سایلاگ

وبلاگ علی کریمی، داشتم فکر می‌کردم که ...

 
کتاب خواندن، عادت قدیمی مغز
شنبه ٢ بهمن ۱۳٩٥
 

در کتاب اینترنت با مغز ما چه می‌کند نوشته نیکلاس کار، نویسنده اشاره می‌کند وقتی بخشی از مغز، وظیفه‌ی خود را از دست می‌دهد مغز دوباره  خود راچنان سازمان‌دهی می‌کند که آن بخش بیکار باقی نمانده و برای تقویت وظیفه‌ای دیگر مورد استفاده قرار گیرد. مثلاً:

"آزمایش‌ها نشان می‌دهند که اگر کسی دچار نابینایی شود، بخشی از مغز که مسئول پردازش‌های بصری است (غشا بصری) از کار نمی‌افتد بلکه بلافاصله جای خودش را به مدارهایی می‌دهد که برای پردازش صدا استفاده می‌شوند"

یا در جایی دیگر:

"این نوع تغییرات در مغز کسانی که دچار ناشنوایی می‌شوند نیز رخ می‌دهد. به این صورت که حس‌های دیگر تقویت می‌شوند تا ناشنوایی را جبران کنند. در این موارد، بخشی از مغز که مثلاً کنترل بینایی را انجام می‌داد، بزرگتر می‌شود و به فرد ناشنوا این امکان را می‌دهد که تا هر چیزی را که زمانی می‌شنید، در مغزش ببیند."

اگر بخواهم برداشتم را بیان کنم به نظرم هر وقت از مهارت یا حسی استفاده نمی‌کنیم مغز این ظرفیت بلااستفاده را به حس و مهارتی دیگری اختصاص می‌دهد و این بخش فعلی کاملاً ضعیف می‌شود.

شاید اگر فرض کنیم کتاب‌خوانی و تفکر طولانی و توجه عمیق و سکوت سبدی از مهارت‌ها و کارکردهای قدیمی مغز هستند که در عصر دیجیتال با ظهور فعالیت‌های جدید مغزی مانند حواس پرتی، از شاخه به شاخه دیگر پریدن و تمرکز و توجه منقطع در معرض خطر و تهدید و تضعیفق قرار گرفته‌اند، می‌توان پارگراف زیر از کتاب را مصداقی از این تغییر دانست:

"وقتی مدتی که صرف مشاهده صفحات وب می‌کنیم از زمانی که صرف خواندن کتاب می‌کنیم فراتر می‌رود،

وقتی ساعاتی که صرف تبادل پیام‌های کوتاه متنی می‌کنیم بیشتر از زمانی که صرف نگارش جملات و پارگراف‌ها می‌کنیم

 وقتی زمانی که صرف حرکت در میان لینک‌ها می‌کنیم از زمانی که صرف تامل و تفکر آرام می‌کنیم،

بیشتر می‌شود مدارهای مغزی‌ای که از کارکردها و عادت فکری قدیمی پشتیبانی می‌کردند ضعیف و از هم جدا می‌شوند. مغز نیز سلول‌های عصبی و سناپس‌هایی را که مدت‌ها بیکار و معطل افتاده‌اند بازیافت می‌کند و برای کارکردها و فعالیت‌های جدید دیگری که ضروری هستند به کار می‌گیرند. ما مهارت های و بینش‌های جدیدی پیدا می‌کنیم ولی در عوض مهارت‌ها و بینش‌های قدیمی‌مان را از دست می‌دهیم"

شاید این نتیجه را بتوان گرفت که ممکن است با استقبال همه جانبه از عادات عصر دیجیتال و با بلااستفاده گذاشتن عضله کتاب‌خوانی و توجه عمیق روزی برسد که کاملاً این بخش را از دست داده و از این نعمت باارزش محروم شویم.


