به راه خود ادامه می‌دهد پس من برای چه دارم در آن زحمت می‌کشم؟

این نوع سوالات افسرده‌گرایانه لبخند خود آهسته آهسته خمیر مایه‌ای برای نانِ بی‌انگیزه‌ای ما می‌شوند.

در یک شرکت نسبتا بزرگ کار می‌کنید که اصلا مدیرعامل نمی‌داند شما کی هستید. در یک شبکه اجتماعی بزرگ -مثل متمم ماچ- تولید محتوی می‌کنید، ناگهان دل سرد می‌شوید. (چندبار این تجربه را به عنوان عضو فعال متمم داشتم) می‌پرسید اصلاً به چه دردِ سیستم می‌خورم، اصلا من باشم یا نباشم توفیری به حال سیستم و سایر اعضای آن می‌کند؟ هر روز در شرکت جان می‌کنیم آخر هم دیده نمی‌شویم. با هزار زور و زحمت مطلب در شبکه‌های اجتماعی می‌گذاریم فوق‌اش 3 نفر می‌آیند و لایک می‌کنند. بعد از کلنجار رفتن با خود تصمیم می‌گیرید که بار و بنه خود را جمع کنید و به یک سیستم دیگر بروید. خصوصا یک مجموعه یا سیستم کوچکتر.

داخل پارانتز: انگار ما انسان‌ها سیستم‌های کوچکتر را خیلی دوست داریم چون بیشتر دیده می‌شویم. چون احساس می‌کنیم یک مهره داخل ساعتِ ده مهره‌ای، بهتر از ساعت 10 هزار قطعه‌ای دیده می‌شود. کلاً هم منظورمان از مفهوم دیده‌شدن مشخص نیست. حس می‌کنیم کارآفرین باشیم و مدیر یک شرکت 3 نفری، دیگران، ما را بیشتر می‌بیند یا اثر بیشتری داریم تا کارمندی در یک مجموعه هزار نفری. بیشتر می‌پسندیم عضو بزرگی در یک سیستم بزرگ باشیم تا عضوی کوچک در سیستمی بزرگ. چی کفتم، بگذریم. 

من خودم به جوابی شخصی و من‌درآوردی رسیدم. ببینید فرض محال کنید این فکر بی‌ارزش بودن در سازمان، در ذهن همه همکاران ایجاد شود و 100 درصد آنها از فردا تصمیم بگیرند که سازمان را ترک کنند، آیا سازمانی باقی خواهد ماند؟ امروز تمام اعضای شبکه اجتماعی بی‌انگیزه و افسرده شوند و آن شبکه را ترک کنند آیا facebook و تلگرامی خواهد ماند؟ فرض کنید فردا تمام انسان ها افسرده شوند و تصمیم بگیرند با خودکشی خود را از این سیستم حذف کنند؟ آیا دنیایی باقی خواهد ماند؟ (این آخری را واقیعتش شک دارم شاید هم وضع دنیا بهتر شودلبخند)

به سلول‌های پوست بدنمان نگاه کنیم آیا ارزشی دارند؟ هر روز با شانه زدن میلیون‌ها سلول از بدنمان جدا می‌شوند و هیچ اتفاقی نمی‌افتد. اگر از فردا هر یک از سلول‌های ما افسرده و احساس استقلال کنند و پی کار خود بروند دیگر سیستمی به نام پیکر بدن وجود نخواهد داشت.

(دوستان گیر ندهند میلیون‌ها سلول نیست و چند ده هزار است. ول کنید بابا این مچ گیری‌ها رااز خود راضی)

من سوادی ندارم ولی گویا خبرگان می‌گویند وقتی چند سلول یا عضو در کنار هم قرار می‌گیرند یک ساختار با ویژگی های جدید خلق می‌شود که در تک تک اجزا وجود ندارد. یعنی اگر ذره بین برداریم و ویژگی تک تک اعضا را نگاه کنیم چیزی پیدا نمی‌کنیم ولی وقتی در کنار هم قرار می‌گیرند تاگهان می‌بینیم با یک پدیده جدید با ویژگی‌های نو طرف هستیم.

