سایلاگ

وبلاگ علی کریمی، داشتم فکر می‌کردم که ...

 
خودرو یا اسباب‌بازی؟
چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٥
 

دقت کردید بچه‌ها معمولاً خیلی سریع اسباب‌بازی‌های هاشونو خراب می‌کنند و خونه‌های ما (حتی با توان مالی پایین) پر از اسباب‌بازی‌های تکه پاره شده است؟

اگر بخش زیادی از خرابکاری را به حساب بچه ها بنویسیم ولی نباید از کیفیت اسباب‌بازی‌ها هم بگذریم. 

یعنی آدم، حس می‌کنه طوری این لوازم ساخته شدن که سریعاً خراب بشن و ما دوباره به جای اون‌ها جنس نو بخریم.

اینکه ماها خیلی‌هامون عکسِ اسباب‌بازی‌های دوران بچگی را تو آلبوم عکسامون داریم ولی خود اسباب‌بازی‌ها را نه، می‌تونه شاهدی برای این مدعا باشه.لبخند اگرچه عمر کاغذ کمتر از پلاستیک است.

بگذریم.

این مساله رو تو لوازم الکتریکی هم میشه دید. مخصوصاً در لوازم جانبی مثل کابل. یعنی انگار طوری ساخته می‌شن که حتماً از محل اتصال، کنده شن و ما سراغ خریدهای بعدی بریم.

(البته همه اینها حاصل دیدن و تجربه شخصی است و گرنه میشه چند صد مثال نقض آورد که محصولی داره سالها کار می‌کنه و به قول معروف آخ هم نگفته.)

تا امروز هم، از زبان‌ افراد مختلف، شنیده بودم که این نوعی ترفند است که توسط شرکت‌های خصوصاً چینی زده میشه که شما مجبور بشید یک محصول را چندین بار تعویض کنید.

عقل و منطق کسب و کار هم حکم میکنه که این مساله اتفاق بیافته. اگر بعضی از شرکت‌ها محصولی تولید کنند که 20 سال بدون مشکل کار کنه طبیعتاً ورشکست یا ساقط می‌شن. 

تو کشورمون هم حداقل تو شهر دهات ما، همه دوست دارن محصولی را بگیرن که ارزون، چندکاره و رویین تن باشه.

در کنار این مساله همیشه از بزرگترها می‌شنویم که قدیم‌ها، جنس‌ها بهتر بودو به قول ترکا داش دوئن بود.

از لوازم خانگی گرفته تا ماشین و مصالح ساختمانی.

یا کسی داشت و می‌خرید و یک عمر استفاده می‌کرد و یا نداشت و نمی‌خرید. پدیده‌ای به نام تعویض محصول وجود نداشت.

مشابه این مساله را خودم تجربه کردم. یک زمانی می‌خواستم پاترول بگیریم.

یکی از پارامترهای انتخابم ایمنی بود به همین خاطر اخبار تصادف پاترول را می‌خوندم. 

یک بار هر چه قدر تصاویر تصادف پاترول با ماشین‌های جدیدتر را سرچ می‌کردم می دیدم کمترین آسیب به نیسان پاترول عهد عتیق خورده و در مقابل ماشین روبرویی له و لورده شده.

یعنی میشد برداشت کرد که یک محصول قدیمی از رده خارج شده استحکام بیشتری نسبت انواع جدیدترش داره.

این گزاره‌ها تو ذهنم بود که امروز یک کامنت تو متمم از هومن کلبادی خوندم.

هومن گویا در زمینه فروش خودرو تجربه داره و این حرف‌ها را از منظر یک کارشناس می‌گه.

"خودروسازان، در ابتدا، خودروها رو با کیفیتِ بسیار بالا و با طولِ عمری بالا تولید می‌کردند که دوامِ بسیار زیادی داشتند و بدنه‌هایِ بسیار محکم و قطعاتی که طولِ عمرِ بالایی داشتند.

البته در اون زمان، حاشیۀ سودِ تولیدکنندگان بسیار زیاد بود و همین امر و عواملی مثلِ کم‌بودنِ رقیب و باعث می‌شد که بیشترین دغدغه، تولیدِ خودرو باشه.

اما در دهۀ ۹۰ میلادی، خودروسازانِ بزرگی مثلِ مرسدس بنز، با چالشی عجیب مواجه شدن:

خراب نشدنِ خودروها و مقاومت و استحکامِ بسیار زیادِ اونها!

همین مسئله، این خودروساز و بسیاری از خودروسازای دیگه رو به فکر واداشت تا سوگیریِ خودشون رو به سمتِ مصرفی‌سازی ببرن؛

به این شکل که دوام و بقایِ قطعاتِ یدکی، تا حدِ زیادی کاهش پیدا کرد و به عللی مثلِ کاهشِ مصرفِ سوخت، سعی‌ کردن از ورق‌هایی نازک‌تر و با مقاومتی پایین‌تر در ساختِ بدنه بهره ببرن.