 
کلمات کلیدی: کتاب، مغز
 
 
ناپلئون‌های مشرق زمین
چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٥
 

از کتاب چرا ملت‌ها شکست می‌خورند، انتشارات روزنه، صفحه 518:

"کیم جونگ دوم یک کاخ تفریحی هفت طبقه دارد که مجهز به یک میخانه یک دستگاه موسیقی کارااوکی و یک سالن سینمای کوچک است. طبقه زیرین این کاخ یک استخر شنای بزرگ با دستگاه موج ساز دارد که در آن کیم از تخته موج سواری خود که یک موتور کوچک بر روی آن نصب شده است، لذت می‌برد. در سال 2006 وقتی ایالات متحده تحریم‌هایی را علیه کره شمالی وضع کرد می‌دانست ضربه‌اش را چگونه در جایی که رژیم واقعاً آسیب‌پذیر است وارد کند. آمریکا صادرات بیش از شصت قلم کالای تجملاتی را به کره شمالی غیرقانونی اعلام کرد. از جمله این کالاها قایق‌های تفریحی، جت اسکی، اتومبیل‌های مسابقه، موتور سیکلت، دستگاه‌های پخش دی. وی. دی و تلویزیون‌های بزرگتر از بیست و نه اینچ بود. دیگر خبری از روسری‌های ابریشم، خودنویس‌های گران قیمت، خزها یا کیف‌های چرم نخواهد بود. اینها دقیقاً همان اقلامی هستند که توسط کیم و طبقه حاکم حزب کمونیستش جمع‌آوری می‌شوند. یکی از کارشناسان با استفاده از حساب‌های فروش شرکت فرانسوی هنسی هزینه سالانه کونیاک مصرفی کاخ کیم را تا پیش از تحریم‌ها بالغ بر 800.000 دلار تخمین زده است."

ناپلئونِ کتاب قلعه حیوانات


 
کلمات کلیدی: کتاب، قلعه حیوانات
 
 
چشم سوم کمونیستی
چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٥
 

"شبی در تابستان گذشته در نیویورک از قطار مترو پیاده شدم. یک چهارراه بعد از خروجی مترو، یک کلیسا بود از کنارش که رد می‌شدم، مردی را دیدم که جلوی در ورودی، به جای تشک و ملافه، کارتنی را زیرانداز کرده و خوابیده بود. یک کارتن خواب. 

... همین طور که از کنارش رد می‌شدم فکر کردم، دو ماه از زندگی من در اینجا گذشته ولی هنوز به دیدن آن‌ها عادت نکرده‌ام. دوستان آمریکایی‌ام همه می‌گفتند عادت می‌کنی فقط یک کم صبرکن، می‌بینی. چند روز که بگذره دیگه حتی اونها رو نمی‌بینی نه کارتن‌خواب‌ها رو، نه گداها رو، نه آدم‌های فقیر رو.

ولی هر روز  که می‌گذرد بیشتر آن‌ها را می‌بینیم انگار توی خیابان‌های نیویورک که راه می‌روم بعد از یک مدت چیزی جز آن‌ها را نمی‌بینم و دیگر طاقتش را ندارم. فقر در آنجا چنان گسترده است که آدم نمی‌تواند چشمش را بر آن ببندد. 

... باید دلیل دیگری هم داشته باشد که ما فقط به چیزهای خاص و آدم های بخصوصی توجه می کنیم. دلیل عمیقتری دارد که ما نمی‌توانیم فقر را نبینیم، که ما گداها را می‌بینیم، کارتن خواب‌ها را، دزدهای خرده پا، مست‌ها، بیمارها، و معتادها را می‌بینیم، و این‌ها همه این‌قدر به ما برمی خورد و آزارمان می‌دهد.

دلیلش این است که چشم کمونیستی داریم. مثل چشم معنویِ سومی که وسط پیشانی آدم باشد. این چشم فقط پدیده‌های خاصی را تشخیص می‌دهد، مختص دیدن بی‌عدالتی است. با اینکه حکومت‌های سوسیالیستی از هم پاشیده‌اند، آرمان‌های تساوی طلبی و عدالت‌جویی از میان نرفته اند. آن آرمان ها هنوز هم با ما هستند. مثل میکروچیپی که جز وجود ما باشد. آنها را از دوران مدرسه به یاد داریم. از فیلم‌هایمان، از ادبیاتی که آرمان عدالت را می‌ستود و نیز از خیابان‌های تمیز شهرهایمان که در آنها گدایی پیدا نمی‌شود."

