سایلاگ

وبلاگ علی کریمی، داشتم فکر می‌کردم که ...

 
روضه‌‌خوانان مدرن
یکشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٥
 

"حدود سه سال پیش، به یکی از دوستانم که مرکز آموزشی بزرگی را مدیریت می‌کند، گفتم می‌خواهم هر آنچه را آموخته‌ام، بنویسم و در وب منتشر کنم. یا حرف بزنم و ضبط کنم و منتشر کنم یا به هر شیوه‌ی دیگری منتشر کنم. او به من گفت: محمدرضا. می‌دانی که دوستت دارم. این کار را نکن. تو امروز اگر چشم و گوشت را هم از دست بدهی، با تکرار همه‌ی آنچه می‌دانی، یک عمر ثروت و سعادت را تجربه می‌کنی. دانش ما محدود است. اگر همه‌ی آن را در دسترس دیگران بگذاری، خودت چه خواهی کرد؟ اینها سرمایه‌های توست. سالها برایش زحمت کشیده‌ای. هر ساعت تکرارش سر هر کلاس، برای تو صدها هزارتومان پول است. ما هیچکدام چنین کاری نکرده‌ایم. اگر هم چیزی منتشر شده، تبلیغی است برای درسهایمان و مشاوره‌های سازمانی‌مان. تو هم نکن."

از روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی: https://goo.gl/sTVogh



 
کلمات کلیدی: شعبانعلی
 
 
آقای امیرخانی هیچ منظوری نداشت
چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٥
 

داشتم مطلبِ "برای شیرین: آقای ژان کوکتو هیچ منظوری نداشت" را در روزنوشته‌ها می‌خواندم، به این جمله‌ی محمدرضا رسیدم:

"انسان ماشین معناساز و معنایاب است."

قبلاً هم با الهام از نوشته‌های او، عرض کردم که ذهن ما هر روز به پدیده‌ها و اتفاق‌ها دوروبرش معنا می‌دهد. و برای آن‌ها داستان می‌سازد. ساختن واژه‌یِ مناسبی است. چون بنا بر نظر خبرگان، در اصل، هیچ معنایی در بیرون وجود ندارد و ذهنِ ما آن را می‌سازد.

شاید یکی از مصداق‌های این معناسازی یا بهتر بگویم داستان‌سازی را بشود در نام‌ و نام‌گذاری‌ها مشاهده کرد.

اخیرا در چند جای مختلف، این موضوع به چشمم خورد. یکی برای نام برند، دومی برای نام محصول و سومی برای نامگذاری یک کتاب.

در حالی که پشتِ نامگذاری آن‌ها، برنامه‌ریزی خاصی نبوده و شاید صاحب کالا یا اثر با سیستم یک خودش اسمی را برای آن انتخاب کرده.

مورد اول از کتاب استیو جایز بود نوشته والتر ایزاکسون. اصل کتاب را امسال از نمایشگاه کتاب اردیبهشت 95 خریدم و متاسفانه تا امروز، که آبان 95 است، فقط 30 صفحه از 630 صفحه را خوانده‌ام. امیدوارم تا نمایشگاه سال 1404 بتوانم آنرا تمام کنم. J البته 120 هزار تومان پول برایش دادم ولی این هم باعث نشده که من آنقدر بسوزم که از این منبع ارزشمند سریع‌تر استفاده کنم.

در اوایل کتاب، نویسنده از استیوجابز می‌پرسد آیا نام و نشان سیب که برای شرکت اپل انتخاب شده به آلن تورینگ برمی‌گردد؟ که با یک سیب آلوده به سیانور خودکشی کرد. و  جوابِ جابز منفی است و پاسخ می‌دهد که کاش بخاطر این مساله بوده ولی سیبِ اپل ربطی به پدرهوش مصنوعی ندارد.

از نمایشگاه استانی کتابی خریدم به نام "موقعیت صاحبان صنایع در ایران عصر پهلوی". خدا را شکر این یکی عاقبت به خیر شد و آن را خواندم. کتاب در مورد زندگی و کارنامه‌ای علی خسروشاهی بینانگذار شرکت مینو است.

یک حس خاص و نوستالژیک به محصولات این شرکت دارم. قبلاً هم در یکی از کامنت‌های روزنوشته‌ها، ارادت خودم را به محصولات مینو در قالب آدم شیکی نشان داده‌ام. (+)

احتمالا شما هم همین حس را داشته باشید. خصوصاً به پفک نمکی. همان‌طور که می‌دانید ما در ایران به هر نوع اسنک، پفک می‌گویم. یعنی فکر می‌کنیم پفک نامی است مثل خودرو یا لپ تاپ. ولی در اصل در گذشته هر محصولی که برای اولین بار ارائه می‌شده، مردم پس از آن، محصولاتِ شرکت‌هایِ دیگر را هم، به همین نام صدا می‌زدند مثل برف یا تاید. امروز هم مادرم به من می‌گوید پاشو برو برف یا شوما بگیر. خیلی حساس نیست که شوما یک برند است نه محصول.

یکی از پارگراف‌های کتاب در مورد نامگذاری پفک نمکی (که در اصل یکی از محصولات شرکت آمریکایی Beatrice Foods بوده ) برایم جالب بود:

"حسن خسروشاهی در خصوص نام گذاری این محصول می‌گوید: در دوران کودکی با مادرم به قنادی مینا در ابتدای خیابان نادری می‌رفتیم. آن‌ها یک شیرینی داشتند به نام پفک که خیلی مورد علاقه‌یِ من بود. محصولی هم قرار بود تولید شود خیلی پف داشت و چون محصولی شور بود، من تصمیم گرفتم که اسم آن را پفک نمکی بگذرام و با عجله‌یِ زیاد و برای این که مبادا دیگری اسم مشابهی ثبت کند این اسم را ثبت کردم."