تا علیرغمِ افزایشِ ایمنیِ سرنشینان (با اضافه کردنِ ایربگ هایِ متعدد و سیستم هایی مثل ABS و EBD و ESP و . . . ) در صورتِ بروزِ تصادف،

حجمِ بالایی از قطعات و لوازمِ یدکی، نیاز به تعویض پیدا کنند.

و از این طریق، سودِ بسیار بالایی نصیبِ شرکت‌هایِ خودروساز میشه."


 
کلمات کلیدی: متمم، هومن کلبادی، خودرو
 
 
گل‌های کنار جاده را فراموش نکنیم
چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٥
 

این روزها حوصله فیلم دیدن ندارم.

نمی‌دونم.

کار خاصی ندارم و نمی‌کنم که مهم‌تر از فیلم دیدن باشه ولی احساس می‌کنم وقت تلف کردن است. یک علتش هم اینکه تو کوچه‌یِ گوسفندنگری -که اینجا هم اشاره کردم- گیر افتادم.

یک فرایند و الگوریتم برای مصرف هر نوع محتوی اعم از کتاب، وبلاگ یا فیلم تعریف کردم:

اول مشاهده یا خواندن اون (بدون هیچ distraction)

بعد رونویسی مطالب آن (در فیلم‌ها، زیرنویس فارسی و انگلیسی)

و بعد ممکنه رسم نقشه ذهنی یا خلاصه کردن کامنت دیگران.

در مواردی هم جستجو در اینترنت.

شاید بشه گفت: نوعی هفت خوان رستم یادگیری.

به همین خاطر گزینش محتوی سخت شده و نمی‌تونم هر فیلم، هر کتاب، هر نوشته و هر وبلاگی را به لیست انتظارم وارد کنم.

نه که نخوانم، شاید گذری بخوانم ولی باید در آینده برگردم و فرایند بالا را روی آن پیاده کنم.

نمی‌دانم کمال‌طلبی است یا کمال‌گرایی (+)

در کوتاه مدت اگر چه شبیه دنده سنگین برای ماشین ذهن است و وقتگیر. ولی در بلند مدت تاثیر عجیبی دارد.

الان حدود چند ماه است تمام نوشته‌ها از روزنوشته ها، متمم تا کتابها را رونویسی می‌کنم چند ده خودکار تمام کردم، در کنار روان‌نویس‌های نه چندان ارزان استدلرم.

ولی تجربه شخصی‌ام می گوید، در بلندمدت خیلی زیاد توجه انسان ورزیده می‌شود.

عادت همیشگی، متن را می‌خوانی و رد می‌شوی.

ولی وقتی رونویسی می‌کنی انگار درِ دیگری بروی بهشت متن باز شده،

با خود می‌گویی این کلمات کجا بودند؟ این جمله را ندیدم، این مفهوم را که اصلا برعکس فهمیده بودم.

در کنار این، فکر کنم رونویسی برروی تسلط کلامی هم تاثیر زیادی دارد.

 هفته پیش سایت سجاد سلیمانی را مرور می‌کردم، دیدم یک فیلم معرفی کرده به نام peaceful warrior. گفتم دل به دریا بزنم و لااقل در یک سال اخیر یک فیلم را کاملا مشاهده کنم.

فیلم، موضوعی خوب (و نه عالی) داشت. گویا از زندگی واقعی یک ژیمناستیک‌کار آمریکایی در دهه 60 میلادی ساخته شده بود و کمی هم طعم انگیزشی داشت.

از اینها که بعد از شکست می گن بلند شو، تو می تونی و از این حرفها.

دو نقش اصلی فیلم، یک جوان و یک فرد میانسال بود که نقش یک پیر یا با اصطلاح مرشد و راهنما را برای جوان ایفا می‌کرد. یک روز جوان را به کوه اطراف گاراژشان برد تا چیزی در بالای کوه به او نشان دهد.

وقتی بالای کوه رسیدن، پیر خردمند فیلم یک سنگ معمولی نشان داد که این همان بوده که برایش به این قله صعود کرده‌اند.

جوان (خام) هم اعتراض کرد که این چه کار بیهوده‌ای بوده و آنجاست که هنرپیشه میانسال اشاره می کنه که در زندگی هدف مهم نیست بلکه مسیره که باید ازش لذت ببری. 

از فیلم بگذریم، من سعی می‌کنم این پند حکیم فرزانه را در متمم‌خوانی رعایت کنم و خیلی این نصیحت را دوست دارم.

دوست دارم درس ها را خوب بخونم. دوست دارم کلمه به کلمه نوشته‌ها را بچشم. می دونم نویسندگان متمم (و در کل هر نویسنده خوبی) برروی نوشته‌هاشون خیلی وقت می‌زارن، من هم دوست دارم برا خوندنش وقت زیادی بگذارم.

به همین خاطر اول متنو می‌خونم بعد کامنت‌ها، بعد درس  را رونویسی می‌کنم بعد خلاصه کامنت‌ها را می‌نویسم و بعد نقشه ذهنی اون را استخراج می‌کنم.