از کتاب کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم فصل در نیویوک چه دیدم؟ نشرگمان

#یک-شهرستانی-در-تهران


 
کلمات کلیدی: کتاب
 
 
پول تو جیبی
دوشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٥
 

از کتاب کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم نشر گمان صفحه 145:

"یکی دو سال قبل در 1987 یک تحقیق جدی جامعه شناسی در دانشگاه اسپلیت در یوگسلاوی انجام شد. پروفسور سریان ورتسا پدیده‌ای نمونه‌وار اما غیرمنطقی را بررسی کرده بود: چرا در اینجا علی رغم وجود (احتمالاً) بالاترین نرخ بیکاری در اروپا، و این واقعیت که حدود 85 درصد بیکاران را جوانان تشکیل می‌دهند هیچ جنبش اعتراضی در جامعه به وجود نمی‌آید، جنبشی برای اعتراض به سیستم اقتصادی که در آن مردم ناچارند سه سال در انتظار یافتن اولین شغلشان معطل شوند.

نتیجه تحقیق، پاسخی را که انتظار میرفت تایید کرد: علت، نقش محافظه‌کارانه‌ای است که خانواده در جامعه کمونیستی ما ایفا می‌کند. رابطه خانوادگی در اینجا، که از بیرون شبیه گرایشی رمانتیک به حفظ پیوندهای خانوادگی در فرهنگ ما به نظر می‌رسد جنبه دیگری نیز دارد که آنقدر هم رمانتیک نیست. جوانانِ بیکار در آپارتمان والدینشان زندگی می‌کنند، والدینشان غذای آنها را تامین می‌کنند. لباس آنها را تامین می‌کنند، حتی به آن‌ها پول تو جیبی می‌دهند. خانواده از همه نظر آنها را حمایت می‌کند و در واقع جوانان دلیلی برای این اعتراض ندارند"


 
کلمات کلیدی: بیکاری، کتاب
 
 
این مردم بی‌سیاست اموراتشان نمی‌گذرد
جمعه ۱٧ دی ۱۳٩٥
 

[بعد از صرف شام] اولینا می‌گفت: "این خوراک ماست، عادت داریم با هر وعده [غذا]، قدری سیاست بیندازیم بالا. با صبحانه، انتخابات، با نهار، یک بحث پارلمانی، و با شام، اخباری شبانگاهی، که یا به آن می‌خندیم یا از شنیدن دروغ‌های حزب کمونیست علی‌رقم همه اتفاقاتی که افتاده و می‌خواهد به خوردمان بدهد حرص می‌خوریم"

شاید این مردم بتوانند بی‌غذا یک جورهایی سرکنند-چون خیلی گران است، یا چون چیزی گیر نمی‌آید که آدم بخورد، یا به هر دو دلیل- شاید بتوانند بدون کتاب و اطلاعات سرکنند، اما بی‌سیاست اموراتشان نمی‌گذرد.

از کتاب کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم

پی‌نوشت بی‌ربط: یک تصویر از سایت‌های خبری مشهور


 
کلمات کلیدی: کتاب، سیاست
 
 
ما از تکنولوژی استفاده می‌کنیم یا تکنولوژی از ما؟
پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٥
 