مشابه همین مساله را هم، از زبان رضا امیرخانی در نامگذاری رمانش، "منِ او" شنیدم. دو کتاب قیدار و نفحات نفت را از او خوانده‌ام. قیدار خیلی بهم نچسبید ولی دومین کتاب به نظرم شاهکار بود و خیلی نکته‌ها از آن یاد گرفتم. این رمان گویا یکی از پرفروش‌ترین آثار امیرخانی است. او در برنامه خندوانه نقل می‌کند که:

"من اون زمان هنوز لپ تاپ نداشتم و خطم خیلی بد بود. با کامپیوتری می‌نوشتم که در اصل رومیزی بود. کامپیوتر رومیزی ثابت. با اون می‌نوشتم. یکی از دوستانم که مهندس کامپیوتر بود به من گفت: رضا دقت کن که این فایل اگه خیلی بزرگ بشه ممکن است خراب بشه فصل به فصل اینو save کن. من هم ذخیره می‌کردم می‌زاشتم روی دسکتاپ. اسم فایل‌ها بود: یکِ من، یکِ او، دویِ من، دویِ او.... و این‌ها خیلی زیاد شد و من با اون دانش بی‌نظیر کامپیوتر گفتم اینها را جمش کنم و یک دونه پوشه و new folder باز کردم و گفتم اسمشو چی بزارم گذاشتم: منِ او. بخاطر اینکه یکی از فصل‌ها به نام من بود و بعضی‌هاش، او بود. بعد این آروم آروم شد منِ او. بعد کتاب شد اسمش منِ او. و هیچ وقت فکر نکرده بودم که قراره یک روز ترجمه شه..

بعدش دیدم که چقدر معانی مختلف می شه ازش فهمید. چقدر منتقدان نکات مهمی گفتن ما هم کم کم خوشمون اومد گفتیم بله همین طوره.

پی نوشت: برای مشاهده کلیپ این گفتگو می‌توانید به این لینک آپارت مراجعه کنید از دقیقه 5 به بعد.


 
 
 
دغدغه‌های آموخته‌شده
پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٥
 

پیش‌نوشت 1: عنوان این نوشته از مطلب محمدرضا شعبانعلی با عنوان "آرزوهای آموخته شده" گرفته شده است.

پیش‌نوشت 2:این متن را به بهانه نوشته سجاد سلیمانی در مورد کمبود آب نوشتم. 

پیش‌نوشت 3: این مطلب خیلی طولانی است. واقعاً توصیه می‌کنم نخوانید. من خودم برگردم نمی‌خوانم.

تا چند سال پیش اخبار (خصوصا سایت‌ها) را خیلی پیگیری می‌کردم. تا سال 1390 تعداد سایت‌های خبری کم بود و من هم، همه آن‌ها را feed کرده بودم و هیچ خبری را اجازه نمی‌دادم نخوانده از زیرذهنم رد شود.

"همه" را اغراق نمی‌کنم. واقعا همه اخباری که در این مملکت تولید می‌شد را می‌خواندم.

این کار را هم مصداق بروزبودن و باخبربودن از اوضاع و معادل دانایی می‌دانستم و به آن افتخار می‌کردم.

به طوری که وقت غذا خوردن نداشتم و لقمه در دهان اخبار سیاسی یا تکنولوژی را می‌خواندم.

بگذریم از اینکه آخرهای سال 90 دچار حمله‌ها عصبی شدم طوری که با چشمان باز، رویاهای وحشتناک می‌دیدم، در خواب صحبت می‌کردم، استرس شدید داشتم به نحوی که هر وقت دستم را برروی قلبم می‌گذاشتم تندی آن را می‌فهمیدم، چشم‌هایم مگس‌پران گرفت (که تا امروز است) و کارم به افسردگی و دکتر و قرص‌های آرامش بخش کشید.

آنقدر هم احمق بودم که فکر می‌کردم این وضعیت ناشی از فشار بیکاری و فشار پایان‌نامه است.

مثل امروز نبود که شعبانعلی برود پدرش دربیاید و چشم و چالش کور شود، چند ده کتاب و مقاله بخواند و خلاصه کند و بیاید و بگوید: که عزیزان چندکاره‌گی نکنید که پدر مغرتان درمی‌آید.

آن روزها از چندکاره‌گی و مدیریت توجه خبر نداشتم و نمی‌دانستم مرور اخبار و باز کردن چند ده Tab (واقعا چندده) برای خواندن نوشته‌های وبلاگ‌ها و خبرگزاری‌ها چه بلایی بر سر مغز انسان می‌آورد.

طوری که خبرگان امر متفوق قول‌اند که نه روح (که شاعران می‌گویند و کسی ندیده)، بلکه بخشی "فیزیکی" و قابل دیدنی از مغز، به خاطر این رفتار، تخریب می‌شود.

الان هم این عادت بد را دارم و هر چند ساعت یکبار ناخودآگاه به سایت عصر ایران سر می‌زنم و چند ثانیه می‌مانم و خارج می‌شوم.

آرزو دارم روزی هیچ وقت قیافه نازیبای این سایت‌ها خصوصا ایرانی را نبینم. ولی فعلاً بخاطر عادت (که ترک آن موجب مرض است) باید تحمل کنم.

از اینها بگذریم و از داخل پارانتر به بحث اصلی برگردیم که همان دغدغه کم آبی که ذهن همه ما را اشغال کرده.

در همه حرف‌هایی که در ادامه می‌زنم خدا نکرده  قصد کم‌اهمیت یا بی‌اهمیت دانستن مسله هدررفت آب را ندارم. چون می‌دانم کسی که یک منبع (در این جا آب) را هدر دهد و نتواند آن را به درستی مدیریت کند سایر منابعش ازجمله پول، زمان، توجه‌اش را هم به باد خواهد داد.

بلکه می‌خواهم کمی اغراق کنم و از زاویه انتقادی به مسله نگاه کنم.

اگر اجازه بدهید می‌خواهم یک داستان شخصی عرض کنم.

چند سال پیش که خیلی بحث سموم کشاورزی داغ بود (شاید الان هم باشد نمی‌دانم) و به شدت در اخبار به کشاورزان زحمت‌کش که تا دیروز محصولات آنها را خورده‌ایم و با دست رنج آنها به این وزن و هیکل رسیده‌ایم، مورد فحاشی و تخریب بودند که این جماعت در میوه ها و سبزی‌ها سم و کود می‌ریزند.