به همین خاطر نیاز نمی‌بینم حتما با ولع و باسرعت هر درس و دوره‌ای را بخوانم و تمام کنم.

در کتاب خواندن هم همین است. دوست دارم یک کتاب خوب و مناسب را ده بار خوب بخوانم و رونویسی کنم (یعنی واقعا هضم کنم) تا ده کتاب عالی را سرسری بخوانم.

نه اینکه خدای نکرده  بعدِ چند سال، نهایتاً، بیام و زانو غم، بغل بگیرم که ببین چند ده کتاب خوندی، به چه درد تو خورد؟ با این وقت سرکوچه بلال می‌فروختی الان موفق‌تر بودی.

بعد هم به نویسنده کتاب گرفته تا مترجم و ناشر و وزارت ارشاد فحش بدهم که عمر مرا تلف کردند. 


 
کلمات کلیدی: فیلم، متمم
 
 
ویروس‌های سیاه
شنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٥
 

صبح از خواب بیدار می‌شوید. شاید اول از همه موبایل‌تان را چک کنید. شانس آن بالاست چون براساس تحقیقات 80 درصد مردم در 15 دقیقه اول بیداری، موبایل خود را چک می‌کنند. سرکار حاضر می‌شوید. در محل کار هم اولین رفتار شما، احتمالاً چک کردن ایمیل و بعد، چک کردن اتوماسیون اداری خواهد بود. اینکه ببینیم احیاناً مدیرمان دستور یا نامه‌ای فرستاده یا نه. شب هم که وقتی از سرکار به خانه بر‌می‌گردیم اخبار را بروی سایت‌ها چک می‌کنیم. تا به خیال خود از اوضاع دنیا باخبر شویم.

خوب به طور کلی می‌توان گفت ما در یک روز، چهار inbox چک می‌کنیم: اینباکس موبایل، اینباکس ایمیل، اینباکس اتوماسیون و اینباکس اخبار. شاید برای فردی دیگر این عدد به ده‌ها inbox برسد. 

در این نوشته می خواهم از تاثیر این inboxها برروی قدرت توجه و مهارت توجه صحبت کنم. همانطور که قبلاً در فایل مدیریت توجه - که توسط سایت متمم ارائه شد- و روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی عنوان شد امروز، توجه و مهارت توجه به عنوان یکی از مهمترین منابع و نایاب‌ترین مهارت‌ها شناخته می‌شود. پس هر تغییر و بهبود در این توانمندی جهش بزرگی را در زندگی شخصی و شغلی‌یِ ما ایجاد خواهد کرد.

آموزه‌هایِ مدیریت توجه، ما را از انجام امور موازی به شدت بر حذر می‌دارد. به طوری که تاثیر موازی‌کاری برروی مغز را، معادل مواد مخدر می‌دانند. مثلاً از اینکه همزمان با همکارمان صحبت کنیم و به ایمیل همکار دیکر پاسخ دهیم، یا در حین رانندگی تلگرام چک کنیم و یا در مرورگر، چند ده پنجره باز کنیم.

تا اینجا، مسئله واضح است و تک تک ما یاد گرفته‌ایم که به جای انجام موازی کارها، آنها را به صورت سری انجام بدیم. یعنی پشت سرهم و به ترتیب.

ولی نکته‌ای که شاید کمتر مورد توجه قرار گرفته این است که فقط انجام ندادنِ فیزیکی کارها مهم نیست، بلکه پرونده آن‌ها هم باید در ذهنمان بسته شود. خرده ریزه‌های آن عمل هم در مغز ما پاک شود. معذرت می‌خواهم این مثال را می‌زنم ولی کسی را فرض کنید که نیاز مبرم به دستشویی دارد ولی بخاطر رودبایستی به حرف دوستش گوش می‌دهد اگر چه او اصول مدیریت توجه را رعایت کرده و در ظاهر یک کار (گوش دادن) را انجام می‌دهد ولی در اصل، هیچ جمله‌ایِ از سخنان دوستش را نمی‌شنود بلکه 90 درصد ذهن او مشغول محاسبات دیگر است. 

اگر ذهن هر انسان را به مثابه یک CPU در نظر بگیریم، به طور خلاصه مدیریت توجه به ما می‌گوید فقط و فقط یک برنامه در CPU ذهن باید فعال باشد. لطفا هر چه برنامه و ویروس که به صورت مخفی و پنهانی در حال اجرا هستند و بخش بزرکی از CPU ما را اشغال کرده‌اند را ببنیدید.