دنیای امروز ما دنیای عجیب و درهم تنیده‌ای است که عطسه کردن فردی در بزریل ممکن است طوفانی را در چین بوجود بیاورد. (با سپاس از مفهوم اثر پروانه‌ای + برای این سرقت ادبی) ما هر روز داریم از این عطسه‌ها در فضای مجازی ایجاد می‌کنیم حتی یک لایک ما زیر یک پست ممکن است اثری بلندمدت و عظیم داشته باشد. دنیای امروز ما دنیای گذشته نیست که چندده نفر در یک روستا زندگی کنند و تمام دنیایی که ببینند و تجربه کنند تا کوه صفدرعلی و زمین مش نصرت باشد. امروز forward کردن یا نکردن یک کلیپ در تلگرام  ممکن است باعث کشته شدن چندده نفر در عراق شود. (مطلب تروریسم بی‌سرزمین در روزنوشته ها)

خلاصه سخن من اینکه در یک سیستم هیچ عضوی بی‌ارزش نیست.

پی نوشت 1: درک اینکه همه ما عضو مهمی در این ساختار هستیم و هیچ کسی نمی‌تواند بگوید من بی‌ارزش و بی‌خاصیت هستم کاری بس، دشوار است. یعنی کسی که به این فهم و درک می‌رسد که سرش را پایین انداخته کار کند و بداند روزی و در جایی دیگر که اصلاً نخواهد دید و نخواهد فهمید، اثرِ کارش و  اثرِ بودنش، تاثیر خواهد داشت دارد کار بسیار سختی است. که افرادی کمی می‌توانند به آن درجه فهم و شعور برسند. بعضی انسان‌ها دوست دارد از این آمپول‌های افسردگی "آخه من به چه دردی می خورم"، "آخه این کار کوچیک به چه دردی می‌خوره" "آخه اینکه به یک ماشین غربیه تو بیابون کمک کنم یا نکنم چه تاثیری داره" به خودشان تزریق کنند. آخر هم خدا نکرده از دورن می‌میرندلبخند. نه عزیزم تاثیر دارد. تو نه می‌توانی و نه باید تاثیر آن را بدانی. تو عضوی در این ساختار غول‌پیکر هستی، سرت را پایین بنداز و کاری را که می‌دانی موظف به انجام آن هستی را بده. دنیا تو را با برنامه مشخص آورده به تو برنامه مشخصی هم داده و هر وقت هم بخواهد طومارت را جمع می‌کند و مثل همان سلول پوستی به سطل زباله یا سیفون دستشویی می‌اندازد. تو مثل یک پشه هستی چند روز زنده‌ای، آن چند روز را هم به سوالاتی "از کجا آمده‌ام؟" "چرا آمده‌ام؟ " "به کجا می روم؟" تلف نکن برو خونتو بِمَک و حالشو ببرماچ 

پی نوشت 2: ممکن است دوستی بپرسد ما هر روز یک عالمه آدم بی‌خاصیت می بینیم. همین شرکت ما چند ده نفر آدم بی‌خود و علاف دارد؟. چطور شما می‌گویید باارزش هستند؟ عزیزم شرکتی که شما در آن کار می‌کنید احتمالا یک شرکت دولتی است و به نظر من یک شرکت دولتی، یک سیستم نیست بلکه در بهترین حالت یک مجموعه است. یعنی بعضی افراد به خاطر اینکه در خانه حوصله‌شان سر می‌رود به قهوه‌خانه شیک و باکلاس به نام اداره می‌روند تا هم برایشان فال باشد (آزار و اذیت ارباب رجوع و اضافه کردن گره ای به مشکلات مملکت) و هم تماشا (استفاده از محیط آرام برای تلگرام‌گردی و وگاس). بعضی از انسان‌ها را فقط خدا می‌داند برای چه افریده چون انگار در هیج سیستمی به درد نمی خورد الا سیستم دنیا.

اگر درس‌های تفکر سیستمی در متمم را خوانده باشید آنجا (+) اشاره شده سیستم و مجموعه با هم فرق (+) دارند.

اجزای سیستم با هم در ارتباط و تعامل هستند. تا وقتی تعامل وجود ندارد صرفاً یک مجموعه داریم و نه یک سیستم. بسیاری از شرکتها و سازمانها، مجموعه‌ای از آدمها هستند نه یک سیستم انسانی. شاید شما هم دیده باشید که در برخی سازمانها، کارکنان پس از مدت طولانی کار کردن در آنجا هنوز نمی‌دانند که همکاران دیگر آنها چه کاره هستند و چه می‌کنند.