به طور مثال اگر به سایت عصر ایران نگاه کنید می بینید چند ده مطلب اختصاصاً به آن پرداخته است.

من هم به شدت دغدغه این مسئله را گرفته بودم.

پوست میوه‌ها را می کندم.

وقتی میوه، مزه خاصی می‌داد می‌گفتم ببین فلانی، اینقدر به این میوه سم زدن مزش عوض شده.

یا با یکی از دوستان که کشاورزی می‌کرد، در مورد ...سوختگی کشاورز همسایه‌شان صحبت می‌کردیم که یکسال به انگورهاش سم داد، بزرگ شدند و فروخت و پولدار شد و سال بعد انگورهایش بو گرفت و کسی نخرید و بدبخت شد.

به همین منوال این ترس در وجودم بود که یک روز به عادت مالوف در سایت آمازون می‌چرخیدم و سعی می‌کردم کتاب‌ها را براساس ستاره آنها رتبه‌بندی کنم تا ببینیم که چه کتاب‌هایی مطرح هستند بروم آنها را از libgen دانلود کنم و بگذارم کنار میلیاردها صفحه pdf که قرار بود انشالله بعد از مرگ و در سکوت و آرامش بزرخ و بهشت مطالعه کنم.

ناگهان به یک کتابی رسیدم که به در شاخه کشاورزی پرطرفدار بود:

اصل بحث کتاب این بود که شما در خانه ماهی و محصولات کشاورزی ارکانیگ تولید کنید.

به این صورت که با مخزن آب و لوله و خاک و وسایل آکواریوم، سیستمی را بسازید به نام آکواپونیک (+)

که در آن ماهی‌ها در یک مخزن رشد کنند،

فاضلاب ماهی‌ها به مخزن دیگر که ریشه محصولات کشاورزی (مثل گوجه فرنگی و کاهو وحتی درختان کوچک) درون سنگ‌ریزه بزرگ قرار گرفته‌اند، وارد شوند.

آب با گذر از میان ریشه‌ها، هم موارد غذایی لازم برای گیاه را تامین می‌کند و هم بدون نیاز به فیلترهای صنعتی، تصفیه شود.

و باز به مخزن ماهی ها برگردد.

یک سیستم بسته که هیچ مصرف آبی هم ندارد. فقط اتلاف در حد چنددرصد تبخیر آب اتفاق می‌افتد. 

اگر توضیحات من گنگ بود شاید این تصویر بتواند کمک کند:

 

 من هم کلاً عاشق ایده و ایده دادن بوده و هستم. مثل این دوستان IT که می گن ایده بده، ها، ایده بده، از خودت ایده در وکن. کمی فشار بدی ایده میاد.

و از طرفی اون موقع ها جو کارآفرینی داشتم گفتم چه بهتر این کار را شروع می‌کنم:

در خانه ماهی پرورش می‌دهم.

بعد چه بهتر دیگر که میوه‌ و سبزی از مغازه نمی گیریم و پولدار می‌شویم.

بعد به آشنایان می فروشیم.

بعد چون کسی در ایران خبردار نیست تو می‌تونی یک استارآپ بزنی.

بعد شروع کنی تو خانه‌های مردم اجرا کردن.

بعد تو یک زمین بزرگ این کار را گسترش می‌دی.

بعد به کشورهای محتلف می‌ری.

در کنفرانس‌ها شرکت می‌کنی.

میری استرالیا که مهد این دانشه و

...ناگهان پام خود و  کوزه روغن ریختلبخند

بگذریم

من شروع کردم به ساختن این وسیله.

یادم نمی یاد ولی 2 بار کتاب خارجی‌اش را خواندم .که آن موقع برایم دشوار بود.

بعد اجرای آن. چند ماه دنبال ماده بنام پوکه بودم که بجای خاک در سیستم استفاده می‌شد.

چندده مصالح فروشی‌ها را گشتم آخر هم رفتم و از ده کیلومتری شهر در جایی که بلوک‌های سیمانی می‌ساختند پیدا کردم و با چه مصیبتی به شهر آوردم.

من اون روزها تهران دانشجو بودم ولی نمی‌رفتم.

هم اینکه حوصله نداشتم و کاری هم داخل دانشگاه نداشتم.

 استاد راهنمام معاون وزیر بود و اصلا وقت نداشت و آنقدر درگیر بود که اسم ما را هم فراموش می‌کرد.

ولی به خاطر شوق این مساله می‌رفتم تهران برای خرید لوازم آکواریم.

کلی جستجو در اینترنت کردم تا فهمیدم که بورس لوازم ماهی و آکواریوم تو تهران خیابان نواب است. بعد شال و کلاه کردیم یک روز کامل رفتم و همه مغازه را گشتم و آخر سر از یک مغازه به اسم ماهیران چند تا موتور آکواریوم گرفتم.

هر روز در اینترنت می‌گشتم که خدای نکرده کسی دیگه تو کشور این کار رو شروع نکنه و من جزو اولین‌ها باشم.

دغدغه‌ام هم این بود که خدای نکرده این ایده (که من از خارجی‌ها دزدیدم) را در آینده حین ارایه کسی از من ندزده.

حتی می‌خواستم استراتژی محتوی هم برروی آن پیاده کنم و در زمینه aquaponics وبلاگ‌نویسی و برو تا سایتی مثل متمم.

چون همیشه به مهندسی و ساختن و درس کردن و خراب کردن علاقه داشتم به جای اینکه برم و یک آکواریوم آماده بخرم رفتم  Howto سایت‌های خارجی را برای ساختن آکواریم خوندم.

بگذریم از پیدا کردن شیشه و بردن به شیشه بر و چسب کاری و زخمی شدن دست و غیره که بالاخره تونستم به دست خودم بسازم.

حتی قصد داشتم در کنفرانسی  که در بافق یزد برای این مساله برگزار می‌شد شرکت کنم.