 

حال وقتی شما، صبح، از خواب بیدار می‌شوید دو انتخاب دارید یا موبایلتان را چک می‌کنید که در این صورت ویروس‌های زیر وارد ذهنتان می‌شوند:

شیطانویروسِ "دوستم حسن که مسیج زده براش پول بفرستم را چی جواب بدم؟"

شیطانویروسِ "محسن گفته بعدازظهر 3 بریم استخر، حالا مرخصی بگیرم؟ برم؟ نرم؟ بعد گرون هم است، رد کنم؟ نکنم؟ اگر می خوام برم کی مرخصی بگیرم؟ مرخصی دارم؟ ندارم؟"

یا نه، موبایلتان را چک نمی‌کنید که در این حالت ویروس‌های زیر وارد ذهن شما می‌شوند:

گاوچرانویروسِ "به نظرت مسیج اومده برام"

گاوچرانویروسِ "الان به نظرت کی زنگ زده؟ نکنه عزیز زنگ زده باشه عصبانی نشه"

گاوچرانویروسِ "وای الان کی چی فرستاده تو تلگرام؟"

حال این را در نظر بگیریم که CPU ذهن ما چند ده هسته ای نیست، بلکه یک هسته‌ای است. پس اگر چند پرونده و ویروس در آن روشن باشند فقط مغز بینوا مجبور است بین آنها سوییچ کند و این یعنی استهلاک مغز.

به عبارت دیگر شما هر کاری بکنید بالاخره چند ویروس در ذهن‌تان تا شب فعال خواهند بود. در درس  "اثرات انجام چند کار همزمان بر روی مغز" این مساله به زیبایی مطرح شده است:

انجام کارهای موازی، الزاماً به معنای شرکت در یک سمینار و چک کردن همزمان پیامک‌ها (یا ایمیل‌ها) نیست. همین که شما می‌بینید که روی گوشی شما نوتیفیکیشن پیامک آمده و تصمیم می‌گیرید که تا پایان جلسه یا پایان نوشتن ایمیل، آن را چک نکنید، وارد فرایند کارهای موازی شده‌اید. چون مغز شما دائماً‌ باید به خودش یادآوری کند که بعد از اتمام فعالیت فعلی، نوبت چک کردن پیامک‌هاست!

حال فکر کنید به ازای هر Inbox، که اول متن اشاره شد، چند ده ویروس در ذهن شما قرار می‌گیرد. بعضی ویروس‌ها سفید هستند و نمی‌شود آن‌ها را حذف کرد. ولی بخش عمده از آن‌ها سیاه هستند و در طولانی مدت، ذهن و مغز شما را مسهلک و تیشه به ریشه توجه ما خواهند زد.

پس راهکار چیست؟ شما حتی اگر ایمیلتان، SMS هاتان و تلگرامتان را، چک هم نکنید این ویروس "الان بقیه چی فرستادن برم ببینم" نهایتا در ذهن شما خواهد خزید. راهکار واقعی، که ممکن است غیرمنطقی و دشوار به نظر بیاید و مورد اعتراض قرار بگیرد، این است که شما باید بعضی از این inboxها را به کل کنار بگذارید. یا باید ایمیل نداشته باشید. یا باید به هیچ عنوان سایت‌های خبری را چک نکنید. نرم افزار تلگرام یا ایسناگرام را به طور کلی از گوشی حذف کنید یا ممکن است یک تصمیم انقلابی بگیرید و کل گوشی‌تان را کنار بگذارید.

پس کسی که بگوید من همه این‌ها را روی گوشی و کامپیوترم دارم ولی سعی می‌کنم به جای هر ساعت، فقط صبح‌ها چک می‌کنم در اصل ناآگاهانه به قدرت توجه خود آسیب زده و دچار درصدی خودفریبی هستند.

علم استراتژی هم می گوید حذف کن عزیزم. همه را نمی‌توان یکجا داشت. به نظرم نوشتن این چند ده خط توجیه خوبی برای خودم بود. چرا که چند ماه است که موبایلم را کنار گذاشته‌ام.


 
 
 
عزت نفس
جمعه ٩ مهر ۱۳٩٥
 

این را به عنوان کامنت زیر یکی از مطلب عزت نفس متمم نوشتم: 

آیا اعتقاد به مذهب هم می‌تواند عزت نفس را کاهش دهد؟ مثلاً از نظر دینی سیگار کشیدن حرام است. یا خیلی از امور، که از نظر غیرمذهبی‌ها یک نیاز طبیعی محسوب می شوند، در چارچوب دینی حرام و نتایجی مانند عقوبت و آتش جهنم را در پی دارد. حال ترسی عمیق وجود یک جوان یا نوجوان را گرفته. با کوچکترین خطا شخصیت خود را تخریب خواهد کرد. به خودش می گوید: ببین این چه کاری بود کردی تو آدم بدی هستی. تو بیخودی. اگر الان بمیری جایت ته جهنم است.

من زمانی خط قرمزها بسیار شدیدی داشتم یعنی اکثر اعمال یک فرد عادی از دید من مکروه و گناه تلقی می‌شد. بعدها فهمیدم این خط قرمزها نیازهای طبیعی انسان هستند. زمانی از دید من ارتباط با جنس مخالف حتی در محیط دانشگاه حتی برای فعالیت‌های انجمن علمی یک خط قرمز بود. یا گوش دادن به موسیقی پاپ مشکل‌دار بود. آهنگ گوش می‌دادیم ولی با عذاب وجدان. آیا امروز کسی به این محدودیت‌ها نمی‌خندد؟ من نمی‌دانم مقصر من بودم که این باورها را قبول کرده بودم و یا پدر و مادری و آنهایی که ما را تربیت کردند. ولی آنچه به یاد می‌آورم روزهایی بود که چقدر گریه می‌کردم و دعا که خدا این گناهان مرا ببخشد و بر خودم لعنت می‌فرستادم. آیا اثار این تخریب‌ها و خودزنی‌ها در باقی عمر از بین می‌رود؟

پی نوشت: چند دقیقه چراغ تفکر سیستمی و مرکز کنترل بیرونی را خاموش کردم تا در تاریکی دردلی کنم.