کتاب "اینترنت با مغز ما چه می‌کند" را برای دومین بار می‌خوانم ولی این سری یا ترجمه دیگری از نشر گمان. ترجمه قبلی که مربوط به نشر مازیار بود اصلاً خوب نبود. نمی‌دانم در این مملکت چه عادتی بدی است تا یک کتاب در دنیا معروف شده و مطرح می‌شود هر کسی که فرق a و an انگلیسی را می‌داند آستین بالا زده و نه برای ترجمه بلکه برای "تمرین" ترجمه آن کتاب را چنان سلاخی می‌کند که اگر ناشر و نویسنده اصلی کتاب آنرا را بخواند درجا خودکشی می‌کند. هدف ما ارائه یک ترجمه معقول برای علاقه‌مند کردن جامعه گریزان ار کتاب نیست هدف این است که خدای نکرده دیر نشود و ما "اولین" کسی باشیم که این کتاب را ترجمه می‌کند. از این‌ها بگذریم خواستم بگم ترجمه این کتاب که توسط محمود حبیبی صورت گرفته قابل قبول است.

کتاب نه صرفاً درباره تاثیر اینترنت بر مغز بلکه به طور عام درباره تاریخچه و فلسفه تکنولوژی صحبت می‌کند. پیش خود فکر می‌کردم نویسنده کتاب نیکلاس کار سعی کرده تاثیر یک سیستم پیچیده به نام اینترنت را بر سیستم که در همسایگی خودش قرار دارد -یعنی مغز- را توضیح دهد. کتاب فوق العاده‌ای است که به نظرم باید ده‌ها بار خواند. هر صفحه از آن بسیار آدمی را به فکر فرو می‌برد. 

در بخشی از کتاب نقل قولی از مارشال مک لوهان از کتاب Understanding Media آورده شده:

مارشال مک لوهان در فصل شیفته ابزار مکانیکی (Gadget Lover) در همان کتاب شناخت رسانه  می‌نویسد، در رادیکال‌ترین تعریف از جبرگرایی، بشر چیزی بیش از اندام تناسلی جهانی ماشینی نیست. در این تعریف نقش اصلی ما تولید ابزارهای پیشرفته‌تر است. نقشمان این است که ماشین‌ها را بارور کنیم. درست همان طور که زنبورها گیاهان را بارور می‌کنند و این کار را آنقدر ادامه دهیم تا فناوری به مرحله‌ای برسد که خودش بتواند تولید مثل کند و تکثیر شود. آن زمان ما دیگر به درد هیچ کاری نمی‌خوریم.

وقتی آن را خواندم اصلا احساس خوبی نداشتم. یعنی انگار آب یخی بر سر انسان بریزند. ما در این دنیا هیچ کاره‌ایم. ما توهمِ آزادی داریم. ما برای ارباب پنهانی بنام دنیا و مشخصاً تکنولوژی کار می‌کنیم. روزی هم اگر بخواهیم خود را از زنجیر آن آزاد کنیم از بین خواهیم رفت. مانند پرنده خانگی که از قفس فرار می‌کند.

اگر چه مک لوهان این حرف‌ها را زمانی گفته که تکنولوژی به اندازه امروز پیشرفت نکرده ولی اگر این روزها به اطرافمان نگاه کنیم تا حدی که تکنولوژی در حال پوشیده شدن برماست و گوگل به ما می‌گوید روی چه چیزی کلیک کنیم یا موبایل، نقشه و مسیر رفت و آمد ما را تعیین می‌کند، حرف های او نه در حد نظر بلکه انگار واقعیت است.

به نظرم حرف‌هایی که از سخنرانی susan blackmore در tedهم گوش دادم از این جنس است. اینکه مغز ما انسان  بستری است برای رشد و تکثیر ایده‌ها یا meme.

این تصویر را از همین اخیراً در webmindset دیدم. به نظرم هر چقدر بیشتر جستجوی کنیم شاید شواهد بیشتری بر این طرز تفکر جبرگرایه در بین صحبت‌ها و نوشته‌های نویسندگان و متفکران پیدا کنیم. دم‌دسترس‌ترین آنها هم محمدرضا خودمان است. 

 


 
 
 
مصاحبه شغلی
پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٥
 

در اواخر یک مصاحبه شغلی، مدیر منابع انسانی شرکت، از مهندس جوانی که به تازگی از یک دانشگاه خیلی خوب فارغ التحصیل شده بود پرسید:

«شما به دنبال چقدر حقوق هستید؟».