یا قصد کردم برم در دانشگاه علمی کاربردی شهرمان رشته پرورش ماهی بخوانم که متاسفانه نداشتند وگر من الان لیسانس پرورش ماهی را گرفته بودم.

هزینه‌های زیاد از جمله چند صدهزارتومان به اضافه صدها ساعت وقت منجر شد به چیزی که در پایین بخشی از آن را می‌بینید:


همه این داستان ها را گفتم و سرتان را درد آوردم که یک چیز بگویم:

 این دغدغه را چه کسی در ذهن من ایجاد کرده بود؟

من احمق بودم

من داشتم دغدغه‌های مدیر مسئول سایت عصر ایران را پیگیری می‌کردم نه دغدغه خودم را.

کجای زندگی‌ام اینقدر به مواد غذایی حساس بودم؟ از پدر مادرم که می‌گفتند نان‌هایی که می‌خورند ترکیب شن+خاک اره+آرد بود

تا خودم

که دروان نوجوانی بعد از فوتبال قوت غالب ما نوشابه و بادام زمینی بود.

من برای کسی دغدغه داشتم و  برای او دل می‌سوزاندم که نمی‌شناختم

حتی اسمش را هم نمی‌دانستم

من بعد از آن نتیجه گرفتم:

در انتخاب دغدغه‌هایم دقت کنم.

من نمی‌خواهم دغدغه رئیس جمهور، دغدغه محافطان لایه ازون در نروژ، دغدغه مدیر روابط عمومی فلان اداره (که خودش هم نمی‌فهمد و سرتاپای شهر را از پول بیت المال بنرباران می‌کند)، دغدغه مدیر فلان سایت یا شبکه تلویزیونی را داشته باشم.

همان مساله کمبود آب را در نظر بگیریم. من یک سال در سازمانی که متولی اصلی مدیریت منابع آب کشور بود کار کردم.

به خاطرم کارم (گرفتن ایزو) مجبور بودم اکثر اطلاعات سازمان را از بخش‌های مختلف آن جمع آوری کنم.

در ماه آخر فعالیتم، برای گرفتم مقدار "افت سالانه منابع آب" (یعنی اینکه هر سال جقدر ارتفاع آب پایین می‌آید) به بخشی بنام بخش مطالعات پایه  مراجعه کردم

در ذهن خود پیش فرضم این بود که با توجه به حجم سروصدای که در دولت و جامعه بخاطر کم آبی بلند شده حتما با آمار وحشتناکی مواجه خواهم شد.

وقتی آن کارمند از داخل کامپیوتر شلوغش،  آمار ده سال اخیر را به من نشان داد که: در ده سال اخیر آمار ثابت بوده و هر سال متوسط 1 متر سفره افت کرده

در 5 سال اخیر حجم پیام و سخنرانی‌هایی که رسانه‌ها و مدیران که فضای کشور را با آن پرکرده اند هیج رابطه ای با مقدار کاهش منابع نداشت و اغراق گونه بود. 

حتی آنطور که یادم هست سالهای قبلتر مقدار افت بیشتر هم بوده ولی صدای کسی در نیامده بود.

طبیعاً من کارشناس خبره حوزه آب نیستم. الان کسی می‌تواند زیر این مطلب پیام بگذارد که شما اشتباه می‌گوید و آمار درست این است و من هم الان ابراز تسلیم می‌کنم. 

ولی حرف من این است آیا شدت دغدغه‌های ما به اندازه خود فاجعه است یا ساخته پاخته رسانه‌ها و تلویروین و دیگران است.

ما هیچ حس و برداشت نسبت به هیچ چیز نداریم مگر آنکه در مورد آن، بشنویم یا بخوانیم.

بعد از آن است که پی به بزرگی یا کوچکی آن می‌بریم.

خود پدیده‌ها که ذاتا درشت یا ریز نیستند و با زبان خود اعلام نمی‌کنند که: مردم ما فاجعه هستیم، داریم می‌آییم. استرس بگیرید.

پس درک ما آن چیزی است که رسانه‌ها به ما می‌دهند.

نهایتاً می‌خواهم بگویم دغدغه های خود را گزینش کنیم

نگذاریم هر کس از در رسید، فکر و آشوب و دغدغه شخصی خودش را در ذهن ما بکارد و برود.

ببینیم واقعا دغدغه ماست.

مثلا الان در این مقطع ار عمر (نوجوانی جوانی میانسالی پیری) باید دغدغه من غذای ارکانیگ باشد؟

حتی همان پدر و مادری که در کنار ما نشسته اگر دغدغه کلسترول، چربی و غذای ارگانیک دارد لزوما قرار نیست بجای آنها من هم از فردا لب به چیزی نزم. او در جوانی حالش را برده و هر چیزی را خورده الان هم دنبال این است که چندسالی از خدا بدزد و حال ببشتری ببرد.

یا به این شرکت‌های برق و آب نگاه کنید چقدر پیام‌های صرفه‌جویی‌شان گوش فلک را پر کرده.

یعنی اگر چند دقبقه شیر آب را بیشتر باز کنی یا لامپ دستشویی را یادت برود خاموش کنی (که اشاره کردم کار کاملاُ اشتباهی است) احساس می‌کنی قتل عمد کردی و سعی می‌کنی خودت را به نزدیک‌ترین دادگاه معرفی کنی.

اگر برای بزرگترها در آمریکا می‌کی‌موس یادگار دوران بچگی است. خاطره کودکی ما هم بابابرقی است. (ایده مرحوم کاشانی). (فکر نکنم در قید حیات باشند آن موقع که بابا برقی خیلی پیر بود)لبخند 

ولی همین روز، اگر به چراغ‌های کوچه یا خیابان‌تان دقت کنید، می‌بینید که بانو آفتاب در آسمان نورافشانی می‌کند ولی ماه‌های مصنوعی اداره برق فعلا نمی‌خواهند بروند.

می بینید در روز روشن چراغ بلوارها روشن است.

لوله آب می‌ترکد.

زنگ می‌زنی التماس می‌کنی.