 
کلمات کلیدی: عزت نفس، متمم، مذهب
 
 
علت محبوبیت محتوی
پنجشنبه ۸ مهر ۱۳٩٥
 

آن طور که من از درس‌های استراتژی محتوی (+ و +) در متمم درک کردم بعضی از انواع محتوی محبوبیت بسیاری بین مردم دارند. مثلا محتوی خنده‌دار همیشه مورد استقبال مصرف کننده قرار می‌گیرد و همیشه شانس اول دیده شدن را دارد. مثلا یکی از علت‌های دست به دست شدن کلیپ‌های خنداونه این است. خنداونه پر از خنده، جک و محتوی طنز است. نوع دیگری از محتوی پرطرفدار، محتوای‌های عجیب است. مثلا خبر پیدا شدن فلان مار چندصد کیلویی یا عکس بزرکترین هندوانه دنیا یا کلیپ جاده‌ای که برای شما موسیقی پخش می‌کند همه از دسته محتواهای عجیب هستند. با دقت می‌توان دید که اکثر سایت و کانال‌های بسیار مشهور در اینترنت از این ترفند برای جذب مخاطب استفاده می‌کنند. خرس آبی متمم هم یادتان باشد در دسته محتوی عجیب قرار می‌گرفت. یعنی هر چه قدر حرف‌های عجیب بزنید، مردم بیشتر به شما توجه می‌کنند. حتی در مهمانی لبخند

در نوع دیگری از محتوی، به نکات ساده ولی مهم که ما معمولا فراموش کرده‌ایم اشاره می شود. مثل فداکاری، کمک به دیگران، احترام به کودکان، احترام به بزرگترها، حفظ تمیزی کوچه و خیابان. مواردی که فراموش کرده‌ایم و یادآوری آن برایمان جذاب است. بهانه نوشتن این مطلب کلیپ 2 دقیقه ای از فرورتیش رضوانیه (+) بود که فکر می‌کنم از این دسته آخر باشد.


 
 
 
تحلیل شبکه های اجتماعی
چهارشنبه ٧ مهر ۱۳٩٥
 

من به تحلیل شبکه‌های اجتماعی علاقه دارم. فقط این را در نظر بگیریم که شبکه‌های اجتماعی همین تلگرام و اینستاگرام و فیسبوک نیستند. ما اصطلاحاْ می‌گوییم این‌ها شبکه های اجتماعی هستند. در واقع اینها سرویس‌های دیجیتال توسعه شبکه‌های اجتماعی یا  Digital social networking services هستند.

آنطور که من از درس‌های متمم برداشت کردم شبکه اجتماعی نوعی ساختار شبکه ای‌است. یعنی هر جا چند نقطه که به هم متصل می‌شوند را دیدید می توانید بگویید با یک شبکه اجتماعی روبرو هستید. این گره یا نقاط می توانند انسان، سازمان یا یک سایت باشند.

مثلا گوگل، شبکه‌ای از صفحات وب را کاوش می‌کند. حال در نظر بگیرید تحلیل شبکه‌های اجتماعی چه دانش پول‌سازی است که گوگل را به این ثروت و عظمت رسانده.

در کنار این نرم افزارها، ما سرویس‌های غیردیجیتال برای شبکه‌های اجتماعی هم داریم مثلا NGOها. که بستر را برای فعالیت شبکه‌های انسانی اجتماعی فراهم می کنند.

اگر بخواهیم به صورت تصویر نشان دهیم. هر شبکه اجتماعی به صورت زیر است.

گره‌ یا نقاطی که مشاهده می‌کنید در انگلیسی دو نام دارند. در ریاضیات و نطریه گراف‌ها به آنها Vertex و در علوم کامپیوتر و نظریه شبکه‌ها به نام Node معروف هستند. به پاره‌خطهایی که نقاط را به هم متصل می‌کنند در ریاضیات Edge (تلفط: اِج) و در رشته کامپیوتر Connection گفته می‌شود.

حال می توان نمایشی از شبکه های اجتماعی ارایه دارد. تلگرام یا اینستاگرام شبکه های از انسان‌هاست به صورت زیر:

گوکل شبکه‌ای از وب سایت‌ها یا صفحات وب:

به نظرم سایت متمم هم شبکه اجتماعی متشکل از محتوی‌ها و کامنت‌هاست. یعنی متمم شبکه ای است که حول حوش محتوی تشکیل شده نه افراد. یعنی نوشته‌های متمم و افراد به صورت گره هستند که ممکن است به هم متصل شود. مثلا دیده‌اید که در یک مطلب چند بار به مطالب و کامنت‌های قبلی ارجاع داده می شود. یعنی هر بار یک connection یا edge ایجاد می‌شود.