پی نوشت 3: همه کسانی که در این نوشته مخاطب قرار دادم خود من هستند و اصلاُ در قد و قواره‌ای نیستم که اینگونه صحبت کنم و کسی را خطاب قرار دهم.   


 
 
 
ویروس‌های سیاه
شنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٥
 

صبح از خواب بیدار می‌شوید. شاید اول از همه موبایل‌تان را چک کنید. شانس آن بالاست چون براساس تحقیقات 80 درصد مردم در 15 دقیقه اول بیداری، موبایل خود را چک می‌کنند. سرکار حاضر می‌شوید. در محل کار هم اولین رفتار شما، احتمالاً چک کردن ایمیل و بعد، چک کردن اتوماسیون اداری خواهد بود. اینکه ببینیم احیاناً مدیرمان دستور یا نامه‌ای فرستاده یا نه. شب هم که وقتی از سرکار به خانه بر‌می‌گردیم اخبار را بروی سایت‌ها چک می‌کنیم. تا به خیال خود از اوضاع دنیا باخبر شویم.

خوب به طور کلی می‌توان گفت ما در یک روز، چهار inbox چک می‌کنیم: اینباکس موبایل، اینباکس ایمیل، اینباکس اتوماسیون و اینباکس اخبار. شاید برای فردی دیگر این عدد به ده‌ها inbox برسد. 

در این نوشته می خواهم از تاثیر این inboxها برروی قدرت توجه و مهارت توجه صحبت کنم. همانطور که قبلاً در فایل مدیریت توجه - که توسط سایت متمم ارائه شد- و روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی عنوان شد امروز، توجه و مهارت توجه به عنوان یکی از مهمترین منابع و نایاب‌ترین مهارت‌ها شناخته می‌شود. پس هر تغییر و بهبود در این توانمندی جهش بزرگی را در زندگی شخصی و شغلی‌یِ ما ایجاد خواهد کرد.

آموزه‌هایِ مدیریت توجه، ما را از انجام امور موازی به شدت بر حذر می‌دارد. به طوری که تاثیر موازی‌کاری برروی مغز را، معادل مواد مخدر می‌دانند. مثلاً از اینکه همزمان با همکارمان صحبت کنیم و به ایمیل همکار دیکر پاسخ دهیم، یا در حین رانندگی تلگرام چک کنیم و یا در مرورگر، چند ده پنجره باز کنیم.

تا اینجا، مسئله واضح است و تک تک ما یاد گرفته‌ایم که به جای انجام موازی کارها، آنها را به صورت سری انجام بدیم. یعنی پشت سرهم و به ترتیب.

ولی نکته‌ای که شاید کمتر مورد توجه قرار گرفته این است که فقط انجام ندادنِ فیزیکی کارها مهم نیست، بلکه پرونده آن‌ها هم باید در ذهنمان بسته شود. خرده ریزه‌های آن عمل هم در مغز ما پاک شود. معذرت می‌خواهم این مثال را می‌زنم ولی کسی را فرض کنید که نیاز مبرم به دستشویی دارد ولی بخاطر رودبایستی به حرف دوستش گوش می‌دهد اگر چه او اصول مدیریت توجه را رعایت کرده و در ظاهر یک کار (گوش دادن) را انجام می‌دهد ولی در اصل، هیچ جمله‌ایِ از سخنان دوستش را نمی‌شنود بلکه 90 درصد ذهن او مشغول محاسبات دیگر است. 

اگر ذهن هر انسان را به مثابه یک CPU در نظر بگیریم، به طور خلاصه مدیریت توجه به ما می‌گوید فقط و فقط یک برنامه در CPU ذهن باید فعال باشد. لطفا هر چه برنامه و ویروس که به صورت مخفی و پنهانی در حال اجرا هستند و بخش بزرکی از CPU ما را اشغال کرده‌اند را ببنیدید.