آخر آنقدر آب می‌رود که شهروندان ماشین‌هاشان را می شورند.

به همین ادارات برق و آب سر بزنید.

ببنید چقدر از شیر کم مصرف، انرژی خورشیدی، سیستم‌های پیشرفته صرفه جویی برق در آنها خبری نیست.

یکی از بزرگان (نمی‌گویم نسیم طالب چون در حدی نیستم که از دهان کوچک من این اسم بزرگ خارج شود)

می‌گوید از شرکت‌هایی خرید کنید که محصولاتشان را خودشان و مدیرانشان هم مصرف می‌کنند.

من می‌گویم پیام و توصیه‌های های آدم‌ها و شرکت‌هایی که خودشان به آن توصیه‌ها عمل نمی‌کنند را گوش نکنید.

پی‌نوشت: این کامنت محمدرضا هم شاید مفید باشد. ایده این مطلب را از نوشته او گرفتم.


 
 
 
بدترین فوبیا چیست؟
چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٥
 

فوبیا (Phobia) به چه معنی است؟

فوبیا از از لغت یونانی فوبوس به معنی ترس دائمی از چیزی یا شرایطی است، که فرد حاضر است تلاش های زیادی بکند که گرفتار آن شرایط نشود  و به طرز نامتناسب و خیلی افراطی تلاش می‌کند که از خطراتش فرار کند. منبع: همایش انتخاب شعبانعلی

بنظرتون تعداد کسانی که ترس دائمی از مرگ دارن بیشترن یا کسانی که از سخنرانی در جمع می‌ترسن؟ فوبیای مرگ یا فوبیای سخنرانی؟ من که از هر دوتاشون می‌ترسم.

آمارها (+) نشون می‌ده:

پس همانطورکه مشاهده می‌کنید تعداد افرادی که از سوسک می‌ترسند و نمی‌توانند آنرا با دمپایی بکشند از اینکه که دنیا، با دمپایی‌اش، آنها را بکشد بیشتر است.

پی‌نوشت: دوستان این فوبیاها را رها کنید، من بدترین فوبیای دنیا را پیدا کردم. با دیدن این کلیپ 20 ثانیه‌ای به آن پی خواهید برد لبخند


 
کلمات کلیدی: فوبیا، fun، شعبانعلی
 
 
What is the next gerenation of content
چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٥
 

I am very curious about private and undiscovered data about people on web.

I like searching information about them on internet via google, even so he/she is my best close friend or my sister,

I love put her/his name or phone number on google search box and spend many time on reading result pages.

Sometimes during the conversation with a cauleage or a friend, I mention the information that has been found earlier and destroy her or his privacy,

I really sorry about that and nowadays try hard to change this bad habit. unfortunately, until now my efforts have not lead to a great improvment.

definitly It will take long time to happen, because It has been rooted in my mind and become a unconscious behavoir.

One day, I was searching about term "shabanali" and suddenly I founded a hidden instagram account that belong to mohammadreza. I surprised,

Then I ask myself: hey man, It's account of one guru that everyday and everwhere he swear social networks such as instagram or facebook, so what is this?

but I deldariلبخند myself: man, think positive, you don't know antyhing about his, Maybe there some hekmatلبخند behind that, please dont gezavat fast,لبخند 

Sorry Mohammad Reza, I going to share one of your post that has been published there, pardon me.

Have you ever seen russian nested dolls?

Contents and Containers have such a relationship.

Every content can be a container for the other content.

PC was a container and Windows was a content for it.

Then Windows itself became a container and

Applications became the new generation of content.

Then applications became the container and

Web (Interconnected data) became the content.

Nowadays, social networks are the latest containers.

What's your content and how it will become the container in future?

P.S: I want to answer the last question from my point of view: motamem.org is and will be the content.


 
 
 
آخرین روز زندگی
پنجشنبه ۸ مهر ۱۳٩٥
 

بعضی آدم‌ فکر می کنند که 100 سال دیگه می‌میرند، بعضی آدم ها 50 سال، بعضی‌ها 10سال، بعضی‌ها 1 سال، بعضی‌ها 1 ماه، بعضی‌ها 1 روز. (به شخصه خودم روی 20 سال تنظیم کردم)

آنهایی که اعتقاد دارند فردا آخرین روز زندگی‌شان است آنها برندگان زندگی‌اند. این اعتقاد هم به آسانی به زبان و قلم می‌آید ولی عمل به آن و زندگی با آن کاری به غایت سخت است. شاید هم برای رسیدن به این اعتقاد قلبی چند دهه زمان نیاز باشد.

در بخشی از کلیپ سخنرانی بسیار مشهور استیو جابز در دانشگاه stanford قسمت تاثیرگذاری وجود داره:

"طی 33 سال گذشته، من هر روز صبح، به آیینه نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشه چه کاری می‌خواهم بکنم؟ برنامه‌ام واسه امروز چیه؟ هر موقع که دو روز پشت سر هم، جوابم به این سوال "نمی‌دونم" باشه می‌فهمم که باید یک چیزی رو تغییر بدم. 

به خاطر داشتن این نکته که همه‌مون به زودی می‌میریم مهمترین ابزاری بوده که به من، در مواجهه با انتخاب‌های بزرگ، در زندگی کمک کرده. به خاطر اینکه تقریباً همه چیز، همه انتظارات، همه تکبرها، همه ترس از شرمنده شدن‌ها و باختن‌ها، همه و همه، در برابر تصور مرگ فروکش می‌کنند. 

همه چیز بجز آن [کار] هایی که واقعا مهم هستند رها می‌شوند. به خاطر داشتن اینکه مرگ به ما نزدیکه بهترین راهی است که من شناختم تا در دام این فکر نیافتیم که ما چیزی برای از دست دادن داریم.

ما همین الان هم عریانیم و هیچ چیزی مال خودمان نیست پس هیچ دلیلی هم نداره که نجوای دلمون را دنبال نکنیم."