این نوشته خلاصه ای برداشت های من از سه درس متمم بود: (+) و (+) و (+)


 
 
 
خدا پدر شعبانعلی را بیامرزد
دوشنبه ٥ مهر ۱۳٩٥
 

سال ۹۰ در دانشگاه آزاد درس می‌دادم. همزمان هم برای هیات علمی شدن در آنجا درخواست داده بودم. قرار بود تا آخر ترم استخدام شدن یا نشدن من مشخص شود که به احتمال بالای ۹۰ درصد می دانستم اتفاق می‌افتد. مدیر گروه از این اتفاق باخبر بود و خبر داشت که با آمدن من، جا برای او تنگ خواهد شد و باید صندلی‌اش را به من تحویل دهد. به همین خاطر، به هر نحو ممکن و از هر طریقی می‌خواست من را فراری دهد و یا پاپوشی برای من درست کند.

یکبار بعد کلاس دو خانم زیباروی پیش من آمدند و گفتند مدیرگروه آنها را فرستاده و درخواست اضافه شدن به کلاس را داشتند. من مخالفت کردم. و بعد تعجب که این موجودات عجیب و غریب از کجا پیدایشان شده. بعد از رفتنشان بچه‌های کلاس تذکر دادند که استاد از آن زیبارویان دوری کنید که آنها بدنامان دانشگاه هستند. گویا یکی از نقشه های مدیرگروه محترم بوده که متاسفانه به هدف نخورد. یکبار سرکلاس نرفتم و یکی از دوستانم را از خارج دانشگاه به عنوان حل تمرین فرستادم. این کار هم بهانه شده بود که مدیرگروه سریعا نزد معاونت آموزشی رفته و چوقلی بنده را بکنند. از قضا در غیاب بنده هم یکی از کارمندان دفاع جانانه کرده که فلانی نظم و ترتیب دارد و از او بعید است.

از اینها بگذریم آخر ترم رسید و برای مصاحبه استخدامی دعوت شدم. رفتم. و ما هم تازه‌وارد و بی‌خبر یک رزومه ۲۰ صفحه‌ای از خودمان ارایه دادیم. که حس حسادت و غبطه هر بنی بشری را برمی‌انگیخت چه رسد به اساتید نه چندان قوی آنجا. مصاحبه تمام شد و ما هم منتظر نتیجه شدیم. یک روز از دانشگاه زنگ زدند و گفتند که شما از نظر علمی در مصاحبه ضعیف بودید و مدیرگروه (نامرد) پیشنهاد داده‌اند که شما ۶ ماه مطالعه کنید بعد دوباره، مصاحبه تجدید شود. یعنی فکر کنم در تاریخ سابقه نداشته. آخر یعنی چی؟ یک نفر یا قبول است یا قبول نیست. مگر بچه دبستانی است که خرداد مردود شده بروند ۳ ماه تابستان را خوب بخواند و شهریور بیاید امتحان بدهد. ازین دست اتفاقات افتاد تا ما آخر گفتیم مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان، از خیر هیات علمی شدن گذشتیم. 

باز معذرت می خواهم تا اینجا روضه خواندم. اینها را گفتم و سرتان را درآوردم که فقط بگویم در ایران، یک فرد در یک سیستم برای پذیرش و ارتقا، آن هم در یک پوزیشن معمولی، چه پشت پاهایی که نمی‌خورد و  چه مقدار آزار و اذیت از همکارانش که نمی‌بینید. که باعث استهلاک او و در آخر از بین رفتن کارایی کل سیستم می‌شود.

حال با این وضع وقتی می‌بینیم محمدرضا شعبانعلی سیستمی طراحی کرده به نام متمم که نه در آن پارتی است نه سلیقه و نه "باباش پولداره" نه "آقازادس" و از این گونه صحبت‌ها و هر کسی که بخواهد می‌تواند به رایگان عضو شده و هر کسی که بخواهد واقعا پیشرفت کند. کسی هم مزاحم ارتقای تو نباشد و  کسی چوب لای چرخ دیگری نگذارد. حتی دکمه دیسلایک هم قرار نداده‌اند. وگرنه خدا می‌دانست نظرهای  منفی چقدر ممکن بود انگیزه مشارکت و فعالیت را از بین ببرد.

فقط می‌توانم بگویم ممنون محمدرضا. ممنون بخاطر سیستمی که درست کردی که امسال ما، با پشتوانه محدود - در این جامعه که گروهی از مردم، همدیگر را برای دیده شدن تکه پاره می‌کنند- بتوانیم دیده بشویم.

باز هم ممنون و خدا قوت و خسته نباشی.