 

حال وقتی شما، صبح، از خواب بیدار می‌شوید دو انتخاب دارید یا موبایلتان را چک می‌کنید که در این صورت ویروس‌های زیر وارد ذهنتان می‌شوند:

شیطانویروسِ "دوستم حسن که مسیج زده براش پول بفرستم را چی جواب بدم؟"

شیطانویروسِ "محسن گفته بعدازظهر 3 بریم استخر، حالا مرخصی بگیرم؟ برم؟ نرم؟ بعد گرون هم است، رد کنم؟ نکنم؟ اگر می خوام برم کی مرخصی بگیرم؟ مرخصی دارم؟ ندارم؟"

یا نه، موبایلتان را چک نمی‌کنید که در این حالت ویروس‌های زیر وارد ذهن شما می‌شوند:

گاوچرانویروسِ "به نظرت مسیج اومده برام"

گاوچرانویروسِ "الان به نظرت کی زنگ زده؟ نکنه عزیز زنگ زده باشه عصبانی نشه"

گاوچرانویروسِ "وای الان کی چی فرستاده تو تلگرام؟"

حال این را در نظر بگیریم که CPU ذهن ما چند ده هسته ای نیست، بلکه یک هسته‌ای است. پس اگر چند پرونده و ویروس در آن روشن باشند فقط مغز بینوا مجبور است بین آنها سوییچ کند و این یعنی استهلاک مغز.

به عبارت دیگر شما هر کاری بکنید بالاخره چند ویروس در ذهن‌تان تا شب فعال خواهند بود. در درس  "اثرات انجام چند کار همزمان بر روی مغز" این مساله به زیبایی مطرح شده است:

انجام کارهای موازی، الزاماً به معنای شرکت در یک سمینار و چک کردن همزمان پیامک‌ها (یا ایمیل‌ها) نیست. همین که شما می‌بینید که روی گوشی شما نوتیفیکیشن پیامک آمده و تصمیم می‌گیرید که تا پایان جلسه یا پایان نوشتن ایمیل، آن را چک نکنید، وارد فرایند کارهای موازی شده‌اید. چون مغز شما دائماً‌ باید به خودش یادآوری کند که بعد از اتمام فعالیت فعلی، نوبت چک کردن پیامک‌هاست!

حال فکر کنید به ازای هر Inbox، که اول متن اشاره شد، چند ده ویروس در ذهن شما قرار می‌گیرد. بعضی ویروس‌ها سفید هستند و نمی‌شود آن‌ها را حذف کرد. ولی بخش عمده از آن‌ها سیاه هستند و در طولانی مدت، ذهن و مغز شما را مسهلک و تیشه به ریشه توجه ما خواهند زد.

پس راهکار چیست؟ شما حتی اگر ایمیلتان، SMS هاتان و تلگرامتان را، چک هم نکنید این ویروس "الان بقیه چی فرستادن برم ببینم" نهایتا در ذهن شما خواهد خزید. راهکار واقعی، که ممکن است غیرمنطقی و دشوار به نظر بیاید و مورد اعتراض قرار بگیرد، این است که شما باید بعضی از این inboxها را به کل کنار بگذارید. یا باید ایمیل نداشته باشید. یا باید به هیچ عنوان سایت‌های خبری را چک نکنید. نرم افزار تلگرام یا ایسناگرام را به طور کلی از گوشی حذف کنید یا ممکن است یک تصمیم انقلابی بگیرید و کل گوشی‌تان را کنار بگذارید.

پس کسی که بگوید من همه این‌ها را روی گوشی و کامپیوترم دارم ولی سعی می‌کنم به جای هر ساعت، فقط صبح‌ها چک می‌کنم در اصل ناآگاهانه به قدرت توجه خود آسیب زده و دچار درصدی خودفریبی هستند.

علم استراتژی هم می گوید حذف کن عزیزم. همه را نمی‌توان یکجا داشت. به نظرم نوشتن این چند ده خط توجیه خوبی برای خودم بود. چرا که چند ماه است که موبایلم را کنار گذاشته‌ام.