یک تعبیری هست می گوید یک عده شهید زنده‌اند آنقدر مقامشان بزرگ است. من هم می گویم محمدرضا، استیو جایز زنده است. ایشان هم جملات مشابهی دارند (+):

... شاید برایت جالب باشد که شب‌ها دقت می‌کنم که چه می‌پوشم و حواسم هست که وسایلم را کجا می‌گذارم و خانه را برای کسانی که ممکن است فردا صبح بیایند و من نباشم که در را برایشان باز کنم، مرتب می‌کنم و وسایلی را که ممکن است لازم داشته باشند، دم دست می‌گذارم.

...خودم، بزرگترین نعمت زندگی‌ام را این مرگ‌آگاهی می‌دانم.

چون انگیزه‌ام را نگرفته است. انرژی بیشتری به من داده. قدر لحظه‌هایم را بسیار می‌دانم و صادقانه بگویم، مانند کسی که بی‌مقدمه، گنجی در خانه‌اش یافته باشد و مدام، در گذشته‌اش بگردد تا کار نیکی را به عنوان علت آن بیابد و خود را قانع کند، هر روز با خودم دنبال بهانه‌ای می‌گردم تا ثابت کنم که حتماً کارهای نیکی بوده که چنین دستاوردی را به من هدیه داده است.

چون به یاد داشتن مهلت محدود زندگی و دائماً پیش چشم داشتن آن، گنجی نیست که زیر خانه‌ی هر کسی کشف شود.

پی نوشت 1: به شوخی، این سرطان هم چیزی بدی نیست. بدون هیچ تلاشی و جان کندنی، همون گنجی که محمدرضا می گه، می افته کف دست انسان. میان‌بری برای گذر از زنده‌مانی به زندگانی.

پی نوشت 2: متن سخنان استیو جابز از کلیپ‌های گروه تلگرامی علم روز به مدیریت دوست متممی آبتین مقصودی برداشت شده. اگر دسترسی به تلگرام ندارید نسخه اصلی اش در سایت آپارات قرار دارد. شنیدنش با صدای استیو جابز شاید جذابتر باشد.


 
کلمات کلیدی: شعبانعلی، مرگ
 
 
وقتی حالم بده، چکار کنیم؟
چهارشنبه ٧ مهر ۱۳٩٥
 

داشتم در وبلاگ محمدرضا می چرخیدم به یک کامنت برخوردم. دیدم به حال روز این روزهام خیلی نزدیکه گفتم ایجاد نقل کنم. با اینکه content out of context‌ است ولی انگار جوابی که به دلم نشست و حالمو موقتا خوب کرد. لطفا برای توضیح بیشتر به لینک داده شده مراجعه کنید.

سوال: حالم بده چیکار کنم؟

پاسخ از محمدرضا شعبانعلی:

دوست من.

حال بد، مثل قال بد نیست که با پاک کن و مداد، بتوان آن را خوب کرد.

حال خوب، دارو ندارد. راه میان بر ندارد.

تجربه حال خوب، زمان می‌برد.

شاید یک سال. شاید ده سال. شاید صد سال.

شاید باید هفته‌ها نخوابی و از سر درد بیهوش شوی.

شاید باید برایش آنقدر گریه کنی که کور شوی.

شاید باید آنقدر بدهی که فقیر و گرسنه و با دست خالی، روبروی مغازه شیرینی فروشی بایستی.

شاید باید آنقدر در تاریکی زیرزمین‌ها بمانی، که روشنایی نور، به لحظه‌ای حالت را خوب کند.

حتی شاید چیزی که حال دیگری را خوب‌تر کرده، حال تو را بدتر کند.

کسی که حال خوب را – حتی برای لحظه‌ای – تجربه می‌کند، بعد از آن، زنده ماندن و مردن هم برایش فرق نمی‌کند.


 
کلمات کلیدی: شعبانعلی
 
 
خدا پدر شعبانعلی را بیامرزد
دوشنبه ٥ مهر ۱۳٩٥
 

سال ۹۰ در دانشگاه آزاد درس می‌دادم. همزمان هم برای هیات علمی شدن در آنجا درخواست داده بودم. قرار بود تا آخر ترم استخدام شدن یا نشدن من مشخص شود که به احتمال بالای ۹۰ درصد می دانستم اتفاق می‌افتد. مدیر گروه از این اتفاق باخبر بود و خبر داشت که با آمدن من، جا برای او تنگ خواهد شد و باید صندلی‌اش را به من تحویل دهد. به همین خاطر، به هر نحو ممکن و از هر طریقی می‌خواست من را فراری دهد و یا پاپوشی برای من درست کند.

یکبار بعد کلاس دو خانم زیباروی پیش من آمدند و گفتند مدیرگروه آنها را فرستاده و درخواست اضافه شدن به کلاس را داشتند. من مخالفت کردم. و بعد تعجب که این موجودات عجیب و غریب از کجا پیدایشان شده. بعد از رفتنشان بچه‌های کلاس تذکر دادند که استاد از آن زیبارویان دوری کنید که آنها بدنامان دانشگاه هستند. گویا یکی از نقشه های مدیرگروه محترم بوده که متاسفانه به هدف نخورد. یکبار سرکلاس نرفتم و یکی از دوستانم را از خارج دانشگاه به عنوان حل تمرین فرستادم. این کار هم بهانه شده بود که مدیرگروه سریعا نزد معاونت آموزشی رفته و چوقلی بنده را بکنند. از قضا در غیاب بنده هم یکی از کارمندان دفاع جانانه کرده که فلانی نظم و ترتیب دارد و از او بعید است.

