سایلاگ

وبلاگ علی کریمی، داشتم فکر می‌کردم که ...

 
وقتی عزت نفس ما می‌افتد
سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٥
 

احساس می‌کنم عزت نفس هم چیزی از جنس قند‌خون است. در بعضی موارد و با دیدن بعضی صحنه‌های دردناک همان طور که قند خون می‌افتد، عزت نفس انسان هم دچار افت می‌شود. مثلاً وقتی کسی را می‌بینیم که در یک زمینه خیلی از ما جلوتر است چه در درک و شعور و مهارت‌های فردی و چه مادیات و ماشین و خانه.

به طور مثال وقتی من ماشین ندارم و همکلاسی سابقم را می‌بینم که تویوتا پرادو سوار می‌شود احتمالاً دردم می‌گیرد و بجای تحسین او خواهم گفت: "ببین تنبل کلاس بود الان پرادو سوار می‌شود خاک بر سرت 10 ساله داری کاری می‌کنی کل زندگی‌ات به اندازه یک پراید هم نمی‌ارزد"

یا ممکن است این مقایسه در زمینه درک و فهم باشد: وقتی تسلط کسی را در سخنرانی و سخندانی مشاهده می‌کنم شاید احساس بدی پیدا کنم که چرا در این سن یک کلمه هم مانند او نمی‌توانم بنویسم یا بخوانم.

ولی یک سوال وجود دارد که از خود نمی‌پرسیم: او چطور منابع خود را تخصیص داده؟ 

یادم هست وقتی در مورد ماشین بسیار گران قیمتی که اخیراً یکی از فامیل خریده بود صحبت می‌کردیم برادرم گفت: تعجب نکنید طرف خونه‌یِ 500 میلیونی‌اش را فروخته تا باهاش بنز بخره. الان هم مستاجر است. 

بله در همه موارد این گونه است. اینکه می‌بینم فردی در یک زمینه بسیار قوی‌ست شاید منابع، زمان و وقت و انرژی خود را فقط در آن بخش هزینه کرده و در سایر بخش‌های زندگی، که ما نمی‌بینیم، بسیار ضعیف باشد.

ما آن قسمت تاریک را نمی‌بینیم و چون همیشه انسان دوست دارد در هر زمینه از فن بیان و مهارت تایپ تا مدل ماشین و متراژ خانه از متوسط جامعه بالاتر باشد دچار نوعی ضعف و افت عزت نفس می‌شود.

مگر انسان چقدر وقت و انرژی دارد که در هر زمینه‌ی وارد شده و نمره بالایی بگیرد؟ زندگی مثل امتحان نهایی یک دانش‌آموز است که اگر بخواهی در ریاضی نمره 20 بگیری باید قید درس‌های دیگر را بزنی و نمره تو احتمالاً زیر 15 خواهد شد. هیچ وقت نمی‌شود در همه درس‌های بیست شد. مگر با تقلب لبخند

اصلاً فرض کنیم نباید در یک زمینه ضعیف باشیم خوب آسیاب به نوبت. یک سال یا دو ساله که نمی‌شود نقطه ضعف‌مان را پوشش دهیم شاید یک دهه وقت بخواهد.

حداقل برای من مهم این نیست که امروز کجا هستم و کجا نیستم و اینکه در خیلی از شاخص‌های کار و زندگی نمره کمی می‌گیرم آنچه برایم مهم است و سعی می‌کنم آنرا را رعایت کنم این است که تلاش کنم فردا حتی به اندازه سر سوزنی از امروز جلو باشم. حال در هر زمینه‌ای باشد مهم نیست.

نهایتاً اگر بخواهم اصل حرفم را بزنم، می‌گویم همیشه در مقایسه با دیگران از خود بپرسیم: او چطور منابع خود تخصیص داده و در چه زمینه‌هایی ضعیف است؟ او چه چیزهایی را در زندگی فدا کرده و به قتل رسانده تا امروز به اینجا رسیده: خانواده؟ فرزند؟نحصیل؟ زندگی خارج کشور؟ پول؟ سفر و تفریح؟ X؟ Y؟ فکر کنم جواب این سوالات مثل یک لیوان آب قند می‌تواند عزت نفس ما را به سطح نرمال بازگرداند


 
کلمات کلیدی: عزت نفس، رقابت
 
 
مریض بودن یا مریضی کردن؟
پنجشنبه ٦ آبان ۱۳٩٥
 

آدم‌ها یک خصوصیت خاص دارند. یک جور هوشمندی پنهان.

اینکه برای فرار از بعضی چیزها، خودشان را به مریضی می‌زنند. هم جسمی و هم روحی.

یادم می‌آید سال 90 با دوستم برای کنکور درس می‌خواندیم. قرار گذاشته بودیم حتما در کنار هم و دو صندلی نزدیک هم درس بخوانیم. زمان شروع هم از ساعت 9 صبح بود. تا اگر روزی من تنبلی کردم و نخواستم به کتابخانه بروم برای اینکه قولم نشکند مجبور شوم کاهلی را کنار گذاشته و به محل مطالعه مراجعه کنم.

چون بعضی موقع دلیل واقعاً خاصی نداشتم، خودم را به مریضی می‌زدم. یادم هست چشم‌هایم را عمل کرده بودم و برای اینکه زودتر ار کتابخانه فرار کنم می‌گفتم چشم هایم مگس پران گرفته، نمی‌توانم بیشتر به صفحه کتاب نگاه کنم و باید زودتر بروم، فردا هم دیر می‌آیم.