 
 
 
علت محبوبیت محتوی
پنجشنبه ۸ مهر ۱۳٩٥
 

آن طور که من از درس‌های استراتژی محتوی (+ و +) در متمم درک کردم بعضی از انواع محتوی محبوبیت بسیاری بین مردم دارند. مثلا محتوی خنده‌دار همیشه مورد استقبال مصرف کننده قرار می‌گیرد و همیشه شانس اول دیده شدن را دارد. مثلا یکی از علت‌های دست به دست شدن کلیپ‌های خنداونه این است. خنداونه پر از خنده، جک و محتوی طنز است. نوع دیگری از محتوی پرطرفدار، محتوای‌های عجیب است. مثلا خبر پیدا شدن فلان مار چندصد کیلویی یا عکس بزرکترین هندوانه دنیا یا کلیپ جاده‌ای که برای شما موسیقی پخش می‌کند همه از دسته محتواهای عجیب هستند. با دقت می‌توان دید که اکثر سایت و کانال‌های بسیار مشهور در اینترنت از این ترفند برای جذب مخاطب استفاده می‌کنند. خرس آبی متمم هم یادتان باشد در دسته محتوی عجیب قرار می‌گرفت. یعنی هر چه قدر حرف‌های عجیب بزنید، مردم بیشتر به شما توجه می‌کنند. حتی در مهمانی لبخند

در نوع دیگری از محتوی، به نکات ساده ولی مهم که ما معمولا فراموش کرده‌ایم اشاره می شود. مثل فداکاری، کمک به دیگران، احترام به کودکان، احترام به بزرگترها، حفظ تمیزی کوچه و خیابان. مواردی که فراموش کرده‌ایم و یادآوری آن برایمان جذاب است. بهانه نوشتن این مطلب کلیپ 2 دقیقه ای از فرورتیش رضوانیه (+) بود که فکر می‌کنم از این دسته آخر باشد.


 
 
 
تحلیل شبکه های اجتماعی
چهارشنبه ٧ مهر ۱۳٩٥
 

من به تحلیل شبکه‌های اجتماعی علاقه دارم. فقط این را در نظر بگیریم که شبکه‌های اجتماعی همین تلگرام و اینستاگرام و فیسبوک نیستند. ما اصطلاحاْ می‌گوییم این‌ها شبکه های اجتماعی هستند. در واقع اینها سرویس‌های دیجیتال توسعه شبکه‌های اجتماعی یا  Digital social networking services هستند.

آنطور که من از درس‌های متمم برداشت کردم شبکه اجتماعی نوعی ساختار شبکه ای‌است. یعنی هر جا چند نقطه که به هم متصل می‌شوند را دیدید می توانید بگویید با یک شبکه اجتماعی روبرو هستید. این گره یا نقاط می توانند انسان، سازمان یا یک سایت باشند.

مثلا گوگل، شبکه‌ای از صفحات وب را کاوش می‌کند. حال در نظر بگیرید تحلیل شبکه‌های اجتماعی چه دانش پول‌سازی است که گوگل را به این ثروت و عظمت رسانده.

در کنار این نرم افزارها، ما سرویس‌های غیردیجیتال برای شبکه‌های اجتماعی هم داریم مثلا NGOها. که بستر را برای فعالیت شبکه‌های انسانی اجتماعی فراهم می کنند.

اگر بخواهیم به صورت تصویر نشان دهیم. هر شبکه اجتماعی به صورت زیر است.

گره‌ یا نقاطی که مشاهده می‌کنید در انگلیسی دو نام دارند. در ریاضیات و نطریه گراف‌ها به آنها Vertex و در علوم کامپیوتر و نظریه شبکه‌ها به نام Node معروف هستند. به پاره‌خطهایی که نقاط را به هم متصل می‌کنند در ریاضیات Edge (تلفط: اِج) و در رشته کامپیوتر Connection گفته می‌شود.

حال می توان نمایشی از شبکه های اجتماعی ارایه دارد. تلگرام یا اینستاگرام شبکه های از انسان‌هاست به صورت زیر:

گوکل شبکه‌ای از وب سایت‌ها یا صفحات وب:

به نظرم سایت متمم هم شبکه اجتماعی متشکل از محتوی‌ها و کامنت‌هاست. یعنی متمم شبکه ای است که حول حوش محتوی تشکیل شده نه افراد. یعنی نوشته‌های متمم و افراد به صورت گره هستند که ممکن است به هم متصل شود. مثلا دیده‌اید که در یک مطلب چند بار به مطالب و کامنت‌های قبلی ارجاع داده می شود. یعنی هر بار یک connection یا edge ایجاد می‌شود.

این نوشته خلاصه ای برداشت های من از سه درس متمم بود: (+) و (+) و (+)