از اینها بگذریم آخر ترم رسید و برای مصاحبه استخدامی دعوت شدم. رفتم. و ما هم تازه‌وارد و بی‌خبر یک رزومه ۲۰ صفحه‌ای از خودمان ارایه دادیم. که حس حسادت و غبطه هر بنی بشری را برمی‌انگیخت چه رسد به اساتید نه چندان قوی آنجا. مصاحبه تمام شد و ما هم منتظر نتیجه شدیم. یک روز از دانشگاه زنگ زدند و گفتند که شما از نظر علمی در مصاحبه ضعیف بودید و مدیرگروه (نامرد) پیشنهاد داده‌اند که شما ۶ ماه مطالعه کنید بعد دوباره، مصاحبه تجدید شود. یعنی فکر کنم در تاریخ سابقه نداشته. آخر یعنی چی؟ یک نفر یا قبول است یا قبول نیست. مگر بچه دبستانی است که خرداد مردود شده بروند ۳ ماه تابستان را خوب بخواند و شهریور بیاید امتحان بدهد. ازین دست اتفاقات افتاد تا ما آخر گفتیم مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان، از خیر هیات علمی شدن گذشتیم. 

باز معذرت می خواهم تا اینجا روضه خواندم. اینها را گفتم و سرتان را درآوردم که فقط بگویم در ایران، یک فرد در یک سیستم برای پذیرش و ارتقا، آن هم در یک پوزیشن معمولی، چه پشت پاهایی که نمی‌خورد و  چه مقدار آزار و اذیت از همکارانش که نمی‌بینید. که باعث استهلاک او و در آخر از بین رفتن کارایی کل سیستم می‌شود.

حال با این وضع وقتی می‌بینیم محمدرضا شعبانعلی سیستمی طراحی کرده به نام متمم که نه در آن پارتی است نه سلیقه و نه "باباش پولداره" نه "آقازادس" و از این گونه صحبت‌ها و هر کسی که بخواهد می‌تواند به رایگان عضو شده و هر کسی که بخواهد واقعا پیشرفت کند. کسی هم مزاحم ارتقای تو نباشد و  کسی چوب لای چرخ دیگری نگذارد. حتی دکمه دیسلایک هم قرار نداده‌اند. وگرنه خدا می‌دانست نظرهای  منفی چقدر ممکن بود انگیزه مشارکت و فعالیت را از بین ببرد.

فقط می‌توانم بگویم ممنون محمدرضا. ممنون بخاطر سیستمی که درست کردی که امسال ما، با پشتوانه محدود - در این جامعه که گروهی از مردم، همدیگر را برای دیده شدن تکه پاره می‌کنند- بتوانیم دیده بشویم.

باز هم ممنون و خدا قوت و خسته نباشی.

پی نوشت: خدا نکند یک روز بیایم در این جا به متمم فحش بدهم.لبخند از  من بعید نیست.اوه همیشه از یک طرف بام افتادم. اصطلاحا Impulsive. ریز نوشتم خوانده نشود.چشمک

 


 
 
 
تجربه‌ی نه گفتن
پنجشنبه ۱ مهر ۱۳٩٥
 

این نوشته در ادامه مطلب محمدرضا  در مورد عدم تعادل به ذهنم رسید. خواستم آنجا کامنت بگذارم پشیمان شدم چون مقداری "زیاد دانی" و از "منظر بالا بودن" را القا می کرد و دوم اینکه با نشانی‌هایی که در متن داده بودم دوستم قابل شناسایی بود.

سال 94 با یکی از دوستانم درد دل می‌کردیم، او می گفت که استرس دارد و زیر فشار زندگی است. وضعیت او این چنین بود:

- دانشجو بود و تا سال آینده از پایان‌نامه دفاع می‌کرد.

- بورسیه و هیات علمی یک دانشگاه بود.

- در تهران درس می‌خواند و باید بین شهرستان و تهران جابجا می‌شد.

- یک شغل پاره‌وقت در شهرستان داشت.

- فکر کنم چند واحدی هم در همان دانشگاه شهرستان درس می‌داد.

- در حال فراهم کردن مقدمات سفر به خارج کشور برای گذراندن فرصت مطالعاتی بود.

- آنطور که خودش هم می‌گفت صبح همان روز در اینترنت به دنبال جستجوی شغلی در عسلویه بود.

- در آخر هم قصد داشت در کوتاه مدت ازدواج کند.

من هم حال روزم مثل او بود ولی به او گفتم فکر کنم باید بی‌خیال یکی از کارها شویم.

پیچیده‌تر شدن دنیا خصوصاْ متزلزل شدن آن چیزهایی که قبلا ثبات داشتند و مبهم شدن افق آینده سبب شده به هر طنابی که دستمان می‌رسد چنگ بیاندازیم. و هزاران خرده پروژه در زندگی داشته باشیم. براساس تجربه بسیار اندک‌ام- هر وقت همزمان دنبال همه چیز بودم به یکی از انها که هیچ به هیچکدام هم نرسیدم. انسان باید یکبار هم شده حذف کردن و کنار گذاشتن را در زندگی تجربه کند.

پی نوشت: مهدی جان این دوستی که گفتم اون دوستی نیست که دوست مشترک من و تو است.لبخند


 
 
 
هیچ دوستی همیشگی نیست
دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٥
 

 

هر دوست همچون مالک یک کاروانسراست.

و ما انسان‌ها همانند کاروان در حال سفر.

هر کاروان لختی در آن توقف خواهد کرد.

و سپس به راه خود ادامه خواهد داد.

کاروانسرا، معبر خوبی است،

ولی محل ماندن نیست.

هیچ دوستی تا ابد نمی‌تواند در کنار ما باشد.

باید زمانی از آن خانه دل بکنیم و راه رشد را ادامه دهیم.

دوست چون نفس است.

گرچه ممد حیات است ولی

گر آید و بیرون نرود، می‌کشد.

پس ای صاحبِ کاروانسرا از من نخواه کاروان خود را تا همیشه در آن سکنی دهم.

پس ای دوست از من نخواه که همیشه با تو باشم.

بگذار از تو رها شوم.

و به سمت دوست و مقصدی دیگر حرکت کنم.

اگر چه برای من و تو دردناک است ولی می‌دانم برای جهان مفید خواهد بود.

پی نوشت: این دلنوشته در ادامه نوشته محمدرضا در مورد دوستی به ذهنم رسید.