یا وقتی سرکار بودم همیشه یک بهانه از سرماخوردگی گرفته تا درد انگشت را پیدا می‌کردم تا چند روزی را سرکار نروم. واقعاً یکبار خودم به انگشت پایم آسیب زدم تا چند روزی بتوانم با نسخه پزشک در خانه بمانم و از فشار پروژهِ کاری نجات پیدا کنم.

یا مثلاً بعضی از اطرافیانم از جمله خواهر و مادرم همیشه از درد پا و گردن و شکم شکایت می‌کنند همیشه به مادرم می‌گویم تو هر روز یک نقطه جدید از بدنت درد می‌کند. 

منظورم این است که بسیاری از مریضی‌ها و آخ و اوخ‌هایی که ما ابراز می‌کنیم واقعی نیستند بلکه صرفاً وسیله‌ی هستند که ما از کار و برنامه روزانه خود فرار کنیم.

امروز هم وقتی داشتم فایل صوتی مسیر اصلی را گوش می‌دادم محمدرضا اشاره می‌کرد که افسردگی هم، همین شکلی است.

یعنی ما افسرده نیستیم بلکه افسردگی می‌کنیم.

چرا؟ مگر دیوانه‌ایم؟ نه اتفاقا ما خیلی زیرک هستیم ما وضعیتی را انتخاب می‌کنیم که در آن حدالمقدور، کم کار کنیم، کم مطالعه کنیم و کم مسئولیت بگیریم، یعنی کاری می‌کنیم که خیلی از بارها از دوش ما برداشته شود.

در فایل صوتی اشاره می‌شود که خیلی از افراد افسرده به دنبال درمان نیستند بلکه به دنبال ادامه بیمارشان هستند.

چرا؟

چون وقتی من افسرده هستم:

وقتی امتحانم را خراب می‌کنم پدر و مادرم می‌گویند اشکال ندارد بچه افسرده است.

اگر دیر سرکار می‌روم همکاران می‌گویند اشکال ندارد بنده خدا افسرده است.

اگر کم کار می‌کنم می گویند اشکال ندارد بیچاره افسرده است.

در طرف مقابل اگر من آدم سرحال و سرزنده‌ای باشم باید نمره خوب بگیرم، بیشتر کار کنم، و اگر این چنین نباشد دیگران به من نهیب می‌زنند که هی، چرا کارت را خوب انجام نمی‌دهی؟

یعنی آدم سالم باید جواب پس بدهد.

به نظرم ما انسان‌ها بعضی مواقع در خانواده یا محیط کار فیلم بازی می‌کنیم ولی این نقش را چنان خوب بازی می‌کنیم که حتی خودمان هم نمی‌فهمیم.

در واقع در جایی که، هیچ مشکلی نیست ما مشکل می‌سازیم.

یا ما مریض نمی‌شویم، ما مریضی می‌کنیم.


 
کلمات کلیدی: عزت نفس، خاطره، حال بد
 
 
عزت نفس
جمعه ٩ مهر ۱۳٩٥
 

این را به عنوان کامنت زیر یکی از مطلب عزت نفس متمم نوشتم: 

آیا اعتقاد به مذهب هم می‌تواند عزت نفس را کاهش دهد؟ مثلاً از نظر دینی سیگار کشیدن حرام است. یا خیلی از امور، که از نظر غیرمذهبی‌ها یک نیاز طبیعی محسوب می شوند، در چارچوب دینی حرام و نتایجی مانند عقوبت و آتش جهنم را در پی دارد. حال ترسی عمیق وجود یک جوان یا نوجوان را گرفته. با کوچکترین خطا شخصیت خود را تخریب خواهد کرد. به خودش می گوید: ببین این چه کاری بود کردی تو آدم بدی هستی. تو بیخودی. اگر الان بمیری جایت ته جهنم است.

من زمانی خط قرمزها بسیار شدیدی داشتم یعنی اکثر اعمال یک فرد عادی از دید من مکروه و گناه تلقی می‌شد. بعدها فهمیدم این خط قرمزها نیازهای طبیعی انسان هستند. زمانی از دید من ارتباط با جنس مخالف حتی در محیط دانشگاه حتی برای فعالیت‌های انجمن علمی یک خط قرمز بود. یا گوش دادن به موسیقی پاپ مشکل‌دار بود. آهنگ گوش می‌دادیم ولی با عذاب وجدان. آیا امروز کسی به این محدودیت‌ها نمی‌خندد؟ من نمی‌دانم مقصر من بودم که این باورها را قبول کرده بودم و یا پدر و مادری و آنهایی که ما را تربیت کردند. ولی آنچه به یاد می‌آورم روزهایی بود که چقدر گریه می‌کردم و دعا که خدا این گناهان مرا ببخشد و بر خودم لعنت می‌فرستادم. آیا اثار این تخریب‌ها و خودزنی‌ها در باقی عمر از بین می‌رود؟

پی نوشت: چند دقیقه چراغ تفکر سیستمی و مرکز کنترل بیرونی را خاموش کردم تا در تاریکی دردلی کنم.


 
کلمات کلیدی: عزت نفس، متمم، مذهب