پی نوشت: خدا نکند یک روز بیایم در این جا به متمم فحش بدهم.لبخند از  من بعید نیست.اوه همیشه از یک طرف بام افتادم. اصطلاحا Impulsive. ریز نوشتم خوانده نشود.چشمک

 


 
 
 
محتوی کوتاه یا محتوی بنلد؟ لاس زدن یا دوستی؟
جمعه ۱٢ شهریور ۱۳٩٥
 

این متن، ترجمه‌ای است از مقاله خانم Emily Johnson Hubbard در وبلاگ سایت Meddle که در سایت متمم معرفی شده است. Meddle یک سرویس میکروبلاگینگ است که در سال 2012 تاسیس شده. این ترجمه با تغییرات اندکی در اختیار شما خواننده علاقه‌مند به استراتژی محتوی قرار می‌گیرد.

محتوی کوتاه یا محتوی بلند؟ لاس زدن یا دوستی؟

اگر در زمینه بازاریابی محتوی فعالیت می‌کنید، انتخاب نوع محتوی، تاثیر زیادی بر اثربخشی ارتباط شما با مشتریان دارد. به طور مثال، در محتوایی که شما تهیه می‌کنید بیشتر متن باشد یا تصویر؟ یا به اصطلاح Visual باشد یا Text-based؟ آیا محتوی خود را به صورت یک پست در فیسبوک قرار می‌دهید یا در قالب یک توییت در توییتر منتشر می‌کنید؟ هر نوع محتوی برای یک هدف خاص مورد استفاده قرار می گیرد. در این نوشته قصد دارم در مورد محتوی بلند (Long-Form Content) و محتوی کوتاه (Short-Form Content) و ارتباط آن‌ها با یکدیگر صحبت کنم.

 Lewis DVorkin در مقاله خود در فوربس (+) اشاره می‌کند: محتوی بلند و کوتاه می‌توانند دست در دست -و در کنار هم برای شما- کار کنند.

می‌توان محتوی بلند و محتوی کوتاه را به لاس زدن و دوستی عمیق تشبیه کرد. فرض کنید می‌خواهید باب دوستی را با کسی باز کنید. ممکن است در ابتدا اقدام به لاس زدن با او بکنید (قلب این شکلک از خودم بود) و جملات کوتاه عاشقانه به او بگویید. در این مرحله از ارتباط، شما تنها قصد دارید توجهِ اولیه فرد را به خود جلب کنید. این همان محتوی نوع کوتاه است. حال اگر لاس و جملات کوتاهی که به فرد مقابل می گوید اثربخش بود، می‌توانید یک رابطه بلندمدت با او آغاز کنید. و به طور ثابت و دوره ای با او قرار ملاقات بگذارید. حالا مکالمات عمیق‌تری بین شما و او رد و بدل می‌شود و اطلاعات دقیقتری از زندگی و علایق شما آشکار می‌شود. این همان محتوی نوع بلند است. 

از طرف دیگر، اگر از ابتدا، جملاتِ کوتاهِ عاشقانه‌ای که شما به طرف مقابل می گویید برای او جذاب نباشد و او را تحریک نکند مطمئناً دیگر رابطه‌ای شما ادامه پیدا نخواهد کرد و به مرحله بعد که یک رابطه عمیق است وارد نخواهید شد.

[تمام توضیحات بالا را گفتم که بگویم:] فرض کنید طرف مقابل، همان مشتری شماست و شما درصدد ایجاد یک رابطه قوی با او هستید.

محتوی فرم کوتاه یا Short-Form Content

مهمترین هدف از انتشار محتوی کوتاه افزایش ترافیک و ایجاد آگاهی یا Awareness از برند شماست.

اگر بخواهیم از محتوی کوتاه مثال بزنیم همه پست‌های که در شبکه های اجتماعی مانند Facebook, Pinterest, Linkedin, Vine, Twitter منتشر می‌شوند از مصداق‌های این نوع محتوی هستند. یک محتوی کوتاه برای اثرگذاری بیشتر باید دو دو ویژگی داشته باشد:

  • به سرعت تولید و مصرف شود.
  • به طور ثابت، پیوسته و در بازه‌های زمانی مشخص تولید و منتشر شود.

محتوی کوتاه تنها برای جلب توجه و درگیرکردن ذهن مخاطب استفاده می شود و فاقد عمق و جزییات دقیق است.

محتوی فرم بلند Long-Form Content

هدف از تولید این نوع از محتوی، ارائه اطلاعات دقیق در مورد موضوع و حوزه مورد علاقه است. معمولا این محتوی توسط بخشی از کاربران و مخاطبان مصرفی میشود که قبلاً به موضوع مورد نظر علاقه پیدا کرده باشند. این علاقه معمولا همان جرفه ای  است که توسط محتوی کوتاه در ذهن مخاطب ایجاد شده  است.

از مصداق های محتوی بلند می‌توان به پست‌های بلند وبلاگ‌ها، مقالات بلند،

White-Paper و Ebook اشاره کرد.