 
 
 
مذاکره رقابتی
دوشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٥
 

مذاکره رقابتی چه نوع مذاکره‌ای است؟ برداشت من از مذاکره رقابتی -براساس آنچه در کتاب مذاکره محمدرضا شعبانعلی آمده - این است:

مذاکره‌ای که در آن، شما تنها یکبار طرف مقابل را خواهید دید. و تنها یک موضوع در آن مطرح است. و در آن به دنبال رابطه بلندمدت نیستید.

مثلاً فرض کنید دانشجو تازه در یک شهر غریب هستید و می‌خواهید از ترمینال، یک ماشین برای خوابگاه یا دانشگاه بگیرید. در این مورد، مذاکره شما با راننده رقابتی خواهد بود. چون تنها، موضوعِ کرایه مطرح است. و دو طرف تمام سعی خود را می‌کنند تا طنابِ قیمت را به سمت خود بکشند.

این نوع مذاکره مثل مسابقه طناب‌کشی است. یعنی هر چه قدر طناب را به سمت خود بکشید به نفع شماست و طرف مقابل یک قدم به شکست نزدیک می‌شود. مثال دیگر کتاب، مثال خرید خانه یا ماشین است. اکثر موارد ما این دو وسیله را از افراد غریبه می‌خریم. و بیشتر بحث هم بروی قیمت است پس احتمالاً به سمت و سوی مذاکره‌های رقابتی کشیده خواهد شد. 


 
 
 
برنامه ربزی برای مذاکره
شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥
 

قبل از خواندن فصل برنامه‌ریزی تو کتاب مذاکره محمدرضا شعبانعلی فکر می‌کردم مذاکره‎کننده‌های قوی اونایی هستند که بدون آمادگی وارد اون می‌شن و به اصطلاح فکر نکرده مذاکره را شروع می‌کنن. ولی همون جور که تو حاشیه کتاب به نقل از آبراهام لینکلن اومده که: من اگر 10 ساعت برای قطع کردن یک درخت وقت داشته باشم 8 ساعت آن را به تیز کردن تبرم می گذرانم. 

نمی دونم انگار تو فرهنگ ما اونایی که سریع فکر کردنو تموم می‌کنن و می‌رن دنبال عمل کردن ارج قربشون بیشتره. من اگر 3 سال برای بازکردن یک سوپرمارکت بشینم فکر کنم و برنامه‌ریزی کنم می‌گن این آدم وسواسی است. 

فکر می کنم برنامه‌ریزی تو مذاکره هم مثل او قسمت ناپیدای کوه یخ می‌مونه. اگر اون قسمت کوچیک بالایی را به عنوان خود مذاکره در نظر بگیریم قسمت عظیم و ناپیدا یک مذاکره اون قسمتی که دیده نمیشه. 

برنامه ریزی مذاکره

  پی نوشت: برای اولین بار برای پیداکردن عکسی که اجازه داشته باشیم اونو تغییر بدیم و بدون نیاز به کسب اجازه از تولید کننده یا عکاس بتونیم اونو نشر بدیم، از منبعی که در فایل حاشیه یادگیری متمم معرفی شده بود استفاده کردم یعنی این سایت.


 
 
 
جامعه بی سر
دوشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٤
 

پی نوشت: تصویر، از جلد کتاب کم عمق ها اقتباس شده است.


 
کلمات کلیدی: شعبانعلی، استعداد، مردم
 
 
آداب فیلم دیدن
جمعه ۱۸ دی ۱۳٩٤
 

داشتم فایل هنر استعفا را گوش می دادم که محمدرضا اشاره به فیلم Kill Bill کرد. چون بحث انتقام بود، جمله ای از فیلم نقل کرد:

Revenge is a dish best served old

انتقام غذایی است که بهتر است سرد میل شود.

رفتم و فیلم را دانلود کردم تا در زمان مناسب، آن را ببینم. چند روز بعد، محمدرضا پستی در وبلاگش منتشر کرد که در بخشی از آن به آداب فیلم دیدن اشاره کرده است. قبل از بیان آن لطفاً، پاراگرافی از متمم در مورد ماهیت فیلم (Film) را بخوانیم:

فیلم همیشه چیزی از جنس Edutainment (ترکیب آموزش و سرگرمی) است و زمانی که در حوزه ی آموزش به کار گرفته می شود، یکی از اهداف آن، افزایش Awareness است. به معنای اینکه مثلا فیلم Lie to Me باید به شما کمک کند که دغدغه بیشتری در مورد زبان بدن و علائم چهره پیدا کنید. فیلم قرار نیست جایگزین یک مطالعه یا تحقیق دانشگاهی شود.

پس باید سعی کنیم به فیلم بیشتر از جنبه ای سرگرمی نگاه کنیم. برای حداکثر استفاده از یک فیلم، می توانیم شش مرحله را روی آن پیاده سازی کنیم:

  • مرحله اول: دیدن فیلم، درک و لذت بردن از داستان آن. (بعد از این مرحله، عموم مردم، فیلم را رها کرده و به سراغ فیلم های دیگر می روند)
  • مرحله دوم: دیدن فیلم بدون صدا، تا بتوانیم پیام های غیر کلامی و احساسات را بهتر درک کنیم. بدانیم آنها هم وجود دارند.
  • مرحله سوم: دیدن فیلم بدون زیرنویس (اگر آسان است) و یا با زیرنویس (اگر مشکل است) و یادداشت کلمات. (برای تطبیق گفتگوهای می توانیم از اسکریپ فیلم هم استفاده کنیم)
  • مرحله  چهار: جستجو داستان و روایت های تاریخی، اجتماعی و صنعتی موجود در فیلم (بهترین زمان برای کسب اطلاعات تکمیلی، بلافاصله بعد از دیدن فیلم است)
  • مرحله پنجم: خواندن یک با دو نقد در مورد آن فیلم

این شیوه فیلم دیدن به نظرم باید الگویی برای استفاده از هر نوع محتوی اعم از فیلم، کتاب و ... باشد. تلاش کنیم در این دنیای پر سرعت، بدون جذب و هضم یک محتوی به دنبال محتوی بعدی نباشیم.


 
کلمات کلیدی: فیلم، شعبانعلی، محتوی