مهندس جوان پاسخ داد:

«حدود 5 میلیون تومان ماهیانه مناسب به نظر می‌رسد، البته به سایر مزایای شغلی هم بستگی دارد». 

مصاحبه کننده گفت: «نظرتان راجع به این مزایایی که عرض می‌کنم چیست؟»

5 هفته مرخصی سالیانه. 14 روز مسافرت با هزینه شرکت. پوشش کامل بیمه‌ای و یک خودرو در اختیارتان. 

مهندس جوان هیجان زده گفت: «شوخی می کنید!»

مصاحبه کننده پاسخ داد: «بله، البته اول شما شروع کردید»!

 

منبع: کتاب فنون مذاکره محمدرضا شعبانعلی صفحه 53.


 
کلمات کلیدی: fun، مذاکره، کتاب
 
 
چرا بعضی ملت ها فقیر و بعضی دیگر ثروتمندند؟
شنبه ۱٩ دی ۱۳٩٤
 

بعضی مواقع که پیش خودم، جایِ پیشرفته ای مثل آمریکا، یا قاره اروپا را، با کشور خودم یا خاورمیانه مقایسه می کنم، برای علت شکاف و عقب  ماندگی، خیلی چیزها به ذهنم میاد.

خیلی اعتقاد دارن که دین اسلام باعث شده ما عقب بمونیم. بعضی ها میگن اروپا خوش آب و هوا و آب فراوان داره پس به این خاطر پیشرفت کرده. بعضی میگن ما شانس نداشتیم! بعضی میگن و ... .

از همه این حدس ها و گمان ها بگذریم، مثل خیلی جاهای دیگه، تحقیق علمی می تونه به ما کمک کنه.می خوام یک مثال، از کتابی که در سال 2012 چاپ شده، براتون بزنم:

نوگالس در مرز کشور مکزیک و آمریکا قرار داره. نوگالس به دو بخش نوگالس آریزونا و نوگالس سونورا تقسیم میشه که اولی در خاک آمریکا و دومی در خاک مکزیک قرار دارند. مردم هر دو شهر دارای پیشنیه، فرهنگ، آداب رسوم، مذهب و ... مشترک اند. ولی امروز سیم خاردارهای مرز آنها را جدا کرده است. در شمال و نوگالس آمریکا، درآمد مردم سه برابر نوگالس مکزیک است. مردم در آنجا تحصیل کرده و از سلامت کافی برخوردارند. آنها از سیستم های حمل و نقل مناسب، بیمه درمانی و سیستم فاضلاب و خلاصه، یک زندگی خوب آمریکایی برخوردارند.ولی در جنوب و نوگالس مکزیک، همه چیز برعکس است.

در نوگالس مکزیک، اکثر افراد بی سوادند. میزان مرگ و میر کودکان بالاست، مردم از سیستم بهداشت عمومی محرومند، میزان جرم و جنایت زیاد است. شما برای انجام یک کار اقتصادی مجبور به پرداخت رشوه هستید....

حال، سوال مهم این است: چطور ممکن است دو منطقه (که مردم آن، نژاد، فرهنگ و جغرافیای یکسانی دارند ) این چنین با هم تضاد داشته باشند؟ چرا یکی فقیر و دیگری ثروتمند است؟

دو اقتصاددانان آمریکایی، دارون عجم‌اوغلو استاد دانشگاه ام‌آی‌تی و جیمز رابینسون استاد دانشگاه هاروارد نتیجه 15 سال تحقیق خود را در کتابی با عنوان «چرا ملت‌ها سقوط می‌کنند» تشریح کرده اند. کتابی که در پی پاسخ به سوال بالاست. چرا بعضی ملت ها فقیر و بعضی دیگر ثروتمند هستند؟ نظر شما چیست؟




 
کلمات کلیدی: کتاب، ملت، فقر، ثروت