برای بازاریاب محتوی هر دو نوع محتوی، اهمیت دارند. اگرچه هر کدام نقش متفاوتی در استراتژی ارتباطی بازی می‌کنند. محتوی کوتاه باید بتواند توجه مخاطب به محتوی بلند را جلب کند و او را برای مصرف محتوی بلندتر مشتاق‌تر کند. پس مثل استعاره بالا، اجازه ندهید دوستی شما بعد از یک لاس کوتاه پایان بپذیرد.

من (من نه ها خانم نویسنده) شما را تشویق می‌کنم که انرژی و زمان خود را بین تولید محتوی کوتاه و محتوی بلند تقسیم کنید. تا بتوانید یک ارتباط دائمی با مخاطبان خود داشته باشید. اگر چه می‌دانیم در هر رابطه‌ای، ارتباط مساله مهمی است. خصوصاُ زمانی که به دنبال یک رابطه جدی هستید.

پی نوشت: وقتی این مقاله را خواندم فارغ از تفکیک محتوی بلند و کوتاه، نوشته‌های سری پارگراف فارسی در متمم (+) یادم افتاد. حدس می‌زنم شاید یکی از اهداف ضمنی انتشار این سری از نوشته‌ها سوق دادن ما به سمت کتاب‌خوانی به عنوان یک محتوی بسیار بلند است. یعنی فکر می کنم اساساً در استراتژی محتوی همیشه یک سری محتوی‌های کوچک وخلاصه آز یک متن طولانی تولید می‌شود تا مخاطب را به خواندن محتوی بلند و کامل تشویق یا وسوسه کند. همین طور‌ می‌توان به لینک دادن از شبکه‌های اجتماعی به وبلاگ اشاره کرد. معمولاً محتوی شبکه اجتماعی، کوتاه و محتوی وبلاگ‌ها، بلندند پس یک ارتباط بین دونوع محتوی ایجاد می‌شود.  (اگر چه می‌دانیم کاربران ایرانی شبکه‌های اجتماعی عموماً علاقه‌ای به مطالعه‌یِ مطالبِ طولانی ندارند. و ایجاد این ارتباط کاری عبث و بیهوده‌ است.) یک مثالی هم که اخیراً دیدم سایت bestanswer.info  است. در آن نوشته‌هایی در حد یک یا دو پاراگرف دیده می‌شود که شاید از آنجا فرد به مطالب بلندتر که در سایت متمم است هدایت شود. نمی دانم اصلاً این سایت برای این هدف ساخته شده ولی این مسئله در آن قابل مشاهده است.


 
 
 
رقص با مرگ
جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
 

مثل تو فوق لیسانس بود،

مثل تو فارغ التحصیل دانشگاه دولتی بود،

مثل تو دوست‌دار کارآفرینی بود،

مثل تو بچه شهرستان بود،

مثل تو جوان بود،

مثل تو متممی بود،

خودت را فریب نده،

مرگ همین نزدیکی توست.

این حرف را باور نکن: مرگ خوب هست ولی برای همسایه.

مرگ هرروز در کنار گوش تو زمزمه رفتن می‎کند. ولی نمی‌شنوی

مرگ هر روز با تو می‌خوابد و با تو بیدار می‌شود. ولی نمی‌بینی

خودت را گول نزن.

او دور نیست.

او مالِ پیرها نیست.

او مالِ دیگران نیست.

خودت را فریب نده.

برای او، تو و محمدحسن و دیگری فرقی نمی‌کند.

می دانم آرزو داری هرگز نمیری.

می دانم از او گریزانی.

می دانم هر روز فکرت مشغول این است که با او روبرو نشوی.

چاره‌ای نداری، تو انسانی و روزی باید از این دیار بروی.

از او نترس و از او فرار نکن.

بلکه بلند شو و با او برقص.

با مرگ، زندگی کن.

او را بهترین دوستِ خود بدان.

اگر چه ممکن است او را فراموش کنی ولی او هرگز تو را فراموش نمی‌کند.

اگر او نبود، زندگی معنی نداشت.

مرگ است که به زندگی جان می‌دهد.

مرگ است که تو را، از سوزاندن لحظات ارزشمند زندگی باز می‌دارد.

مرگ است که هر لحظه در گوش تو می‌خواند: زودباش، زودباش، بلند شو. زمانی نداری. بلند شو و کاری کن. 

مرگ است که نمی‌گذارد تو از از جاده اصلی زندگی خارج شوی و راهِ بیابان بروی.

اگر این دوست نبود بدان اگر عمر نوح هم داشتی آن را به باد می‌دادی

کسی که یک سال با یاد مرگ زندگی کند، زندگی پربرکتی نسبت به انسانی با عمر هزار سال ولی بدون ترس از مرگ دارد.

رفتن محمدحسن به من نشان داد که مرگ خیلی دور نیست همین نزدیکی است همین نزدیکی.

پی نوشت: محمد حسن قاسمی فرد (+) یکی از دوستان دیجیتال من بود که مرداد 1395 در حادثه تصادف اتوبوس در جاده چالوس درگذشت. محمدرضا شعبانعلی دو پست در وبلاگ خود درباره او نوشته که اگر دوست داشتید از اینجا و اینجا می توانید به آن دست پیدا کنید.